این مطلب طنز دقیقن چهل سال پیش در بیست و پنجم آبان ماه نوشته شده است

مجله ی خواندنی ها - شماره شانزدهم ، بیست و پنجم آبان ماه 1347 خورشیدی

 

... دور از جان همه گی شما و چشم بد دور از همه ی خانواده ها، چندی پیش یکی از دوستان غیرمطبوعاتی، والده ی مکرمه اش را از دست داد و آن خدا بیامرز در سن هفتاد ساله گی عمرش را به شما بخشید. دوستم از من خواست تا از اشعاری که از حفظ ام شعر مناسبی برای اش بخوانم تا یادداشت کند و به سنگ تراش بدهد تا روی سنگ قبر مادر مرحوم اش بکند.

کمی به حافظه ام فشار آوردم و گفتم این بیت چه طور است؟

ای که از ما بگذری دامن کشان

از سر اخلاص، الحمدی بخوان

فکری کرد و گفت: خیلی عادی و پیش پا افتاده است، روی بیش تر سنگ قبرها این بیت را کنده اند، یکی دیگر بگو، گفتم : این چه طور است:

سلک جمعیت ما بی تو ز هم بگسسته

ما که جمع ایم ، چنین ایم ، تو تنها چونی؟

گفت: نوترش را می خواهم. گفتم یادداشت کن:

در غربت مرگ بیم تنهایی نیست

یاران عزیز، آن طرف بیش ترند

 

گفت: خیلی خوبه، اما امروزی تر باشه بهتره. گفتم بنویس:

ای خاک تیره مادر ما را عزیز دار

این نور چشم ماست که در برگرفته ای

 

گفت: عالیه، اما باز هم فکر کن بلکه قشنگ تر و بهترش به یادت بیاد.

گفتم: دیگر بلد نیستم، شعر نو می خواهی؟

طفلک با خوش حالی گفت: آره ... آره، منظورم اینه که نو باشه، تازه گی داشته باشه، نه مثل اشعار همه ی سنگ قبرها.

گفتم: پس یادداشت کن این شعر این شعر از جاودانه مرد شعر امروز آقای «دکتر رضا براهنی» است:

تو روی برگی نوشتی باغ

من روی یک قطره باران درشت

نوشتم دریا دریا

و زنی چشم هایش را به کبوترها بخشید.

 

از همان نگاه های معروف به صورت ام انداخت و گفت: معنی اش کو؟

گفتم آن را دیگر برو از شاعرش بپرس، تو شعر نو از من خواستی، من هم برایت خواندم.

گفت: از یک شاعر معروف درجه ی یک می خواهم.

گفتم: بنده ی خدا! شاعر این شعر که برایت خواندم ادعای خدایی دارد، تو به پیغمبری قبول اش نداری؟

گفت: نه، شعری باشد که هم نو باشد و هم به درد کندن روی سنگ قبر بخورد.

گفتم: ببین این غزل عارفانه که از همان آقای دکتر براهنی است به درد  کندن روی سنگ قبر مادرت می خورد؟

قدم قدم همه جنگل همه از آن تو باد

وجب وجب همه دریا همه از آن تو باد

تمام گریه ی معصوم عاشقان سخی

اوهو اهو همه هق هق همه از آن تو باد

غروب می گذرد خون و ابر می گذرند

شفق شفق همه خون ها همه از آن تو باد

دمید جادوی حافظ میان واژه ی من

غزل غزل همه شعرش، همه از آن تو باد

 

گفت: نه، این شعر را بگذار شاید یک روز به درد خود شاعر بخورد!

گفتم: این چه طوره؟ گفت: بخوان.

خواندم:

توله سگ گیتار می زد

بچه گربه تار می زد

کودکی

در توی کوچه زار می زد

 

با عصبانیت گفت: من شعر برای روی سنگ قبر مادرم می خواهم، تو مرا دست انداختی؟

دستپاچه شدم ، گفتم: خدا شاهد است تو را دست نینداختم، این ها را من از کتاب پنجاه سال شعر فارسی که پارسال( 1346 شمسی) به همت شعرای نوپرداز چاپ شد، گلچین کردم و حفظ کردم.

گفت: نه، اگر بلدی بهترش را بخوان. گفتم: این مصراع  جناب آقای «نادر نادرپور» چه طور است؟

ای آستین چرب خیابان رو به رو!

 

لبخندی زد، من تشویق شدم گفتم: اگر نمی پسندی باز هم بلدم! این شعر گیسو شلال و جاودانه مرد شعر امروز آقای احمد شاملو( الف.بامداد) چه طوره؟

گفت: بخوان ببینم. برایش خواندم:

از بوق یک الاغ دوچرخه سوار پست

شاعر ز جای جست

مدادش نوکش شکست!

 

خنده اش گرفت، گفت تو اگر جای من بودی این شعر را روی سنگ قبر مادرت می کندی؟ خواست برود.

گفتم: بیا قهر نکن، این شعر آقای «یدالله رویایی» جان می دهد برای کندن روی سنگ قبر مادرت:

ای آب ماهیانه

که از ستون قرون میری بالا

با قصرهای کاج

با استران عاج

(از درخت نرو بالا)

 

با عصبانیت گفت: شعر از تو نخواستم، خودم می روم پیدا می کنم.

گفتم: از اشعار آقای «کیومرث منشی زاده» فیثاغورث نوپردازان می خواهی برایت بخوانم؟

گفت: بخوان!

خواندم:

از صفر تا بی نهایت

صدای قرمز خروس

فریاد می زند

دو رادیکال هفت مساوی ست

با چهار چهار تا هفده!

 

خون به صورت اش دوید و گفت: از خیرش گذشتم، من اصلن شعر نخواستم.

گفتم: بیخود از کوره در نرو (این مرتبه من عصبانی شدم) بنده ی خدا! این اشعاری که من برای تو خواندم از شعرایی است که سعدی و حافظ و مولوی و نظامی و ایرج و خیام را به خانه شاگردی شان قبول ندارند. حالا تو ناز می کنی؟ بیا، این شعر«اسماعیل شاهرودی» متخلص به (آینده) را روی سنگ قبر مادرت بکن:

و

خ

ر

ط

و

مفیل بدم می آید!

چون این آب روی آب نبات های

قناد می ریزد و آن یکی هنوز می گوید:

تیک تاک، تیک تاک، تاک

تیک، تیک تیک، تیک تاک(2)

 

... و قبل از این که صدای اعتراض دوست ام بلند بشود، گفتم: نمی خواهی بیا این شعر آقای «منصور اوجی» را یادداشت کن:

و تو یک روز غروب، بی صدا

خواهی مُرد

و به تک مانده ترین باغ جهان

لاله عباسی

 

... اگر این را هم نمی پسندی بیا...

حرف ام را قطع کرد و گفت:

لازم نکرده! همان جا به سنگتراش می گویم از اشعاری که خودش بلد است یکی دو خط را روی سنگ قبر مادرم بکند ... و رفت.

 

مجله اپیزود ، شماره بیست

بیست و پنجم آبان ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved