- داشتم فکر می کردم که چی باعث می شه آدما این همه به خودشون بد کنن، می دونی وقتی یکی خطا می کنه در درجه ی اول به خودش ضربه می زنه و خودشو نابود می کنه.

 مرد نفس عمیقی کشید و عینکش را از چشمانش برداشت و بر روی کاناپه دراز کشید و نگاه پریشانش را به سقف اتاق دوخت.

 همسرش در حال دوختن دگمه ی پیراهن شوهرش بود، نخ اضافی را با دندان هایش برید و گره آخر را زد و گفت:

- چند روزه که بارها و بارها این جمله رو به زبون میاری. راستشو بگو آقا چی تو دلت مونده؟ این قدر حرفاتو روی هم تلمبار نکن، بریز بیرون، زبونم لال سکته می کنی ها، بگو دردت چیه؟

- یاد گذشته ها، یاد اشتباهات، یاد خطاهای ریز و درشت...

- یعنی این قدر گذشته ها مهمه؟خب عزیزم، همه ی ما انسان ها خطا کاریم، همه مون راه کج رفتیم، این دلیل نمی شه که خودتو داغون کنی

 مرد با تحکم گفت:

- و این حرف هم دلیل نمی شه که آدم هر کاری بکنه و بعدش بگه بی خیال، انسان جایزالخطاست. پس خدا این عقل برای چی به ما داده؟

 زن پشت چشمی برای همسرش نازک کرد و از جایش برخاست و گفت:

- اگه فکر می کنی اشتباهت خیلی بزرگه، بدون بخشش خدا بزرگ تره، جبران کن. خدا رو صد هزار مرتبه شکر که هنوز زنده ای و می تونی جبران خطا کنی.

 آنگاه در حالی که از رفتارهای اخیر شوهرش به شدت کلافه شده بود، دستانش را پشت هم بالا و پایین می انداخت و ادامه داد:

- والا،حضرت آدم هم که نافرمانی کرد و از بهشت رانده شد، توبه کرد و خدا هم بخشیدش، حالا تو شدی کاسه داغ تر از آش؟

 مرد که از حرکات زنش خنده اش گرفته بود، اما خودش را کنترل می کرد که نخندد، گفت:

- کاش من هم مثل تو بودم خانوم.

- مگه من چمه؟

- خیلی راحت و خونسرد از کنار مسایل رد می شی و همه چیزو برای خودت توجیه می کنی.

- پس خوش به حالم. تو هم بهتره از من یاد بگیری و این قدر خود خوری نکنی. این حالتی که تو داری از هر گناهی بدتره.

 سپس به آشپزخانه رفت و سرگرم کارهای روزمره اش شد.

 مرد از روی مبل بلند شد و کنار پنجره رو به حیاط ایستاد و خیره بیرون را نگریست. نگاهش دورترین نقطه افکارش را می کاوید.

 اوزیر لب چیزی زمزمه می کرد، شاید داشت به حرف های همسرش عمل می کرد و عقده های دلش را سرریز می کرد.

 لبانش آرام آرام می جنبیدند اما صدایی شنیده نمی شد. قطره اشکی آرام از گوشه چشمش غلطید و گونه اش را نمناک کرد.

 دانه های درشت برف رقص کنان از آسمان می باریدند و برف سیاهی زمین را پوشاند و همه ی زمین یکدست سفید بود.سفید سفید.

 

 سیامک شالچی - مجله اپیزود ، شماره بیست و شش

هفتم دی ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved