همسرم طوری نگاه می کرد که انگار به جای یک بغل کتاب، یک کیسه کوکایین آوردم خانه. در حالی که دستش را به چارچوبی در تکیه داده بود و نمی گذاشت وارد شوم، گفت: قصد نداری که همه ی این ها را بیاوری خانه! می دانی که این طوری نمی توانیم ادامه بدهیم. قولت که یادت نرفته؟!

خودم را لوس کردم و گفتم: فقط یکی، یک کتاب کوچولو، بالاخره دستش را برداشت و توانستم بیایم تو.

من با یک اهل کتاب ازدواج کردم. نقشه ام این بود که با یک مرد فنی ازدواج کنم که نه تنها بتواند هر وقت شیر دستشویی چکه می کند، آن را به راحتی درست کند، بلکه بتواند میز تحریر چوبی قرمزم را تکان بدهد ( آخر خیلی سنگین است) . متاسفانه نتوانستم با مرد فنی که همیشه بوی سیم سوخته و روغن می داد کنار بیایم، اما وقتی یک اهل کتاب کنارم راه می رفت، بوی خوشایند لوسیون های مختلفی که بعد از اصلاح به کار می برد را می داد. پس نه تنها ما با هم ازدواج کردیم ، بلکه با این کار هر دو توانستیم یک مجموعه ی کتابخانه ی شخصی بی نظیر داشته باشیم.

ظرف مدت کوتاهی همه ی قفسه ها، همه جای خانه، حتا کابینت های آشپزخانه، پُر از کتاب شد. اگر نسخه ی قدیمی یکی از کتاب های شکسپیر را می خواستید، باید دزدانه سراغ قفسه های زیرین می رفتید. همسرم کتاب ها را طوری روی هم گذاشته بود که باید برای پیدا کردن شان کلی فکر می کردید که اول باید کدام را بردارید. حتا قالی چینی وسط اتاق هم به این پیچیدگی که او با کتاب ها، طرح های جالبی درست کرده بود، به هم بافته نشده بود.

با گذر زمان، مجموعه ی کتاب ما بیش تر شبیه تپه ی عظیمی شد که مجبور بودیم برای دسترسی به هر یک از آن ها کوهنوردی کنیم.

هر دو با احترام به این تپه نگاه می کردیم، هر کدام را که بیش تر از همه خوانده بودیم، سریع از بین بقیه بیرون می کشیدیم و به کتاب فروشی هایی که کتاب های دست دوم دارند، می بردیم و در عوض کارت کتاب می گرفتیم.

وقتی برمی گشتیم، دست هر کدام مان یک کیسه کتاب جدید بود.

بدیهی بود که باید فکر بهتری می کردیم.

«برای شان یک جعبه درست می کنم» همسرم گفت: و قانون این است که بعد از خواندن، اگر واقعن دیگر دوستش نداشتیم، باید آن را توی جعبه بیندازیم و وقتی پُر شد، باید آن را به موسسات خیریه بدهیم.»

پیش از این که خوب به عواقب پیشنهادش فکر کنم، گفتم: «عالیه»! اما بعد فکر گمراه کننده یی به ذهنم رسید:«سر کتاب های جدیدی که می خریم چی می آید؟ آن ها را هم باید ببخشیم؟»

پس باید قوانین جدیدی اضافه می شد. فکر بی نظیری کرده بودم. تا این که روزی نوبت به کتاب های من رسید، کتاب های گیاه شناسی را که هیچ وقت به کتاب خانه ی مدرسه پس نداده بودم، کتاب های درسی آمار دانشکده، کتاب بیوگرافی و نقدهای ادبی دوره ی کلاسیک که جلدهای زیبا و نفیسی داشتند و مادرم آن ها را هدیه داده بود.

اگر مجبور شوم کتاب های زیادی را در جعبه ی اعانه بگذارم، باید ذهن خلاق ام را به کار بیندازم. با احتیاط در گنجه ی کنار اتاق کارم را که صدای جیر جیر می داد، باز کردم و کتاب نازکی را با کاغذ کادویی که عکس بادام زمینی داشت جلد کردم. ماه ها گذشت. فصل ها عوض شدند. اما راز مخفی ام خیلی زود، همه ی قفسه ها را گرفت.

بعد، آن روز سیاه وحشتناک آمد. همسرم با عصبانیت به طرف گنجه رفت. من در آشپز خانه ایستاده بودم ، شنیدم که در قفسه ی پُر سر و صدا باز شد، خش خش پاره شدن کاغذ کادوها سکوت را شکست، آمد آشپزخانه، من آن جا خشکم زده بود. در حالی که نمی توانست مستقیم به چشم هایم نگاه کند، گفت: چرا هیچ وقت کاری نمی کنی که اعتمادم جلب بشود؟ یک کتاب دیگر؟ از راهنمای تلویزیون هم نمی توانی بگذری؟ واقعن تعجب می- کنم.

 - باور کن نمی خواستم این اتفاق بیفتد، نمی خواستم این طوری پیدای شان کنی.

اما او با ناراحتی و اندوه مدام تکرار می کرد:« جعبه یی که گفتی دروغ بود.»

زیر لب گفتم: جعبه ی کتاب دروغ بود.

 به جز آن دو نسخه ی دیگر از لولیتا داریم ، من کتاب تو را در جعبه گذاشتم. مال من طرح روی جلدش فرق...

ناگهان چشم هایش به نگاه یخ بسته ی من افتاد: «لولیتای من» ، «لولیتای من؟»

روز بعد، از این که نسخه ی او را در جعبه گذاشته بودم خیلی احساس گناه کردم، حتا عکس دختری که روی جلد کتابش بود، از مال من با نمک تر بود. بنابراین، رفتم کتاب فروشی و یک نسخه ی جدید برایش خریدم. وقتی رسیدم، مستقیمن به طرف گنجه ی کتاب های خودم بلافاصله وارد اتاق همسرم شدم. او در نشیمن، تلویزیون می دید. لولیتای نو و براق را کنار کیبورد کامپیوترش گذاشتم. اما همین که وارد اتاق کارم شدم با یک کوه کتاب جدید و قدیمی رو به رو شدم که طوری روی هم گذاشته شده بود که هر آن می رفت بریزد. قبلن هیچ کدام از آن ها را ندیده بودم.

جعبه ی کتاب دروغ بود.

لبخند رضایت روی صورتم نقش بست. از این که جعبه ی کتاب نتوانست کاری بکند، خوش حال بودیم.

 

مجله اپیزود ، شماره سی و یک

دوازدهم بهمن ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved