ایرج پزشکزاد یکی از برجسته‌ترین نویسندگان طنز معاصر ایران عقیده دارد طنز و خنده با هم قوم و خویشی ندارند. نویسنده‌ی کتاب معروف «دایی جان ناپلئون»،  روز جمعه‌ی گذشته‌ میهمان نشست‌های فرهنگی انجمن فرهنگ آزاد در پاریس بود.

او در برابر گروه پُر‌شمار ایرانیان این شهر از تفاوت‌های طنز با نوشته‌های فکاهی و خنده‌آور گفت و مثال‌هایی به ویژه از ادبیات کهن و معاصر ایران را برشمرد.

خانم «ناهید انزلی‌چی»، رییس انجمن فرهنگ آزاد در معرفی ایرج پزشکزاد گفت: «کتاب‌‌های ایرج پزشکزاد با قلمی شیوا نوشته شده است، کلمات گاه سنگین و ادبی است، در شرایطی که یک فضای جدی به وجود می‌آورند و ممکن است ناگهان خواننده را به اوج خنده و قهقه بکشاند.»

ایرج پزشکزاد، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد و تحصیلات عالی را در رشته‌ی حقوق در فرانسه گذراند. پس از بازگشت به ایران مدتی را در مطبوعات گذارند و با امضای مستعار «‌الف.پ آشنا‌» قلم زد که خیلی زود مورد توجه قرار گرفت.

او چند سال به عنوان قاضی در دادگستری کار کرد و سپس در وزارت خارجه به عنوان دیپلمات مشغول به کار شد که تا مقام سفیری ایران در اتریش، چکسلواکی پیشین، سوییس و الجزایر پیش رفت.

بعد از انقلاب ایران، ایرج پزشکزاد در فرانسه به کار نوشتن کتاب و تحقیق ادبی و تاریخی ادامه ‌داد. مشهورترین کتاب ایرج پزشکزاد، «دایی جان ناپلئون» است که یک سریال مشهور هم از روی آن در ایران ساخته شده است.

این کتاب تا کنون به زبان‌های انگلیسی، آلمانی، روسی و کره‌ای ترجمه و منتشر شده است و ترجمه به زبان فرانسه‌ی آن نیز در دست است.

دیگر کتاب‌های او «ماشالله خان در بارگاه هارون الرشید» ، «حافظ ناشنیده پند» ، رمان «خاندان نیک اختر» ، نمایشنامه‌های «ادب مرد به از دولت اوست» ، «پسر حاجی باباجان» ، «انترناسیونال بچه پرورها» و چند کتاب در مقوله‌ی تاریخی از جمله «مروری بر تاریخ انقلاب مشروطه»، «مروری بر واقعه‌ی پانزده خرداد 1342»، «مروری بر تاریخ انقلاب کبیر فرانسه» است.

در نشست انجمن فرهنگ آزاد در پاریس «ایرج پزشکزاد» درباره‌ی طنز و ریشه‌های آن در ادب فارسی چنین گفت:

طنز یعنی چه واقعن؟ صبح تا غروب ما چه قدر طنز می‌شنویم. به خصوص از پنجاه یا شصت سال پیش، این واژه تقریبن برای ما ناشناس بود‌.

چرا چنین چیزی را نمی‌شنیدیم ولی این آخری‌ها روز به روز مصرف آن زیاد شده است. ما این طرف و آن طرف می‌رویم و سالنامه‌ی طنز می‌بینیم، ماهنامه‌ی طنز، هفته‌نامه‌ی طنز، آن‌وقت در صحبت‌ها و تفسیرها و مقالات بسیار اصطلاحات طنزآمیز، طنزآلود می‌شنویم و نویسندگان و گویندگان امروزی هم معتقد هستند و گفته‌اند و مکرر تکرار کرده‌اند که این طنز با معنی طنز قدیم یکی نیست و با ساتیر غربی مترادف است.

توضیحی که می‌دهند انتقاد به قصد استهزا از معایب و مفاسد اخلاقی و اجتماعی سازمان‌ها و نهادها یا آدم‌ها‌ است. هر چند راجع ‌به این تعریف در میان غربی‌ها اتفاق نظری نیست.

این به اصطلاح مترادف بودن طنز ما با ساتیر غربی در زبان مردم افتاده است و قبول عام پیدا کرده است. این از کتاب‌های تحقیقی ادبی هم آمده است مثلن از کتاب «از صبا تا نیما» که تاریخ شعر معاصر و تألیف دکتر «یحیا آرین‌پور» که می‌نویسد: آن نوع ادبی که در السنه‌ی غربی «ساتیر» نامیده می‌شود در فارسی «طنز» اصطلاح شده است.

پس اعتقاد الان این است که طنز مترادف ساتیر است. طنز یک سابقه‌ی هزار ساله بلکه بیش تر در زبان فارسی دارد و من دو یا سه نمونه شعر برای این‌که ببینید چه معنی از آن می‌گرفتند از خاقانی یاداشت کرده‌ام:

زبون‌تر از مه سی روزه‌ام مهی سی روز

مرا به طنز چون خورشید خواند آن یوزار

سعدی می‌گوید:

دی گفت سعدیا من از آن توام به طنز
این عشوه‌ی دروغ دگر‌باره بشنوی

یعنی آن معنایی که در قدیم از آن می‌گرفتند. ولی سعدی و عبید و حافظ و این شعرا مثل این‌که این کلمه را زیاد دوست نداشته‌اند، یک‌بار بیش تر در تمام اشعارشان نیامده است‌، فقط یک‌بار.

سعدی، خاقانی، عبید یک‌بار و من می‌خواهم به شما بگویم این تحول معنی که گفتیم نویسندگان و گویندگان الان به آن معتقد هستند خیلی جدید است. یعنی در گذشته چنین معنایی نمی‌داده است.

یعنی این طنز قدیم به معنای ریشخند و طعنه و ملامت، این‌طوری که در این اشعار دیدیم همچنان تا همین چهل یا پنجاه سال پیش ادامه داشته است.

یعنی هیچ‌کدام از اشعار «سید اشرف‌الدین گیلانی» یا «چرند و ‌پرند» دهخدا عنوان طنز نداشته‌اند یا ‌ عنوان روزنامه‌های «توفیق» و «باباشمل» فکاهی انتقادی بود‌، صحبت طنز هیچ جایی نبود.

از سال‌های 1320 به بعد بود که کم کم لفظ طنز به گوش ما خورد و آن جوری که حدس زدم و دنبال کردم منشا بروز این طنز به معنای جدید، مجلات «یغما» و «یادگار» و بوده است.

به این ترتیب که این بزرگان یعنی عباس اقبال آشتیانی و خانلری و حبیب یغمایی سعی می‌کردند هنر عبید را که یک اسم روشنی در میان مردم نداشت و بین هزل و مطایبه و هجو سرگردان بود و هیچ اسم روشنی نداشت به عنوان هویت هنر عبید‌، طنز را ترویج کردند.

سعی کردند بین طنز و هجو فاصله بیندازند، چون هجو غیر از فحاشی منظوم بود. توانستند این کار را انجام بدهند و بین طنز و هجو فاصله بیاندازند ولی نتوانستند بین «طنز» و «فکاهه» فاصله بیاندازند.

خوانندگان شان این نکته را نگرفتند که در فکاهه، خنده هدف است. فکاهه یا جُک برای این تعریف می‌شود که مردم بخندند یا این‌که خاطرشان شاد بشود در حالی‌که در طنز خنده نیست و اگر تصادفن خنده‌ای باشد، وسیله‌ای برای رسیدن به مطلبی است.

این‌ها این کار را کردند و نتوانستند بین فکاهه و طنز فاصله بیاندازند و آن وقت یواش یواش خنده به عنوان شناسنامه‌ی طنز در ذهن ما ثبت شد.

نتیجه این شد که نه تنها ما مردم عادی به این اعتقاد رسیدیم که این‌ها یکی است و فرقی نمی‌کند حتا مثلن در همین کتاب دکتر آرین‌پور که تعبیرشان را راجع‌ به مترادف بودن طنز با ساتیر خواندیم، معتقد است «طنز یعنی خنده».

لابد می‌نویسد اگر «موش و گربه » و بعضی از لطایف عبید و حکایت‌های ملا نصرالدین را کنار بگذاریم در سراسر ادبیات حجیم هزار ساله‌ی ایران، به آثار طنز‌آمیز که هدف آن اصلاح و تزکیه باشد برنمی‌خوریم و این عجیب است که از ادبیات هزار ساله‌ی ایران، ادبیات طنز نیست.

آن وقت من در این جا می‌گویم انکار و داوری و رد قاطعانه‌ی طنز در ادبیات ایران، بیش تر به مغرب زمینی‌ها بر‌می‌خورد. چون جمعی از بزرگان ادب و دانش مغرب زمین مانند ارنست‌ رونو ، باربی دو منا ، هانری مارسی و عده‌ای دیگر از قرن نوزدهم تا کنون در نوشته‌های شان سعدی را به اعتبار گلستان اش، طنز‌پردازی بزرگ شناخته‌اند.

طنزپردازی قابل قیاس با وراسیوس رومی و ساتریست‌های‌ قرن شانزدهم میلادی فرانسه، ظن غالب من این است که این ایهام در مورد خویشی طنز که با خنده باشد، باید در ذهن اساتید ادبیات ما نیز حاکم باشد.

به قرینه‌ای که دیدم استاد بسیار‌دان گرانقدر ما دکتر ذبیح‌الله صفا در «گنجینه‌ی سخن» که کتاب مرجع درباره‌ی آثار پارسی‌نویسان بزرگ است، در فصل سعدی وقتی به موضوع طنز او می‌رسد «هزلیات و مضاحک» او را پیش می‌کشد و بررسی می‌کند و به طنز گلستان که آن‌طور مورد نظر بزرگان غرب بود هیچ اشاره‌ای نمی‌کند.

به عنوان نتیجه می‌خواهم بگویم که اگر طنز فارسی را مترادف با ساتیر غربی به عنوان یک نوع ادبی بشناسیم باید قبول کنیم که اگر خنده را با ساتیر غربی به عنوان یک نوع می‌دانیم خنده یک مسئله‌ی سبک و شیوه است و طنزپرداز یا ساتیریست می‌تواند بخنداند و بگریاند.

ویکتور هوگو به عنوان یکی از ساتیریست‌های به نام مغرب زمین شناخته شده است. طنز «ویکتور هوگو» علیه خودکامگی سوم در کتاب عقوبات به جای آن‌که بخنداند غالبن اشک به چشم می‌آورد.

حتمن جرج اورول را ملاحظه کرده‌اید در «مزرعه‌ی حیوانات» گاه خواننده را به شدت متأثر می‌‌کند و آن‌وقت در «1984» طنز دیگرش، که گاهی واقعن خواننده را در آن محیطی که به وجود می‌آورد، به هول و هراس می‌اندازد.

از این‌ها گذشته ولتر که با طنز کاندید یا خوش‌بینی گاهی خواننده را به خنده می‌اندازد، ساتیر معروفی هم در غالب تراژدی دارد. اگر طنز، خنده ایجاد بکند از نوع وصف شده در لغت‌نامه‌ها که می‌نویسند لب‌ها و دهان گشاده گردند و آواز محسوسی از حلق برآید، نیست.

نوعی خنده‌ی درونی یا انبساط و رضایت خاطر است که شاید بتوان آن را با اصطلاح وصف خوش شدن عرفا یا مطلق خوش آمدن یا به قول خودمانی دل خنک شدن توصیف کرد.

این توضیحی بود که می‌خواستم راجع ‌به طنز بدهم که طنز و خنده با هم این قوم و خویشی را ندارند که ما تصور می‌کنیم.

 

نشست انجمن فرهنگ آزاد پاریس ، رادیو زمانه ، عکس ایرج ادیب زاده
 

 

مجله اپیزود ، شماره بیست و نه

بیست و هشتم دی ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved