|
مصطفا جلالیفخر - چهارشنبه یازدهم دی ماه 1387 [2008.12.31] چهارشنبه شب، چهارم دی، مراسم رونمايی از «امشب در سينما ستاره» كتاب تازه ی پرويز دوايی به همت ناشر و جمعی از دوستان و دوستدارانش در فرهنگسرای هنر (ارسباران) برگزار شد، مراسمی كه عملن به بزرگداشت اين منتقد و نويسنده ی نازنين كه سی و سه سال است مهاجرت كرده، تبديل شد. اما در اين مراسم، يادداشت جنجال برانگيزی از مسعود كيميايی خطاب به دوايی خوانده شد، كه در آن آمده بود: سينمای نوينی را كه به اين بنده و مهرجويی نسبت میدهند، ما سه نفر ساختيم، من، تو و مهرجويی. حرف هايی که آيدين آغداشلو در گفت و گويی جذاب و خواندنی به آن پاسخ داده است...
اولين بار بود که با استاد نقاشی و هنر و تاريخ ايران همصحبت میشدم. شنيده بودم و خوانده بودم که هم خوب میگويد و هم زيبا مینويسد و خيلی چيزها میداند. اين «چيز»، تکه کلام ايشان بود که برای بيشتر ارجاعات از آن بهره میبردند. اهل گفتوگو نيستم و اصلن بلد نيستم. خواستم به سياقی که برای اين بخش قرار گذاشته بودم، طرف دوم خودم نباشم. اما نشد که بشود. بر خلاف پوراحمد که از مواجهه با دريای دانستههای استاد هراس داشت، من دل به دريا زدم و رفتم که بشنوم، فقط. دلخوشیام به پلاک خانهی استاد بود و خوشيمنی 14. دفتر کارشان در زيرزمين کوچک همان آپارتمانیست که سکونت دارند. وقتی از پلهها پايين میرفتم تا به زيرزمين برسم، ياد شايد وقتی ديگر «بيضايی» افتادم. ياد همان زيرزمينی که پر از اشيای عتيقه و گذشته و هويت تاريخی بود. قسم میخورم که دفتر کار آيدين آغداشلو همان زيرزمين تاريخ بود. پر از زيبايی و اشيا و کتابهای قديمی... و البته زيبايی. - ين يک پيشنهاد است: گفت و شنودی ميان استاد آيدين آغداشلو و آيدين آغداشلو... - من اين لقب استادی را هيچوقت نپذيرفتهام، باطننْ!.. اين لقب مثل عصايیست که وقت پيری به دست آدم میدهند و برعکس عصا، کمک زيادی هم نمیکند. کار آدم را سختتر میکند. چون آدم بايد آبروی اين لقب ناخواسته را نگه دارد. در صورتی که خيلي جاها دلم میخواهد هيچ آبرويی را نگه ندارم و شلنگ تخته بيندازم... ولی به هر حال!.. اسباب افتخار است، اما خواسته شده نيست. - اين جای کوچکی که الان نشستهايم مبهوت کننده است. پر از تاريخ و نشانگان ايرانی و مثل موزهای میماند که با حضور آدم رابطه برقرار میکند. يک خلوت درآميخته با گذشته. دوست دارم حس و رابطهتان را نسبت به گذشته بدانم. - من تنها زندگی میکنم. همسرم و فرزندانم در تورنتوی کانادا هستند. وقتی آدم تنها زندگی میکند و فقط خودش است، اصلن حق ندارد که جای زيادی را اشغال کند و به خودش اختصاص دهد. خانهی هر کسی هم نشانهای از معنای درونی اوست. در واقع، معنای درونیاش را به خارج سرايت میدهد. به «خاطره» علاقهی چندانی ندارم. به زيبايی علاقه دارم. من اصلن تحمل ديدن نازيبايی را ندارم. همان جوری که تحمل نامرتبی را ندارم. تحمل خاک و چرک و اغتشاش و شلوغی را ندارم. البته اين حرف من به اين معنا نيست که اين شيوه، تنها نسخهی درست زندگی کردن است. آدمهايی هم هستند که در نامنظمی مطلق زندگی میکنند و جای همه چيز را میدانند... گفتم به خاطره علاقهای ندارم چون خاطره اصلن چيز مزخرفیست و قابل رجوع نيست. جز در خلوت البته!..بالاخره آدم فکر میکند که کی و کجا چه کار کرد، مچ خودش را میگيرد، اشتباهات خودش را برمیشمرد و غيره. ولی اظهارش، چه به صورت نقل و حکايت و غم غربت و نوستالژی و آه کشيدن که چه قدر همه چيز خوب بود و جای فلان ساختمان چه ساختمانی بود و... اين جور حرفها، بيشتر يک مشت مسایل تاريخی پيش پا افتاده است. خاطره وقتی اهميت دارد و معنا دارد و میتوان به آن رجوع کرد که به اثر هنری تبديل شود. در اين صورت است که خاطره اجازه دارد در جهان حاضر به زندگی خود ادامه دهد. - شعر؟ مقاله؟ - اينها هم اثر هنری هستند. میتوانند باشند. بسياری نويسندگان مهم، مقالههای مهم نوشتند. مقالهنويسی به قرن هفدهم بازمیگردد. اصلن آغاز دوران جديد و نگاه درستتر به جهان با مقالهنويسی بود... مقاله يک حيطهی مستقل است اصلن. مثلن آل احمد يک مقاله نويس خوب بود اما قصهنويس خيلی بدی بود. جز چند تا قصهی خوب مثل مدير مدرسه، سنگی بر گور....حالا!.. حرف حرف میآورد. خاطره اگر به اثر هنری تبديل نشود، لغلغهی زبان است. تکرار مکررات است. برای من مشکل است که هم در باره ی گذشته و خاطره صحبت بکنم و هم صحبت نکنم. - گفتيد که دوست داريد شلنگ تخته بيندازيد. اگر اين امکان فراهم شود، دوست داريد چه کار کنيد؟ - دلپذيرترين شکل اين است که فقط کاری که دلم میخواهد بکنم. ملزم نباشم. کاری که ملزم به انجام دادنش باشم سخت میشود. بيشترين کاری که بینهايت دوست دارم و دوست دارم هميشه اين کار را انجام دهم، مرمت کتابها و نقاشیها و قطعات خوشنويسی قديمی ست. فوقالعاده زياد دوست دارم. حتا به نقاشی کردن ترجيح میدهم. آدمی نيستم که بخواهم يک هاله ی تقدسی دور نقاشی درست کنم و بگويم من فقط نقاشم و بزرگترين رسالت من در عالمه و ال و بل و از اين حرفها...نه بابا!...همهی اينها را انجام دادهام. بيش از چهار هزار نقاشی کشيدهام. از چهارده سالگی نقاشی فروختهام. البته نقاشیهای جدیترم را از بيست سالگی کشيدم. الان هم شصت و نه ساله هستم. نزديک به پنجاه سال نقاشی کشيدم، سالي پنجاه شصت تا ... نويسندگی هم برای من همينطوره. نوشتن را هم خيلی دوست دارم. يک کتابم هم اخيرن منتشر شد: «اين دو حرف». مجموعه مقالاتی بود - و هست - که بعضیهايش را در سی و چند سالگی نوشتم. برخی را هم همين اواخر نوشتم. در بارهی اسکندر، در بارهی مصایب مسيح، در بارهی فيلمهايی که فکر میکردم میتوانم در بارهشان حرف خاصی بزنم. البته جسارت کردم که نوشتههای قديمیام را دوباره منتشر کردم. مثل گزارشم در باره ی جشنواره ی «هنر اسلامی» لندن در سال 1976. چون من بعد از اين همه سال تجربه و کارشناسی بيشتر، قطعن نگاهم و قضاوتم در بارهی آن جشنواره و آن گزارش قاعدتن بايستی فرق کرده باشد. آن موقع در مجموع پنجهزار ظرف سفالين دورهی سلجوقی را ديده بودم اما الان بيستهزار تا ديدم. ولی با همهی اين اوصاف وقتی آن گزارش را غلطگيری کردم، ديدم هيچ هم بد نيست. شايد به نظر خامتر بيايد اما زندهتر است و داوری تند و تيزی هم دارد. الان اگر بخواهم گزارشی بنويسم معقولتر خواهد شد... که اين اواخر هم نوشتم. يک نمايشگاهی در موزه ی بريتانيا بود به اسم «امپراتوری فراموششده» که در بارهی هنر تخت جمشيد و هخامنشی بود... اما آن گزارش قديمی خيلی زندهتر است. - در بارهی سينمايینويسهای جوان نظری داريد؟ نوشتهها را دنبال میکنيد؟ - من همه را میخوانم. اينها خيلی زنده هستند. تعقيبشان میکنم. سينمايی نويسها را عرض میکنم. اما هر کجا که میبينم در بارهی هنر قديم ايران و هنرهای اسلامی مینويسند (چه جوان و چه پير) مثلن در بارهی خوشنويسی ، نگارگری، بافتهها، صنايع فلزی و... فقط و فقط انشا و حرفهای شاعرانه و احساساتیست. کمتر نوشته يا تحليلی به ياد دارم که به دردم خورده باشد. بعضی وقتها اصلن نميفهم اينها چه میگويند. در زمينه ی هنرهای تجسمی، جز سه نفر، اصلن کسی چيزی نمینويسد. اما در روزنامهنگاری قضيه فرق می کند. جوانهايی هستند که روزنامهنگار درجه ی يک هستند. تحليلها و تفسيرها و نقطهنظرات و موضعهای آنها زنده و ژورناليستی به معنای خوب است. من از خاطره فرار میکنم اما مجبورم به اين نکته اشاره کنم. در دورهی من روزنامهنگاری مترادف بود با بیسوادی، کلیگويی، پرتگويی. نمونهی زندهاش هم که تا امروز به کارش ادامه داده، دوست بسيار عزيز و نازنين من مسعود بهنود است. هر چه که در باره ی تاريخ نوشته، به عنوان يک روزنامهنگار، جای چون و چرا دارد. يک کتاب نوشت به نام «از سيد ضيا تا بختيار» در بارهی نخست وزيرهای ايران که هر کسی مقاله ای در بارهاش نوشت، پنجاه تا غلط از بهنود گرفت. همچنان در حال نوشتن است. احساساتی مینويسد. نثر زيبايي... داشت، حالا ديگر ندارد. بهنود عادت کرده بود و همچنان اين عادت را دارد که بیمسئوليت و ول بنويسد. به اين که فکر کند روزنامه يک روز ميماند و اگر چيزي هم غلط بود اشکالی ندارد...در مقطع ما فقط دو سه تا روزنامهنگار باسواد بودند. مثلن عبدالرحمن فرامرزی. بقيه واقعن پرت و پلا مینوشتند. هر چی به ذهنشان میرسيد مینوشتند. به هر کسی دلشان میخواست فحش میدادند، فحشهای بیربط، فحشهای هولناک... کار جوانهايی که الان مینويسند فوقالعاده است. کارشان را بلدند. ياد گرفتهاند. حرفشان را میشود خواند و پاي حرفشان میايستند. - ممکن است نام ببريد؟ بله... همهشان تقريبن. همين محمد قوچانی. نمونهها زيادند. يکي دو تا نيست. مهم نيست که من با نقطهنظرش موافق باشم يا نه. و مثلن با قوچانی کم موافقم. ولی نسبت به پروراندن فکر و پختن کلاماش متعهد است. حيا دارد. رکيک نيست. ديگران را احمق فرض نمیکند. مثل مسعود بهنود از بالا نگاه نمی کند. بهنود فکر میکند چون سن و سالی به هم زده، پس حرفهايی که میزند، فینفسه حرفهای قابل قبولیست. يک روزنامهنگار خوب تا نود سالگی هم که بنويسد، باز هم بايد براي حرف خودش حجت بياورد. در زمينه ی سينما هم جوانها موفق بودهاند. بعضی از اين نقدها خيلی خواندنیاند. تقريبن همهشان خوب مینويسند و البته با عقيدهی همهشان هم مخالفم. مثلن هر چه که در بارهی سينمای معاصر ايران مینويسند، به نظرم يک جور وطنپرستی الکي و آب دوغ خياریست. در مملکت ما که کسی فيلم خوب نمیسازد. گاهی میبينم که همين مجله ی فيلم در بارهی يک فيلم مزخرف و پرت و رکيک و فيلمفارسی به معناي واقعی، پرونده درست میکند. ده تا منتقد مجله هم هر کدام يک صفحه می نويسند که فلان جايش اين جوری بود و بهمان جايش اون جوری بود!... - منظورتان کدام فيلم است که اين جوریست و مجله ی فيلم در بارهاش پروندهای تدارک ديده؟ - من فيلم خوبی نمیبينم... طرف فيلم بد ساخته، مماشات معنا ندارد. بايد فيلمش را پاره پاره کنند. شوخی ندارد. چون اينجا مسئله ی فرهنگ مملکت در ميان است. تا اين که مبادا دل فلانی بشکند. چند وقت پيش سنتوری مهرجويي را ديدم حالم بد شد. يکي از بدترين چيزهايی بود که من ديدم. هيچ جا هم تا به حال نظرم را نگفتم. چون بلافاصله متهم میکنند که بله!... اين هم با مخالفين اين فيلم همداستان شده، اين يک توطئه است. يک بار يک مقالهای نوشتم که در مجله ی فيلم چاپ شد به نام «مقالههايی که بايد مینوشتم و ننوشتم». در بارهی اين که چه قدر حرف درست دل را زدن و اعتقاد را گفتن سخت است. چون بايد صد جور ملاحظه را رعايت کرد. وقتي استاد من (مهندس محسن فروغی) مُرد، فقط نه نفر بوديم که رفتيم و ايشان را دفن کرديم. به نظرم او يکی از بزرگترين شخصيتهای هنري پنجاه سال اخير ايران بود. اما من در بارهاش ننوشتم چون در قبل از انقلاب سمتی دولتی داشت و ملاحظه کردم که نکند متهم به طاغوتپروری شوم. در عين حال، دو جوان در کوچهی ما بودند که من مثل پسرم دوستشان داشتم. خيلی باحيا و نازنين بودند و هر دو بسيجی بودند و در جبهه شهيد شدند. در بارهی اين دو هم ننوشتم، با اين که خيلی دوست داشتم بنويسم. گفتم ممکن است بنويسم و فردايش رفقا زنگ بزنند که بله!... داري حق و حقوق میگيری. تو را هم خريدند. گرچه من اصلن نمیدانم که خريدن من به درد چه کسی میخورد!...حرف دل و راست گفتن خيلی مشکل است. - آغداشلو چه معنايی دارد؟ - اجداد من در قفقاز زندگی كردهاند. در جمهوری آذربايجان، آن سوی رود ارس. البته اسم آنجا اصلن آذربايجان نيست و يك آدم نابكاری به اسم باقرف، اسم آنجا را آذربايجان شوروی گذاشت تا به خيال خودش بتواند آذربايجان ايران را بخورد. اسم آنجا هميشه ارَان بوده. در آن منطقه دو شهر مهم هست، باكو (بادكوبه) و گنجه. بين اين دو، يك شهر كوچك هست به اسم آغداش. در دورهی استالين، «باقرف» خيلیها را تيرباران كرد و میخواست پدرم را هم تيرباران كند. براي همين، در سال 1920 پدرم فرار كرد و به ايران پناهنده شد. در ايران مجبور بود يك اسمی برای خودش انتخاب كند. اسم اصلی ما حاجيف است، يعنی حاجیزاده. شايد از ترس روسها كه دنبال فراریها بودند تا آنها را بكشند، پدرم نام آغداشلو را انتخاب كرد. «لو» علامت نسبت است، يعنی اهل آغداش. من سال 1940 به دنيا آمدم. - برايم جالب است كه نام كوچكتان با نام فاميلیتان تناسب آهنگينی دارد. معمولن خانوادهها به اين جور تناسبها اهميت چندانی نمیدهند. - اين برمیگردد به سواد پدر من. - كمی در بارهی خانوادهتان میگوييد؟ - من بچهی تنهايی بودم. نه خواهر داشتم و نه برادر. بچههای مادرم نمیماندند و سقط میشدند. تبار پدری و مادری من همهشان اهل فرهنگ بودند. مادر مادربزرگ من به اسم خانقزی (يعني دختر خان) در زمان فتحعلي شاه قاجار شاعر خيلی خيلی بزرگی بود. مجسمهی برنزیاش هنوز هم در ميدانی در باكو هست. ديوان مفصلی داشته و البته نقاش هم بوده. من يك ورق از ديوانش را دارم. من وقتی به باكو رفته بودم و میگفتم كه نبيرهی او هستم، احترام زيادی میگذاشتند و خيلی برایشان مهم بود. پدرم هم نقاشی و طراحی میكرد و كاريكاتور هم می كشيد. مهندس آرشيتكت بود و تحصيلاتش را در دانشگاه برلين تمام كرده بود. من از او خيلی آموختم. - بخش های غيرمهم زندگی آدمهای مهم چه شكلیست؟ - البته من خودم را نقاش خيلی بزرگ و مهمی نمیدانم. من واقعن آرزويم اين است كه تمام زندگیام به صورت مسایل ظريف و دلپذير و خردهريز روزمره بگذرد. مثل ديدن دوستانم. مثل غذاهای خوب در رستوران خوردن، با دوستانم. مثل تنبلی كردن. مثل غيبت كردن پای تلفن، با احمدرضا احمدي و طی ساعات متمادی!.. ولی متاسفانه قادر نيستم اين كارها را بكنم. نه به اين دليل كه آدم مهمی هستم. من عادت كردهام به اين كه تمام ساعات روزم به اشغال كارهايم درآمده باشد. شبها خيلی كم میخوابم، بين چهار تا شش ساعت. لحظهای كه بيدار میشوم، قرصهايم را خودم مرتب میكنم. برعكس احمدرضا احمدي كه اين كار را همسرش برايش انجام میدهد. يك بار به من گفت كه اگر همسرم قرصهايم را مرتب نكند، من میميرم. اما من چون همسر ندارم و كسي به طور دایم اطرافم نيست، خودم اين كار را میكنم. صبحها براي من خيلی دلپذير است و كاملن مال خودم هست. اين كه رختخوابم را خودم جمع میكنم و در كمد میگذارم مثلن. صبحانهی خيلی مختصری میخورم. موزيك گوش میكنم. اينها تنها لحظات خصوصی مال خودم است. - چه موزيكی گوش میكنيد؟ - همه جور گوش میكنم و بستگی به حال و هوای من در آن دورهای دارد كه آن موسيقی را گوش میكنم. اين روزها پرايزنر گوش میكنم، آهنگساز فيلمهای كيشلوفسكی. من موسيقی پرايزنر را خيلی دوست دارم. چون موسيقی مورد علاقه ی من است: موسيقی جدی و شوم، آخرالزمانی. فضايی كه به نقاشیهايم هم خيلی شبيه است. موسيقی آغاز سايتم هم در بخش بازشدن تدريجی اش، پرايزنر است. فعلن كه به اين پيله كردهام تا ذله بشوم. من اين جوریام. يك مدتی به بتهون پيله كرده بودم. مدتی هم مدام باب ديلن گوش میكردم. - و بعد؟ - قبلن زياد درس میدادم اما الان فقط هفتهای يك روز درس میدهم... بعد شروع میكنم به كار كردن. يا مینويسم، يا نقاشی میكنم، يا كارشناسی میكنم. بعضی وقتها هم به خودم اجازه میدهم كه به طور دلخواه خودم رفتار كنم و چيزهايی را مرمت میكنم. از خانه بيرون رفتن برايم خيلی سخت است. اينجا محلهی ساكتیست، جز اين چند ماه كه دارند اين ساختمان وحشتناك لعنتی را پهلوی ما میسازند و صداهای مزاحم هست. فقط برای كار از خانه بيرون میروم و گاهی هم براي ديدن دوستانم. هفتهای يكبار با شميم بهار شام میخورم. بعضی از شاگردهای خيلی نزديك من، روزهای چهارشنبه قرار جمعی دارند و من را هم دعوت میكنند و ناهار را با آنها هستم. در بيشتر وقت ها در خانه هستم و زياد كار میكنم. آشپزی نمیكنم و روی اجاق گازم كاشيهای شكسته چيدم. سر كوچهی ما رستورانی هست به اسم دهباشيان و يكی از معروفترين رستورانهای سنتی ايران است. باقالیپلويش معروف است. آنقدر به آنجا رفتهام كه شريكالمال آنها شدهام. به سبك فيلمهای مافيايی، وقتی من میروم ميز مخصوصی را برای من آماده میكنند. خيلي مراقبت میكنند. آدمهای نازنينی هستند. شام و ناهارم را آنجا میخورم.هر شب يك فيلم مي بينم، البته به سختی. چون ديگر در دنيا فيلم خوب نمیسازند. در واقع خيلی كم میسازند. معمولن موقع تماشای فيلم، بيست دقيقه به سازندهاش فرصت میدهم و اگر ديدم همچنان به حماقت خودش ادامه میدهد، خاموش میكنم. معمولن تا يك بامداد بيدار هستم و گاهي تا ديرتر. ولی وقتی میخوابم، به محض اينكه سرم را روی بالشت میگذارم خوابم میبرد. خوشبختانه عارضهی بدخوابی و بیخوابی و اين جور چيزها ندارم. البته آدم چندان سالمی نيستم اما خوابم درست است. - ذهنتان تا چه حد با آخرالزمان درگير است؟ گفتيد يكی از دلايل علاقهتان به پرايزنر، آخرالزمانی بودن آن است. و نقاشی هایتان. - همه ی نقاشیهای من در بارهی آخرالزمان است. هر چه میكشم در حال نابودیست يا خودم نابودش میكنم. اصلن من نقاش آخرالزمانی هستم. - اگر فيلمساز بوديد و قرار بود لانگشات بزرگ رستاخيز را دكوپاژ كنيد، چه كار میكرديد؟ - يكی از نقاشیهای «هيرونيموس بوش» را بازسازی میكردم، نقاش بلژيكی قرن شانزدهم. يك فيلم قديمی پيشپا افتادهای بود به اسم«مكانيك» كه «چارلز برانسون» در آن بازی میكرد. يك آدمكش است كه جوانی را تربيت می كند و سرانجام توسط همين جوان كشته میشود. نكته جالب برای من اين بود كه يكی از نقاشی چاپی بوش را بزرگ كرده بودند و در اتاق اين آدم نصب كرده بودند. چند بار هم همين قاتل حرفهای به اين نقاشی نگاه میكند و درنگ میكند. او بهتر از هر نقاش يا فيلمساز ديگری توانسته رستاخيز را به تصوير درآورد، حتا «ميكلانژ» كه به نوع ديگری اين كار را كرده است.
- دوست داريد در باره ی روشنفكری در ايران صحبت كنيم؟ و اينكه تا چه حد اثرگذار است؟ - روشنفکری ايران در حال تجربهی يک بحران است و اثرگذاریاش هم خيلی کم است. اين بحران دامنهدار است و مهمترين بُروزش هم در بیمخاطب بودن است. وقتی مدرنيسم آغاز میشود مخاطب کم میشود و حالا ممکن است برخی متکبرين بگويند که چه بهتر!...وقتی مخاطب وسيع را از دست دادی، به مخاطب محدود دل خوش میکنی. اين عارضه، جامعهی روشنفکری ايران را هم تهديد میکند - و کرد. تاثيرش را هم گذاشت و روشنفکری به يک وصلهی ناهنجار تبديل شد، حتا واژهای توهينآميز و تحقيرآميز شد، که اين درست نيست. روشنفکری پديده ی فوقالعادهایست اگر درست ديده شود. علت اين اتفاق (فاصله با مخاطب) اين بود که عناصر واسطه و مورد توافق ميان مخاطب و مبدا کنار گذاشته شد که در نقاشی «فيگور» بود. روشنفکران ما به زبان يعجوج و معجوج صحبت میکنند. اغلب سواد اندکی دارند. بسياریشان در بارهی مخاطب کمتعداد فرهيختهی خودشان هم علم و اطلاع درستی ندارند. در نتيجه شبيه جزاير کوچکی شدهاند که در اقيانوسی پراکنده شدهاند، يا شايد شبيه شازده کوچولوی اگزوپری. هر کدام يک سيارهای دارند و سلطان آنجا هستند و دنبال رعيت می گردند. چون فقط خودشان در آن سياره هستند و پادشاهی بیرعيت که معنا ندارد. البته گاهی روشنفکری هم شبيه ساير بخشهای ديگر جامعه، در حرکتي پاندولی به غايتی فاجعهبار رسيده که يک پوپوليسم غمانگيز است. در اين صورت حاضر شدهاند که مجموعهی جايگاه و پايگاه خود را انکار بکنند تا تاييد آدمهايی را به دست آورند که فقط کثرت دارند. خيلیها فکر میکنند که روشنفکری يک پديدهی وارداتیست و از خارج آمده. مثل اشتباه آل احمد در کتاب «در خدمت و خيانت روشنفكران» که فکر میکرد هر روشنفکر فوکلي، آدم خودفروختهایست. واقعيت اين نيست. اين طور کلینگری در طول زمان رنگ میبازد. - يک روشنفکر موفق؟ - «ابراهيم گلستان». هم هنرمند است و هم روشنفکر. نگاه جامعی دارد و نويسندهی طراز اولیست. در جريانهای روشنفکری ايران هم حضور داشته. او تاريخ زندهی روشنفکری ايران است به نظرم. البته زبان گزنده یی دارد و انتقادیست. روشنفکر طراز اول ديگر، «شميم بهار» است، از هر نظر. هميشه برای من الگو و بزرگتر بوده. هر چه بنويسم به او نشان میدهم و حرفش برای من حرف نهايیست. اگر او بگويد که صد صفحه از کتابم را دور بريزم، میريزم. - البته ايشان جز چند نقدی که قبل از انقلاب نوشتند، کار ديگری عرضه نکردند. - اشکالی ندارد. با کنار رفتن آدمها که اهميت و اعتبارشان کنار نمیرود. او با جامعه قهر کرده. البته دريچهی فيض خودش را هم نبسته است. او به دايرهی کوچکتری فيض میرساند و آن افراد هم به دايرههای خودشان. وجود او بسيار موثر است. اعتبار وجودی «شميم بهار» در حد متعالیست. کساني که او را میشناسند، میدانند که من چه میگويم. البته او غدغن کرده که کسي در بارهاش صحبت کند و من الان نافرمانی کردم. البته به احترام ايشان، بيش از اين در بارهشان نمیگويم. - نظرتان در بارهی مسعود کيميايی چيست؟ - دوست ساليان دراز من است. يکي از دوستداشتنیترين و شيرينترين آدمهايیست که در زندگی ديدهام. محضرش فوقالعاده است. هوش فوقالعادهای دارد. او هم مثل من به يمن هوشاش زنده مانده. حضورش برای من مغتنم است، هر چند که در اين اواخر کمتر از حضورش بهرهمند شدهام. به عنوان فيلمساز، مثل اغلب فيلمسازهای دههی چهل به بعد، صاحب سبک و سياق و روش خودش شد. تقريبن از هيچکدامشان هم خيلی خوشم نمیآيد. فقط از سهراب شهيدثالث خوشم میآيد. تحسين و تاختنهای زيادی که در بارهی کيميايي هست، بیخودیست. او هم مثل بقيه فيلمسازهای مطرحیست که در اين سالها فيلم ساختهاند، با محدوديتها و بارقههای نبوغ. اينها بلد نيستند فيلم تمام و کمال بسازند، يا فيلمی که بر مبنای سينمای قصهگو يا متکی بر ادبيات باشد، ولی عمومن در فيلم های آنها، لحظههای درخشان وجود دارد، مثل آن صحنهای از «گوزنها» که سيد در حال التماس به فروشندهی مواد مخدر است. من موفق شدم که چيزی در بارهی کيميايی نگويم؟! - تقريبن!...اما دوست دارم نظرتان را در بارهی روشنفکر بودن - يا نبودن ـ کيميايی بدانم. - نه!.. روشنفکر نيست. مسعود کيميايی دوست عزيز من است. موجود بسيار نازنينیست. اما سواد چندانی ندارد. - داريوش مهرجويی؟ - نه! - عباس کيارستمی؟ - نه!...اينها اصلن به مرتبت روشنفکری نزديک نمیشوند. برای اين که احاطهی وسيع و معاصر به خرد دورهی خودشان ندارند. «شهيدثالث» با همهی تعاريف مختلف هم روشنفکر محسوب میشد. - احمد شاملو؟ - او روشنفکر بود. اصلن روشنفکر بهتری بود نسبت به شاعریاش. او روح زمانهی خودش را درک کرد و به خاطر اين درک و نبوغ، خودش تبديل به روح زمانهاش شد. شعرهايش را قبلن خيلی دوست داشتم اما الان اين گونه نيست. نه شعرهای سياسیاش ماندگار شدند و نه شعرهای تغزلیاش. بر عکس «نيما يوشيج» که روشنفکر نبود اما شاعر فوقالعادهای بود. هر موقع که شعرهای دلخواهم از نيما را میخوانم، تمام موهای تنم مثل خارپشت میايستد...البته اين نظرات را با قيد اين احتياط میگويم که ترجيح شخصی ست. زمان عنصر مهمیست. اين که کی از گذر زمان میگذرد و سلامت میماند. هنرمندان بزرگ اين امتحان را پس دادهاند. - فروغ فرخزاد؟ - شعر خوب زياد دارد. دوست نازنينی هم بود. من هلاکش بودم. در بارهی او نوشته ام. در فيلم مستندش صحبت کردهام. اما با اين الاکلنگي که قرار بود فروغ را بالا ببرد و پروين اعتصامي را پايين بياورد مخالفم. آخر چرا؟ چرا سعی میکردند پروين را تحقير کنند که در بارهی نخود و لوبيا و صحبت بين سير و پياز شعر گفته؟! اين بیانصافیست. او به دليل افسردگی شديد از خانهاش بيرون نيامد و خب طبيعیست که به جزئياتی که در خانه میبيند دقيق شود. شعرهای پروين فوقالعاده زيباست. مزخرف میگويند که شعرهای پروين يا سعدی فقط پندآميز است. شعرهای خوبیست که خب تو اگر می خواهی میتوانی پند هم از آنها بگيری. پروين شاعر بزرگی نيست اما زمانه در آن مقطع در حقاش جفا کرد. يا مثلن در بارهی ملکالشعرای بهار. او به نظرم يکي از بزرگترين شاعران يکصد سال تاريخ ماست. بعضیها میخواستند ناديدهاش بگيرند چون قصيده میگفت. يا مثلن يک شاعر خاص به نام «اديبالممالک فراهاني» که خيلیها او را نمیشناسند. اين در حالیست که يکی از قصيدههايش در هشتاد سال گذشته کمنظير است. گاهی يک چيزهايی رسم روز میشود. مثل بحث شعر نو و کهنه. يک بحث احمقانهی مفتضح در تمام دههی سی به بعد. احمقپروری کرد. وقت تلف کرد. مشغلهی ذهن و لغلغهی زبان يک عدهای شد. يا يک شعر، شعر هست يا نيست. باقیاش چه جفنگیست که اين همه حرف ياوه در بارهاش گفتهاند؟!... يک روشنفکر بايد هر چند سال يک بار، يافتهها و باورهای خودش را مورد بازبينی قرار دهد. آيا اينها ارزنده هستند يا به خاطره چسبيدهاند؟ - هنرمند روح لطيفتری دارد؟ - نه الزامن. يک هنرمند ياد میگيرد تا معنايی را که به دست میآورد و کشف میکند شکل دهد. اين کار را بلد است و به مفهوم حساستر بودن شاخکهای حسیاش نيست. مثلن نسبت به آقای مدنی که سر کوچهی ما يک سوپرمارکت دارد و يکی از حساسترين و انسانترين آدمهايیست که تا به حال ديدهام. و از بعضی هنرمندان صاحبنام ما روح لطيفتری دارد. هنرمند ياد میگيرد که حساسيتهای خودش را ورز دهد تا از آنها چيزی بسازد. - دلتان برای خانوادهتان و فرزندانتان تنگ نمیشود؟ - قطعن. خيلی زياد. گاهی در اتاق راه میروم و به آنها فکر میکنم. گاهی عکس نگاه میکنم. گاهی تلفن میزنم. اما در عين حال خيلی دقت دارم که سايهی سنگينم را روی اطرافيانم نيندازم. بچههايم را ملزم نمیکنم که دایمن احوال من را بپرسند. خب اگر دوست داشته باشند که صدای من را بشنوند، زنگ میزنند يا اگر من زنگ زده باشم، آن را بيشتر ادامه میدهند. من از والدينی که خودشان را بر فرزندانشان سوار میکنند نفرت دارم. اين «وظيفه» خيلی چيز مزخرف و وحشتناکیست. چون وظيفهای وجود ندارد. وظيفه آن چيزیست که آدم حس میکند. خيلی دقت دارم که به اين آرکیتايپ نامطلوب نزديک نشوم. من فرزندانم را به بردگی فرا نخواندهام. دلپذير اين است که کسي، مثلن همسر يا فرزندان يا يک دوست، آن قدر عاشق باشد که آدم را تيمار کند. که به من خوش بگذرد. که رنج من کم شود. وظيفه وجود ندارد، عشق وجود دارد... همين باعث شده که تنها بمانم. و البته معتقدم که آدمها در نهايت تنها هستند. اين را بابت تسکين خودم نمیگويم. اعتقاد من همين است. - اين عکسی که روی ميزتان هست دخترتان هستند؟ - نه!...همسرم است. که البته چون بيست سال از من کوچکتر است، میتواند دخترم به حساب آيد! - و در بارهی آخرين نقاشی تان که تازه تمام کردهايد و در کنار ماست؟ - اين بهترين نقاشیای است که تا به حال کشيدهام. جزو سری خاطرات انهدام. چون حالم خوش نبود و مرتب کار نکردم، ده دوازده روز طول کشيد. قاعدتن بايد بهترين نقاشی را در فاصله چهل تا پنجاه سالگی کشيده باشم، اما اين خبر مسرور کنندهایست که در آستانه هفتاد سالگی، بهترين کارم را کشيدم. اين را به عنوان يک منتقد نقاشی عرض میکنم. - جزئيات خيرهکنندهای دارد. - کليتاش هم خوب است. اندوه انهدام و مچاله شدن و اضمحلال. يک جور دل به حال خود سوزاندن است. نقاشی «رضا عباسی» را مچاله شده کشيدهام و دارم به نوعی جهان اطرافم را توبيخ میکنم. که خيلی احساساتیست. البته احساساتی بودن را در بارهی ديگران ممکن بود عيب بدانم، اما چون به خودم خيلی علاقه دارم، در مورد خودم ايراد نمیدانم!
منبع: پایگاه اینترنتی تخته خاکستری
مجله اپیزود ، شماره بیست و هفت چهاردهم دی ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |