آرام تر از زنبق

در دره ی بی باد صبحگاهی

آمدی

با سپیده آمدی...

 

و من گفتم

از روزهای رفته ی بی تو

و زمان

که تکه تکه می شد در حجمی سنگین

در انتظار دوباره آمدن ات است.

 

سپیده آبی نیست

سبز نیست

بنفش است

به رنگ زنبق ام

 

و دیواری که تو باشی

شبی است بلند

میان من

و تو...

 

 

فردا باید

آن قدر در آفتاب بایستم

تا تن ام جوانه بزند

بعد

برگ های نورسته ی کوچک را می برم در حوض

اتفاق خوشبختی که آب را چین انداخت

آن وقت است که نیلوفرهایم می آیند بالا

 - دامن پرچین ، آغوش مادر -

آخر آنان فرزندان خورشید و آب اند

و من

سنگریزه های محراب جوان

قطعه قطعه که ته نشین بشوم

- آن پایین -

انس ابدی سنگ و جلبک را می آموزم

و برای همیشه سبز می شوم

سبز آزاد

نه سیر ، نه روشن!...

 

 

و روز را بی نام تو

و بی اسم تو آغاز کردم

و تو را از درون چایی ام بیرون انداختم

از صبحانه ام بیرون انداختم

تو را از درون آشپزخانه ام بیرون انداختم

و گلدان ها را آب ندادم ... تا خشم تو را ببینم

 

نام تو را از پاییز

پاییز را از مزرعه

مزرعه را از شعرها حذف کردم

تو را از گذرگاه فصل ها و خاطره هایم بیرون راندم

و به کنار آینه رفتم

تا گیسوانی را که دوست داشتی به قیچی بسپارم

افسوس که در آینه ها فقط تصویر یک گل آفتابگردان بود

انعکاس تصویر نامهربان تو

تا ابد به روی صورت ام سایه انداخته بود

و من تو شده بودم!...

 

 مجله اپیزود ، شماره بیست

بیست و پنجم آبان ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved