|
دلم از باور این حرف می گیرد که حتا قهرمان قصه می میرد چه پایان غم انگیزی!
و اما قصه گو اشک مرا بر گونه هایم دید کلامی گفت طنین گفته اش در گوش من پیچید: «... کسی کاین قصه را پرداخت، می داند
که این جا، قهرمان هرگز نمی میرد همیشه همچنان با قصه می ماند...»
روز را می بینم که پاورچین بر بام خانه ها فرازترین شاخ و برگ درختان فرود می آید
روز را می بینم که خود را پهن می کند در طول خیابان ها و پلک خواب آلود پنجره ها را نوازش می دهد
اینک پاره های ابر در اولین شعله های خورشید می سوزند و نوید آفتاب بر پیشانی بلند آسمان است اینک اولین عابر از خیابان های روشنایی می گذرد و پاکی روز در دانه های شبنم و چشمان دریچه ها متبلور می شود
روز را می بینم که از صافی ذهن من می تراود و در روشنایی خیره اش سیمای هر کس به عریانی آینه رو به رویم و دست ها حرکت دست ها حرکت لحظه های پنهانی است که باز می گوید همه ی حرف های ناگفته را نگاه می کنم، نگاه می کنم و خسته و آزرده سر بر دوش تنهایی می گذارم.
با تو زندگی می کنم اما دوستت ندارم با تو کار می کنم اما دوستت ندارم با تو راه می روم اما دوستت ندارم شانه اش را به شانه ام می ساید می آیم و می گریزم دستان سیاهت دستانم را می گیرد از دستانم بیزارم سرانگشتانم انگار کبود شده است خودم را دیگر دوست ندارم!...
مجله اپیزود ، شماره بیست و نُه بیست و هشتم دی ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |