|
خانه ها که تمام می شوند بر آخرین پلکان کودکی گُلی را می بویم سپیده از میان رگ هایم می گذرد گندم ها را شماره می کنم تا کنار ماه نیم خورده و شاخه ای که به خواب یک ستاره می رود غریزه می خندد از بوسه زنی بر لبان عزالی بنفش و دست هایی که خویش را در آغوش می گیرند
جشن باشکوهی است درخت ها که با دریا می رقصند.
افق چو یک شط وارونه ریخت روی درختان و در کبود سَحَر شدند آبی روشن کبوتران سپید و آسمان و زمین شد چو دشت نیلوفر دری گشاد در آن دست، دست اندیشه به دوره های دگر.
میان قافله، بودای پارسای خموش ردای زرد به دوش گرفته می رود آرام در دل اعصار و با سکوت مقدس به خویش می گوید کسی که مژده رسان حقیقت پاک است به هیچکس نشود حمله ور... نمی دانم اگر که بودا امروز بین ما می بود چه می سرود برای گرسنگان خیال؟! سرود صلح و صفا یا حماسه ی عصیان؟!
جهان از کلام تو می سوزد وقتی که واژه ی دلتنگی کتابی ست دلتنگِ دریایی ها تو را می شناسم از ذهن و زبان مرغان دریا که رویای پروازشان بوسه ای ست بر انگشت ناهید روایت منظومه هایت را که از لب تو ریخته بر جام جهان می نوشتم و با گام هایت سنگ تیرباران را درمی نوردم و در اندوه و حیرت با هدیه ای به میلاد تو می آیم خیره بر چشمانت دسته گُلی برای حنجره ات!...
مجله اپیزود ، شماره سی پنجم بهمن ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |