|
شاملوی شاعر دیگر بار خبرساز شده است! خبر این است که اموال و وسایل شخصی شاعر به حراج گذاشته شده است و خریدار هم پسر بزرگ ایشان (سیاوش شاملو) است. فروشنده هم «آیدا شاملو»، همسرش! همو که فسخ عزیمت جاودانه بود! همو که زیبایی اش لنگری ست و نگاه اش شکست ستم گری! شاید بامداد ِ شاعر هیچ گاه تصورش را نمی کرد که روزی بر سر آن چه که از او باقی ست، اعم از وسایل شخصی(قلم، لیوان، فندق و...) و دست نوشته ها و تابلوهای نقاشی و... دعوای حقوقی پیش بیاید و این که آن اموال به چه کسی تعلق دارد! یا پیش تر از این ها آن پسر دیگر(سیروس شاملو) در بلاگ های اش چنان پدر را به فرش می نشاند که تاکنون دشمنان شاعر با پدر چنین نکرده بودند. همین پسر به اصطلاح روشن فکر، در مطلبی که به مناسبت سالمرگ شاعر، به سایت "مانیها" به درخواست «مسلم منصوری» فیلم ساز، ارائه می دهد، در باب پدر چنین سخن آغاز کرده بود: «از من خواستید به مناسبت سالشمار مرگ احمد شاملو « شاعر ملی » چند سطری قلمی کنم . این کار حساس است و بنا بر دلایلی از کوه کندن سخت تر، اولا بنده نمی توانم صرفا به دلیل ارتباط ِ هسته ای ! با شاعر معاصر، به ارسال پیام مبادرت ورزم و ترجیح می دهم این کار را به دلیل موجه تری از « بهانه ی دانه بندی » به انجام برسانم.ا این مسئولیت را باید به کانون های سیاسی و توده جمع کن وا گذاشت . ضمنا بنده به هیچ وجه احمد شاملو را شاعر ملی نمی شناسم و این عنوان ِ ( شاملوستیز ) را نقطه ی ننگ همان کانون های سیاسی ورشکسته می دانم . شاملویی که من می شناسم و می شناختم ملی نبود که هیچ ، جهانی هم نبود ! احمد شاملو به دنبال جهانی بود که با شعر و آزادی پیوند خورده باشد . جهانی که در فانتزی ِ آرزوهایی بزرگ و دنیای خواب ها و پیله ی عشقی بسته باقی می ماند .» حال خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل!! هر کدام از پسران به شکلی و رسمی پدر شاعرشان را به یغما برده اند! این جنابان در هنگام حیات پدر چرا لب به اعتراض نگشودند و حق قانونی و مشروع خود طلب نکردند؟ چرا همساز با دشمنان ملی و بزرگ شاعر شده اند؟ آیا این گونه برخورد ها کم از شکستن سنگ قبر شاعر و جسارت به مقام اوست؟ دریغا هنوز کفن او با خاک درنیامیخته که چنین بر شاعر درخت و خنجر و خاطره مان می رود!! دریغ و درد.ا چه بر ما آمده و به دنبال کدام تسویه حساب شخصی با پدر خود هستیم؟ آیا پول و ثروت آن همه مهم است که میراث ملی مان را برباد دهیم؟ آیا نمی بینیم اگر خود به فکر مانده گاری همین پاره خاطرات نباشیم از حکومت های توتالیتر هیچ انتظاری نیست؟ چه تاج بر سر باشند و چه عمامه بر سر!ا از کوچه ای بگذریم که عشق را سرودی کرده اند و از کینه دست شوییم. شما میراث شعر و شعورید و از شما توقع و انتظاری دیگر است! بگذارید آیدای اش در این وانفسای بی بامدادش دمی بیاساید.ا مدتی پیش فیلم کوتاهی از بلاگ «رضا علامه زاده» فیلم ساز دیدم که دیدارشاعر بزرگ اسپانیایی «کلارا خانس» بود با شاملوی شاعر در منزلاش در «دهکده ی کرج». این فیلم نکاتی داشت از منظر من که نشانگر درد و دلتنگی شاعر در واپسین روزهای حیات اش بود! درابتدای دیدار شاملو از افتادن اش از ویلچر با زبان و گفتار گیرای اش سخن می گوید. آیدا را هم می بینیم که در تب و تاب است تا این دیدار بر مهمان شاعر خوش رود. آیدا بانویی ست که در همین فیلم کوتاه به راستی هوای شاعر را از هر نظر که تصور کنید داشت! جایی به شاملو ، هنگامی که شاعر لغتی فرانسوی را از یاد برده ، یادآور می شود که کتاب های فرانسه یا مطالب به فرانسه را مدتهاست نخوانده ای و بخوان شان! مثل یک مادر، دلسوزانه هوای معنوی شاملو را دارد.ا اما این سوی در، پسران شاعر چنان از هم گوی سبقت در پشت پا زدن به شاعر در خاک خفته را گرفته اند که دیگر دشمنان را خیالی و خوابی نرود برای آزار او.ا اما داوری آن سوی در نشسته است، بی ردای شوم قاضیان ذاتاش درایت و انصاف هیاتاش زمان و خاطرهات تا جاودان ِ جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد. (1)
محمود بی تا - مجله اپیزود بیست و نهم تیرماه 1387 خورشیدی
پانوشت: (1) بندی از شعر «در آستانه» از دفتری به همین نام _ احمد شاملو
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |