از خواب بیدار می شود. هوا گرگ و میش است. با چشمان نیمه باز به ساعت روی میز نگاه می کند. همه چیز بهم ریخته است. تا ساعت هفت و نیم دو ساعت مانده است. دو مرتبه دراز می کشد. تمام استخوان های بدنش تیر می کشد. سعی می کند بخوابد. اما آرامش ندارد.به هر پهلویی که می خوابد درد امانش نمی دهد.

 همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. مثل صاعقه مثل باد. شادی های کوچک زندگی اش، دخترش ، پسرش و همسرش از جلوی چشمش رژه می روند.

فقر و نکبت و بیماری. کار طاقت فرسا و زندگی بخور و نمیر. گریه و التماس ، بگیر و ببند و شکنجه و یک زنده گی با خاطره های تلخ و عذاب آور.

 هواپیما های ما فوق سرعت و صوت. بمب افکن ها و موشک های دور برد و صدای مهیب ویرانی و فرو ریختن و شکستن غرور و آن چه که نامش زنده گی ست.

  وقتی

      خورشید غروب می کند

  آسمان من

       بی ستاره است

  گفتم:

       شب را چه گونه سر کنیم

  که ماه

     میهمان

             سفره بی نان

                              ما باشد

  گفت:

      ماه را پای گریز نیست

      وقتی که

              ستاره ها را به مسلخ می برند.

 

سیامک شالچی - مجله اپیزود

بیست و نهم تیرماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved