|
از اول قرار بهترجمهی لغت بهلغت نبود. من دن آرام را وسيلهيی رام يافته بودم برای پيشنهاد زبانی روايی بهنويسندهگان فارسی زبان. به دليل آنكه فضلا بی اينكه معلوم باشد مشروعبت فتواشان را از كجا آوردهاند زبانی بهكار می برند كه ربطی بهزبان زنده و پويای مردمندارد. (البته بايد ازشان ممنون بود كه حسابشان را از حساب مردم جدا كردهاند. مردم را باآنها كاری نيست.) من نمی پذيرم كه كلمات جاافتادهيی نظير شمبه و پمبه و دمبه و قلمبه و سمبله رابايد شنبه و پنبه و دنبه و قلنبه و سنبله نوشت و آنگاه چون جمع نون ساكن و حرف ب ميسر نيست نونش را ميم تلفظ كرد. (بگذريم كه استادی به قصد محكمكاری شكمبه را هم شكنبه مرقوم فرموده بود!) من نمی دانم چرا و بهسود چه چيز بايد از كلمات و تركيبات جا افتاده و صيقل خوردهيی نظير واسه و همچين و شناسهی معرفهيیِ برساختهی مردم از قبيل «ه» در كلمات درخته ودختره و شوهره و خانمه چشم پوشيد و مثلن از نوشتن اين جمله با همهی فصاحت ودلالتش اكراه داشت: «دوتا پسر بچه از كوچه رد می شدند كه بزرگه دستِ كوچكه را گرفته بود:» «معلوم شد استاده نه ذوق دارد نه سواد.» ــ ما دوست داريم ببينيم حضرتاش اين جملهرا بهانشای خودش چهجوری می نويسد.
بابت رسمالخط بايد اين نكات را بگويم: تا جايی كه امكان داشته حرف ط را به ت تبديل كردهام زيرا بر اين اعتقادم كه فارسی هممثل خيلی از زبانهای ديگر زبان متجاوز را مصادرهی بهمطلوب كرده است و مثل پارهيی زبانهای ديگر از قبيل مصری در آن غرق نشده است. ط عربی فقط در جاهايی از زبان ماباقی مانده است كه تغييرش بهمعنی درست كلمه لطمه وارد می كند. چنانكه حيات بهجای حياط. سوآل اين است كه مثلن كلمهی ملات چرا بايد ملاط نوشته شود، چه رسد بهاينكهتهران را طهران بنويسيم! در فارسی چيزی شبيه حرفی نداريم كه آ تلفظ شود از اينرو كلماتی چون حتی همهجا حتا نوشته شد. ما بر آن نيستيم كه در كلماتی چون سادهگی و برافروختهگی و پلهكان و جز اينهاآنچه به كاف و گاف تغيير يافته های غيرملفوظ است. ما معتقديم در اين تركيبات حرف«ها» كاربرد دقيق خود را محفوظ داشته آنچه بهصورت حروف كاف و گاف آمده حروفميانجی است كه تلفظ دو مصوت پياپی را تسهيل می كند. يعنی ميان «ساده» و «ای»می نشيند و آن را بهصورت اسم مصدر سادهگی درمی آورد. پس صورت درست نوشتاری اينگونه كلمات همين است كه آمده در تقابلِ زبان روسی و فارسی نكاتی پيش می آيد كه بايد پيشاپيش روشن كنم: قاعده ی مذكر و مؤنث در زبان روسی حكم می كند كه نام خانوادهگی همسر استپانآستاخوف به آستاخووا و نام خانوادهگی همسر مهلهخوف به مهلهخووا مبدل شود. البته درفارسی نه چنين قاعدهيی موجود است نه لزومی دارد كه قانون تذكير و تأنيث زبان ديگری به فارسی تحميل شود. پس هرجا سخن از زنی بهميان آمده او را بههمان نام خانوادهگی شوهرش خواندهايم: (: يعنی مثلن خانم آستاخوف بهجای آستاخووا) و هر كجا صحبت از زنی است كه رابطهی زناشويی اش مطرح نيست نام خانوادهگی اش را بهصورت روسی آن آوردهايم، چنانكه مثلن آنا ايوانووا بهجای آنا ايوانوف. درجات نظامی را بهصورتی آوردهايم كه در زمان خدمت افسران قزاق در قشون ايرانمرسوم بوده است چنانكه تابين بهجای سرباز صفر و وكيلباشی بهجای سرگروهبان ومعيننايب بهجای استوار و سلطان بهجای سروان و ياور بهجای سرگرد و غيره. اما معادلهای امروزين هر درجهيی را در زيرنويس مشخص كردهايم همچنان كه اصطلاحاتديگری چون اركانِ حرب به جای ستاد را. در آشپزخانهی كشاورزان روس و همهی قزاقان دن كه معمولن اتاق نشيمن همهگانی وكانون اصلیِ اِهل هر خانه است از تنوری سخن می رود كه هم برای پخت نان بهكار است همبرای طبخ آش، هم در زمستان وسيلهی گرم كردن آشپزخانه است هم فرازش گرمترين ودلچسبترين جايی كه شبهای سرد و برفی بتوان بستر خود را بر آن گسترد. من اين تمهيد فوقالعاده را كه مترجمان بهسادهگی بخاری ناميدهاند آتشدان نامدادهام كه شايد كوره هم برای آن معادل نابهجايی نبود اما به هر صورت از آنجا كه نهاختراعاش در بخارا صورت گرفته نه بخار در آن نقشی بر عهده دارد آن را چنين خواندهام. آتشدان كورهی سربستهيی است كه از زير هوا می كشد و دودش از جوفِ ديوار بهپشتبام هدايت میشود. از جلو دريچهی آهنينی دارد و از اطراف كاملن مسدود است وچنانكه گفتم از بالای آن می توان بهمثابه ی خوابگاه گرم و نرمی سود برد. كار قزاق و روسجماعت بی خواندن و صدا بهصدا درافكندن پيش نمی رود خواه در مجلسعشرتی باشد خواه در راهپيمايی نظامی و جنگی. اما بايد متذكر بود اين سرودها كه معمولن بهصورت همسرایی كاملن دقيقی اجرا می شود بهدو گونه است: بعضی ترانههای عاميانه است بالحن محاوره و وزن دفی و بعض ديگر سرودهايی است با بيان ادبی. من كوشيدهام درترجمهی ترانهها و سرودها لحنشان را كاملن منعكس كنم. اختلافی كه ميان ترانهها بهچشممی خورد از اينجا است و نبايد پنداشت كه هرجا سرود يا ترانهيی لحنی را نپذيرفته دستبهدامن لحن ديگری شدهام. در متن اصلی متأسفانه لاقيدی های در حد شلختهگی فراوان است. من چون شيوهی برگردان بهاصطلاح «كلمه بهكلمه» را اختيار نكردهام هرجا با چنين مواردی مواجه شدهام، بهنحوی آن را برطرف كردهام. برای آنكه كاملن مشخص شود چه می گويم نمونه را بهمواردی اشاره ميكنم:
در كتاب اول مجلد نخست: یک - خانهی موخوف از پشت امبار اطفاييه در ميدان (در فصل دو) به سرِ ميدان (در فصلاول كتابِ دوم) منتقل شده است. دو - در فصل سیزده از سُم اسبها كه درگل فرو رفتهاند جرقه می پرد! سه - در همين فصل از كوچكیِ جِثهی اسب فدوت سخن بهميان می آيد درحالی كه قبلن تأكيد شده است موقع سربازگيریِ سوار نظام اسب كوتاه جثه را نمی پذيرند.
در كتاب دوم: یک - در فصل پنجم قزاقها كه بهخاطر عجله برای آرد كردن گندمِ خود با غيرقزاقها چنانمعركهيی راه می اندازند پس از فرار غريبهها گندمها را می گذارند و «متفرق می شوند». دو - آكسينيا كه در انتهای فصل نهم می گويد برای بيخ تاق كوبيدن سرشوهره «به هزارزحمت توانستم بفرستماش خانهی آنیكهی پاسوربازی كند»، غروب روز بعد به شوهره كهبهقصد بازی عازم خروج از خانه است شكايت می كند كه: «كی از ورقبازی سير می شوی؟» سه - در فصل دوازده با اينكه استپان از صبح هيجانزدهگی آكسينيا و طرف غروب پچپچ او باخواهر كاشهوی را ديده پس از آگاهی از فرار زن با همهی خشم و غيرتاش سری بهخانهی كاشهوی نمی زند.
در كتاب سوم: یک - در فصل دوم چاهآب كه سطل در آن افتاده پس از بگومگوی مختصری كه ميانگريگوری و درجهدار مافوقاش صورت می گيرد تبديل به لاوكی چوبی می شود كه آباش راجوی باريكی تأمين می كند. دو - در فصل پنجم می خوانيم «گريگوری ديد احساساش از ديدن خارجی ها با آنچه تومانورها جلوِ دشمن بهاش دست می داد فرق دارد!» ــ در صورتی كه او نه فقط در هيچ مانوری شركت نكرده، بلكه با وساطت ارباباش بهخدمت تمرينی هم نرفته بود! سه - در فصل هفتم با اينكه نعلبند بهدستور اكيد فرمانده هنگ دهنه و ركابها را با قلعسفيد می كند يكی دو سطر پايينتر خود افراد با خاكه آجر بهساييدن آنها مشغول می شوند. چهار- در فصل چهارده، نايب ليست نيتسكی ابتدا بهمقصود برزنياگی می رسد ولی بعد دوباره او رادر ميان راه می بينيم (كه من اين اشكال را با افزودن قيد «نزديكی های برزنياگی» برطرفكردهام) اما با اينكه تك اسبهی حامل او از كنار لاشهی اسبی عبور می كند و حتا بين نايب وپرستار جملات وقتگيری رد و بدل می شود وصفِ لاشه چنان می آيد كه انگار كنارش توقفكرده باشند چرا كه تغييرات نور آفتاب نيز از برق ماشی رنگ سم تا سياه زدن پای حيوان درتاريكی كه مستلزم توقف درازی است با جزئيات كامل توصيف می شود. پنج - برزنياگی كه «مركز تجاری ناحيه» معرفی می شود دهستانی است فاقد راهآهن و راه شوسه، و حتا نزديكترين ايستگاهاش با صفت «بی اسم و رسم» معرفی می شود. شش - در ابتدای فصل پانزده می خوانيم كه نايب بلافاصله با «جَوِ پُر تحرك جنگ» خو گرفت درحالی كه شب و روز افسران در جبهه بهقمار می- گذرد! (خيلی دقت شود!) هفت - در فصل بیست و دو دشمن چنان محرمانه از برنجزارها عقب كشيده كه هيچ ردی از خود باقی نگذاشته و فی الواقع بايد پذيرفت كه از فراز شالی زارها پرواز كرده است. هشت - در فصل بیست و سه، بهجای مثلن اين جمله كه: «تنها آرزويم ديدن چنان روزی است»، چنينآمده: «من حاضرم قطره قطرهی خون سرخام را بريزم كه تا آن لحظه زنده باشم!»
در كتاب چهارم: یک - در فصل چهار گريگوری چشمها را می بندد و ... مدت مديدی بی پلك زدن ستارهها راتماشا می كند! دو - در همين فصل قطار نظامی در ايستگاه متوقف مانده است ... دليلاش؟ ــ متصدی ايستگاه كليد حركت قطار را «بهنظامی های كودتاچی» تحويل نمی دهد! سه - در آخرين سطور اين كتاب دو بار تأكيد ميشود كه جاده بهطرف جنوب می رود حالآنكه سوارها عازم شمال شرقی هستند.
در كتاب پنجم: یک - در فصل چهارده سورتمه با شكستن يخ كنار آبْچاله غرق می شود درحالی كه قبلن تأكيدشده است كه آبْچاله بهدليل وجود چشمهها هيچ وقت سال يخ نمی زند. دو - درفصل بیست و یک، مهتاب از درز كركرهيی پنجره بهداخل می تابد. امری كه محال است. چونتختههای كركرهيی از داخل اتاق بهسمت كوچه خميده است. سه - در فصل بیست و شش در حالی كه قطارهای حامل افراد گارد سرخ خطوط آهن را بند آورده استهيأتی از گارد سرخی ها برای جمعآوری سرباز عازم شمالاند. ــ پنداری افراد داخل قطارهاديگر قابل استفاده نيستند!
در كتاب ششم: یک - در فصل دوم، آفتاب كه پدر ماديان ميشكا را درآورده دو سطر بعد در پس ابرهای شيری رنگ زار و نزار مانده است. دو - در فصل هفتم، پانتهلهی ماديانش را كه در فصل چهارده كتاب پيشين غرق شده استبهگاری می بندد. سه - در فصل هشتم آب يخزده اما دو سطر بعد ده از گرما بی حال افتاده و مه نيمروزی زمين داغ را در بر گرفته است. در اين متن اينگونه سهلانگاری ها با تمهيداتی برطرف شده ولی برای مقابله میشود بهترجمههای ديگر كتاب رجوع كرد.
در كتاب هفتم: در فصل نهم، افراد در جلسهی اركان حزب و در حضور دودارف بهشكل موهنی تصميمبهاخراج و خلع درجه و حتا باز گرفتن نشانهای او می گيرند و دودارف چنان ساكت می ماند كه پنداری اين تصميمها در غياب او اتخاذ می شود! ــ موضوع بهحدی غيرقابل قبول است كهمن ناچار شدهام پيش از مطرح شدن موضوع او را از جلسه بيرون ببرم! حق همان بود كه در تحرير اين كتاب مصوبات هيأت اصلاح رسمالخط فارسی بهكارگرفته شود، ولی بهدلايلی از اينكار چشم پوشيدم كه مهمتريناش آشنا نبودن اكثرخوانندهگان با آن مصوبات است و عادت غالب ايشان بهرسم خط سابق. طبيعی ست كه رسمالخط جديد بايد از نخستين سالهای دبستان بهكودكان آموختهشود و حق اين است كه خوانندهگان ميانهسال از دوباره آموزی معذور داشته شوند و قصد منهم اين بود كه هيچچيز مانع راحت خوانده شدن اين كتابِ خاص نشود و بدين جهت ازاسراف در استعمال آن مصوبات خودداری كردم. يكي از مصوبات هيأت اين است كه مفردات كلمههای مركب جدا از هم ولی چسبيدهبهيكديگر نوشته شود: مثلن گلاب بهشكل گلآب، نه گل آب. يا كاشيكار بهشكل كاشيكار، نه كاشي كار. و غلطنامهنويسی بهشكل غلطنامهنويسی، نه غلط نامه نويسی. و اما نكتهيی هم در باب نشانهگذاری بياورم: اگر نقطهگذاری در متون شعری فارسی ناگريز است باری در متون غيرشعری بدان هيچنيازی نيست. من جايی نشان دادهام كه گاه می توان جملهيی را بهتعداد مجذور كلماتي كه درآن بهكار رفته است انشا كرد: مثلن جملهيی پنج كلمهيی را دستكم می توان به بيست و پنجصورت نوشت كه در اين حال بی گمان يكی از اين صور همان است كه می تواند بی دخالت وهدايت نشانهها بهسهولت خوانده شود و برای خواننده مشكلی پيش نياورد. از اين قرارمی شود گفت پارهيی از نويسندهگان ما سوءاستفاده از علایم نوشتاری را بهزحمت كشيدنبر سر سليسنويسی رجحان دادهاند و بعض ديگر از كنار نهادن اين نشانهها چنان وحشتدارند كه در جملات روان و بدون پيچ و خم نيز از نشانهگذاریِ بی مورد خودداری نمی كنند.مترجم نوشته است: «گذشته از اينها، يك عامل خيلی خيلی مهم هست، كه ما فرماندهان بايد فوقالعاده بهآن توجه كنيم، و آن، وضع روحی قزاقانمان است.» لطفن متن حاضر را با توجه بهويرگولزدايی زايد از متون نثری فارسی بخوانيد و از اينپس نيز گهگاه بهجای وقتگذرانی با حل جدولهای كلمات متقاطع جملات پُر ويرگولكتابها و مقالات را با جابهجا كردنِ عناصرِ سازندهشان بهفصيحترين صورت ممكن درآريد. يقين داشته باشيد ظرف چند ماه ويراستار درجه يكی از آب در می آييد!
آنسه امیری - مجله اپیزود ، شماره سی پنجم بهمن ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |