سه ساعت است که همین طور سرگردان خیابان ها هستم، فقط به خاطر پیدا کردن یک آدرس که اصلن معلوم نیست وجود دارد یا ندارد.

این برف لعنتی که هم که لحظه ای آرام نمی گیرد و یک ریز می بارد، ول کن معامله نیست.

خیلی کنجکاوم که این آدرس را پیدا کنم .سعی می کنم سرما را فراموش کنم و به راهم ادامه ادامه دهم. نباید بگذارم سستی و کرختی بر من غالب شود.

به پیاده روی خیابان 120 می رسم. با خانمی جوان و خوش قیافه روبرو می شوم، جلوی او می ایستم و می پرسم:

-  ببخشید خانم،مزاحم شدم، می خواستم این آدرسو برام پیدا کنید. «برگ آدرس را مقابل چشمانش گرفتم»

زن جوری نگاهم کرد که انگار قرار است کار خلافی انجام دهم یا چه می دانم، خدای نا کرده تقاضای بیجایی از او کرده ام. حرکتش خیلی برایم عجیب بود و اصلن نمی شد هضمش کرد.

بی تفاوت گوشه های لبش را پایین انداخت و گفت:

- مطمئن باش این جایی که می خوای بری، به نتیجه نمی رسی. خیلی ها مثل تو اومدن و رفتن، حسابی هم سرکیسه شدن، آخرشم هیچی به هیچی.

اخم کردم و گفتم:

- مگه شما علم غیب دارین؟

- رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون. اگه تصمیمت جدیه برو، به تجربه ش می ارزه، دو سه تا خیابون بالاتره،بهش می رسی.

خداحافظی خیلی سرد و سنگینی کرد و به سرعت از من فاصله گرفت و رفت. یک لحظه واقعن خشکم زد که چه کار کنم. برم یا نرم.

اما با خودم گفتم حالا که تا این جا راه آمدم بهتره ادامه دهم و خودم را عقب نکشم.

رسیدم به خیابان 121. به فکر فرو رفتم. یعنی حرف های زن مرا به فکر فرو برد. من برای کاری می خواستم کافی شاپ را پیدا کنم تا فال قهوه بگیرم.از روی خیال و رویا،چه می دانم آرزوهای دست نیافتی. شاید بخت منم بلند باشد.

تازه،این جایی هم که فال قهوه می گیرند خانه نیست که،یک مکان تجاریه. یه کافی شاپ که طرف گهگاهی میاد برای آدم های سفارش فال سفارشی می گیرد و کلی پول به جیب می زند.

چشمانم از سفیدی برف روی زمین،سفید شد، سرم را بالا گرفتم و تابلوی خیابان 122 را دیدم. چند قدم که بالاتر رفتم به کافی شاپی جمع و جور رسیدم.

اما چرا درش بسته بود؟ چرا کرکره اش پایین بود. رفتم جلو، دیدم پرده ی بزرگی سر در مغازه آویزان شده و روی آن با قلم درشت قرمز رنگ نوشته شده بود:

«این مکان،به علت عدم رعایت اصول بهداشتی و خدماتی تا اطلاع ثانوی تعطیل است»

چاره ای نبود باید راه آمده را دوباره برگردم. از این که در برف راه می رفتم لذت می بردم اما سرما بدجوری در پوستم نشسته بود.

 

 سیامک شالچی - مجله اپیزود ، شماره بیست و نُه

بیست و هشتم دی ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved