در این دفتر با شاعری صاحب سبک رو به رو هستیم، آن هم در روزگاری که جز دو سه تن، دیگر شاعران یا سبک مشخصی ندارند و یا اگر کوششی در راه ایجاد سبک می کنند به همان میزان که استقلال می یابند، از زیبایی و قلمرو شعر بیرون می شوند. مشکل شعر معاصر در همین است که شعر زیبا و موثر - با هنجار درست گفتن و آن گاه زبان و بینش مستقل داشتن - کم دارد و در این آشوب شیوه ها و بدعت های ماهانه و هفتگی، شعر سپهری بسیار غنیمت است.

شعر سپهری یکی از شاخه های لطیف آن درخت گشن و بالنده ای است که «نیما» در این باغ دیرسال کشت و این شاخه، شاخه ای است سایه رسته، در سایه ی تنهایی رسته و شاید به عمد به سایه گراییده باشد، چرا که در برابر آفتاب روزهای آخر مرداد - که همه چیز را می سوزاند و خشک می کند، همان آفتابی که حتا گاهی سرشاخه های مقاوم را هم به بزم سایه نشینان و حضور در محافل سایه پرور فرامی خواند، در برابر چنین آفتابی - تاب آوردن کار هر شاخه و شاخساری نیست.

در هنر، امروز روز، هر شیوه ای از شیوه ها بی خریداری و بی دوستداری نخواهد ماند. قشرهای مختلف جامعه ی ما، هر کدام خواهان گونه ای از هنرند. همان گونه که در میان دوستداران شعر، طرفداران قصیده به سبک «ابیوردی» مرحوم، هنوز هستند و غزل های انجمن بارگان دانشمند - که بی شباهت به پسران وزیر ناقص عقل نیستند - هنوز کم و بیش خوانندگانی دارد، در قلمرو شعر امروز نیز قشرهای پذیرنده ی انواع شعر جدید، بسیارند و شعر سپهری خانواده های مرفه و خاطره های آسوده از غم نان و آب و هوای تازه برای تنفس است و جای هیچ غمی نیست، چرا که این طبقه از اجتماع ما نیز نیازمند خواندن آثاری از این دست هستند و این طبقه در هر جامعه ای همیشه وجود داشته است. از این روی، شعر سپهری همیشه  یک دسته خواننده خواهد داشت.

با این که در تاریک ترین فضاهای انسانی این قرن سروده شده، شعر سپهری شعری است زلال و روشن، دور از اندوه و تاریکی. در سراسر این دفتر، کلمه ی غم یا مترادف های آن را به دشواری می توان یافت، چنان که رنگ های تیره و نیلی و کبود هم در آن نیست، سیاه و بنفش هم ندارد مگر به ندرت:

در وسط این همیشه های سیاه

 

و اگر یک بار بگوید:

من در این تاریکی

پشت سرش از عناصر روشن،  مانند آب ، باران و بره ی روشن سخن می گوید. فضای تصویرها روشن است و ماهتابی.  جای جای نقاش بودن شاعر محسوس است حتا در لحظه های فلسفی که دست او در رنگ های فطری بودن شناور است. عناصر عمده ی شعر او را آب، صبح، رنگ های روشن و پنجره (که رمز روشنایی است) تشکیل می دهد. گاهی به حدی ساده می شود که مبتذل و پیش پا افتاده می نماید.

یک نفر دلتنگ است

یک نفر می بافد

یک نفر می شمرد

یک نفر می خواند

 

حرفی که اگر«شاملو» می خواست، با همان زبان بی وزنش، این حرف را بزند، آن قدر حذف و مراعات نظیر و طباق و تضاد و جناس به کارمی برد که برای خواننده جلوه ای دیگر داشته باشد.

خصوصیت عمده ی شعر سپهری، دوری هر چه بیش تر از منطق عادی شعر قدیم است، یعنی گریز به دنیایی که مرزهایش مشخص نیست، هیچ خط فاصل و حد معینی ندارد، معانی را به زحمت می توان با واقعیت های ذهنی تطبیق داد و همین نکته را در بعضی نقاشی های او می توان سراغ گرفت. حتا آن جا که فرم های هندسی و نسبت های ریاضی در کار هست. گمشدگی مرزها، شکل عمده ی هنر اوست:

و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است.

او میان طبیعت و ماورای طبیعت در نوسان است. مانند انسان دوره ی ودائی که بین این عالم و عالم بالا،  نه شکاف مطلقی می بیند و نه حد فاصلی بین آن دو قایل است.

هیچ گونه رشته ی ثابت و استواری میان پایه های مختلف یک قطعه شعر این دفتر، وجود ندارد، جز وزن و فضای کلی که در تمام قطعات تقریبن یکی است، حتا می توان جای بخش هایی از یک شعر را با بخش هایی از شعر دیگر عوض کرد، از این جهت من او را درست در نقطه ی مقابل «نیما» و «اخوان» می دانم که کارشان از یک هارمونی مخصوص و نیرومند برخوردار است. 

خصوصیت برجسته ی دیگر شعر سپهری که او را در میان معاصران امتیازی بزرگ می بخشد، نوع بیان طنزآمیز اوست که این طنز را چنان جدی عرضه می دارد که هزل و جِد را از یکدیگر بازنمی توان شناخت، چرا که مرز میان آن دو، گم شده و درهم می نماید و این مسئله ی آمیختن طنز به جد - به حدی که قابل تفکیک نباشند - یکی از مهم ترین خصوصیات هنر سپهری است.

سپهری شاعری است صمیمی. بگذارید در باره ی مفهوم صمیمی و روستایی که امروز تمام جوجه شاعران، دعوی اش را دارند توضیحی بدهم. سپهری به طبیعت و به هستی مانند یک روستایی می نگرد و صمیمانه حرف می زند، اما در سراپای شعرش نه کلمه یا در حدود این مفاهیم به کار می برد و نه نشانه ای از چنین تظاهری است، با این که بعضی، و چه بسیاری هستند که با آوردن و تکرار کلمه هایی مانند: صمیمی، صمیمیت، نجیب، روستایی، روستا، دهاتی می خواهند خودشان را چنین بنمایانند و از دور پیداست که این کار با آگاهی آن ها انجام شده و کارآگاهانه - درین حد - هیچ گاه شاعرانه نخواهد بود.

آن چه سادگی و صفای روستایی است باید غیر مستقیم، در نوع بینش سراینده و برخورد او با طبیعت و هستی، جلوه کند نه از طریق القای مستقیم کلمه ها و واژه هایی که از نظر دلالت قاموسی و زبانی چنین مفهومی دارند.

شعرهای این دیوان، همه یک دست اند، پست و بلند کمتر در آن ها دیده می شود و این نشان کمال هنری شاعر است. در نظر من باید این دیوان را در حال و هوای خودش، در شمار دیوان های برجسته ی شعر امروز یعنی«رها» ( در همان سال های چاپ اولش) «باغ آینه» ؛ آخر شاهنامه» ، «تولدی دیگر» - که هر کدام به جای خود معرف چهره ای در شعر امروز بوده اند، و البته این چهره ها همه در یک سطح و یک ارزش نیستند، قرار داد.

در شعر سپهری، ردپای هیچ شاعری را نمی توان سراغ کرد مگر بعضی از فرنگی ها از قبیل «پره ور» ( در بعضی موارد که من تفصیل این تاثیر و تاثر را می گذارم و می سپارم به اهلش.) اما گاهی نوع بینش او با «فروغ» اشتراکی دارد، یا در نظر من چنین می نماید:

برف بر دوش سکوت

و زمانه روی ستون فقرات گل یاس

 

گل باقالا اعصاب کبودش را

می سپارد به ...

وزن ها بسیار محدود است، یعنی به جز چهار قطعه، تمام قطعات کتاب در یک وزن است (فعلاتن فع یا فاع یا زحاف های دیگر این رکن) که آن چم و خم اصلی شعرهای سپهری است و یکی دو شعر مفصل و معروف او نیز در همین بحرند، یعنی این وزن، سپهری را به یاد می آورد، چنان که بحر «رمل» اخوان را.

به ظاهر چنین می نماید که سپهری در کار وزن راه تازه ای می رود، اما پس از دقت دانسته می شود که این کار فقط تفننی است در شیوه ی تقسیم بندی مصراع ها. یعنی در حقیقت، فوت و فن وزن شعر او محدود می شود به نوع دسته بندی مصراع های شعر.

در شعر سپهری دو نوع مصراع می توان یافت، یا یهتر بگوییم دو گروه: یکی گروه اصلی و دیگری گروه فرعی. گروه اصلی شاخه هایی است که زیر هم نوشته می شود و گروه فرعی شاخه هایی هستند که پشت سر یکدیگر می آیند و با«،» آن ها را از یکدیگر جدا می کند.

با دقتی که من کردم چنین معلومم شد که چند مصراع کوتاه که یک تصویر جزئی یا یک حرکت خاص را نشان می دهند ( و بیش تر اشتراک مسند و مسندالیه یا زمان، وحدت آن ها را تشکیل می دهد) در امتداد یک سطر قرار می گیرند و مصراع های افقی شعر را تشکیل می دهند و آن ها که معانی کلی تری دارند و مستقل اند، به صورت عمودی و زیر هم نوشته می شوند و ممکن است نکات دیگری هم مورد نظر گوینده باشد، به هر حال این هم جست و جویی است، برای نمونه:

 مادرم ریحان می چیند

 نان و ریحان و پنیر، آسمان بی ابر، اطلسی هایی تر

 رستگاری نزدیک:لای گل های حیاط

 

که اگر به شیوه ی معمول «نیما» و دیگران بنویسیم، چنین خواهد بود:

 مادرم ریحان می چیند

 نان و ریحان و پنیر

 آسمان بی ابر

 اطلسی هایی تر

 رستگاری نزدیک:

 لای گل های حیاط.

 

از این خصوصیت که بگذریم، وزن شعر او همانند وزن های نیمایی است با کمی سهل انگاری در بعضی از موارد که «فروغ» هم با دست و دلبازی این کار رادر شعرهای آخرش انجام داده بود.

تکنیک و آیین های خاص شاعران در کار او، به نیروی بعضی از معاصران نیست. استواری وزن و قافیه ها ( چنان که در شعر اخوان ثالث هست) با فراز و فرودهای صنایع لفظی و معنوی بدیع از قبیل مراعات نظیر و تضاد و طباق و جناس ( که فوت و فن عمده ی زبان شعری شاملو در شعرهای بی وزن اوست) در شعر سپهری دیده نمی شود. شعر او ساده و رهاست و جای آن هست که در این جا مسئله ی وفاداری قالب به محتوا را مطرح کنم اما از تفصیل بحث هراس دارم، باشد به جای خودش.

قافیه در شعر او به هیچ وجه مفهوم ندارد مگر از راه تصادف و اتفاق، چنان که در این مجموعه از مصراع های افقی آمده:

 دره ی مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود

و بهتر آن است که آن را قافیه ی داخلی بنامیم و این بسیار نادر و اتفاقی است.

سپهری در شعرش سراینده ای است آرام. خشم و خروش ندارد، بیان عاطفی محض، خطاب و خطابه، بسیار کم دارد، از ادات خطاب و کلمات خطابی در شعر او به ندرت نشانه هایی می توان یافت از این قبیل:

 ای سبدهاتان پرخواب

 سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.

 

طرز بیان سپهری بی شباهت به بعضی کتب مقدس نیست، از تورات و انجیل و قرآن تا ودا و گاتاها و این لطافت و تاثیر گفتار او از همین آشنایی وی با زبان کتب مقدس و احتمالن مداومت در خواندن آن ها سرچشمه گرفته:

 من ودا می خوانم، گاهی نیز

 طرح می ریزم سنگی، مرغی، ابری

 

برای نمونه سوره ی تماشا که یادآور سوگند های قرآن است( همچنان که نامش):

 به تماشا سوگند

 و به آغاز کلام

 و به پرواز کبوتر از ذهن

 واژه ای در قفس است

 

و بخش آخر آن با صراحت و روشنی، به نوع بیان و طرز القای معانی در قرآن نزدیک است:

 سرهر کوه رسولی دیدند

 ابر انکار بدوش آوردند

 باد را نازل کردیم

 تا کلاه از سرشان بردارد

 خانه هاشان پر داودی بود

 چشم شان را بستیم

 دست شان را نرساندیم به سرشاخه ی هوش

 جیب شان را پر عادت کردیم

 خواب شان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

در شعر سپهری ارائه ی تصویرها، در عین این که مرزهاشان مشخص نیست، عریان و دور از مقدمات است، حتا روابط حذف شده و به ندرت چنین مصراع هایی می توان یافت:

 آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

یا:

 حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود

 

شعر سپهری دنیایی ویژه ی او دارد. عارفانه، پرجذبه، مانند آن یوگی به حق فایز شده است که:

 سرور او در درون خویشتن است

 و آرام او در درون

 و روشنی او در درون ( گیتا، ترجمه ی دکتر موحد، ص 50)

 

 و نیز«وانا» را در تنهایی یافته است:

 به سراغ من اگر می آیید

 نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد

 چینی نازک تنهایی من.

 

«همه ی لحظه های او مراقبه است، همه چیز را یکسان می بیند و خود را در همه و همه را در خود» (گیتا ص 57):

 من پر از نورم و روشن

 و پر از دار و درخت

 و پرم از راه، از پل، از رود، از موج

 پرم از سایه ی برگی در آب

 

این یوگی ، نوع حالت ها و تعبیراتش به آثار عارفان خودمان نیز شباهت هایی دارد:

 راه خواهم رفت

 نور خواهم خورد

و در بیش تر صفحات شعر او، سخن از جذبه است و اشراق و مجذوب شدن از یک باغچه و سجود سبز محبت. اما من نمی دانم چرا در لحظه های پرجذبه ی او که عفت اشراق روی شانه هایش می ریزد، از همدردی های عارفان پیشین ما با انسان، نشانی نیست، حتا در همان لحظه هایی که به طبیعت محض گرایش داشتند و در جذبه ی یک دانه ی زندانی در زیر خاک بودند:

این دانه های نازنین

محبوس مانده در زمین

در گوش یک باران خوش

موقوف یک باد صبا

 

شاید برای این است که او، که در دنیا یوگی فرو رفته، فراموش کرده است که:

آن که در راحت و محنت دیگران

خود را به جای آنان بیند

یوگی کامل باشد . ( گیتا، بهکوت گیتا ترجمه ی دکتر علی محمد موحد، ص 58.)

 

و به جاست که در پایان این گفتار - با همه ی ستایش و احترامی که برای سپهری و شعرش دارم - این چند مصراع را از گفتار ششم منظومه ی گیتای باستانی دیگر بار بخوانم که:

 این یوگا که تو آموزی، ای کرشنا!

 این حالت یکسان شمردن همه چیز

 به نظر من دیر نمی پاید

 چه خاطر بیقرار آدمی با آن سازگار نیست.

 

مجله اپیزود - شماره بیست و شش

هفتم دی ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved