پرویز دوایی

«پرویز دوایی» را می‌شناختم، اسمش را بیش‌تر به‌عنوان منتقد فیلم، در مجله ی «سپید‌وسیاه» و «ستاره ی سینما» دیده بودم. این «سپید‌وسیاه»ی كه «دوایی» در آن می‌نوشت، مثل مجلّاتِ خارجی، از ته ورق می‌خورد، یعنی از همان صفحه‌های آخری كه «دوایی» درباره ی فیلم‌هایی كه دیده بود می‌نوشت. یادم هست اولین فیلم ام «بیگانه بیا» را كه ساختم، زمستان بود، برف می‌بارید و فقط پنج سینما آن فیلم را نشان دادند. رفته بودم «سینما مهتاب» كه ببینم چه‌كسانی برای تماشای فیلم ام می‌آیند. «سینما مهتاب» یك سینمای بزرگ بود كه الان بسته شده.

نزدیك «سینما آسیا» بود، نزدیكِ خیابانِ «نادری». رفتم و دیدم كه نزدیك به سی‌نفر توی سالن نشسته‌اند. زمستان بود به‌هرحال. بیرون آمدم و خواستم با تماشاگرانی كه توی سالن بوده‌اند از در سینما بیرون بیایم كه بین جمعیت «پرویز دوایی» را دیدم. همدیگر را به قیافه می‌شناختیم. یادم هست در مجله ی «ستاره ی سینما» همه جمع می‌شدند و بعد از سلام‌علیك با كارگردان، راجع‌به این حرف می‌زدند كه فیلمت «فیلمفارسی» بود، یا نبود. از آن به‌ بعد بود كه با «دوایی» دوست و رفیق نزدیك و حتا دوست خانواده گی شدیم.

چهارسال از من بزرگ‌تر بود و خوب می‌شد از او آموخت. خیلی می‌شد از او آموخت. و من از او آموختم. من از «ژان نگولسكو» خیلی آموختم كه وقتی به ایران آمد، آسیستانش بودم، اما از «دوایی» خیلی بیش‌تر آموختم، چون «دوایی» صاحب یك «ذهنِ خلّاق» بود. بلد بود بنویسد ودر نقد فیلم‌هایی كه می‌نوشت همین «خلّاقیت» را می‌شد دید. «قیصر» كه ساخته شد، آقای دكتر «هوشنگ كاووسی»،‌ آقای مهندس «هوشنگ طاهری» و آقای «هژیر داریوش» مخالف اش بودند؛ سینماخوانده‌هایی كه در مدرسه‌های سینمایی اروپا (ایدكِ فرانسه، یا سینماتجربه رُم) تحصیل كرده بودند.

بعد هم برگشته بودند، بدون این‌كه فیلمی ساخته باشند. همین چندنفر بودند كه «قیصر» را دوست نداشتند، ولی آن‌ها كه دوستش داشتند، خیلی بیش‌تر از این‌ها بودند. گاهی شنیده‌ام كه می‌گویند «قیصر» دو قطبِ موافق و مخالف داشت، ولی این‌طور نبود. مخالفان فیلم چون در تلویزیون بودند، طوری وانمود می‌كردند كه انگار تعدادشان زیاد است. درواقع، داشتند خودشان را تبلیغ می‌كردند. می‌گفتند این فیلم داستان «تحجّر» است. امّا تعدادشان واقعن كم بود.

یادم هست منتقدان «ستاره ی سینما» كه «پرویز دوایی» ، «پرویز نوری» ، «منوچهر جوانفر» ، «ناصر نویدر»، نامه ی بلندبالایی به «رضا قطبی»، كه آن‌وقت‌ها رییس تلویزیون ملّی بود، نوشتند و گفتند «قیصر» سینمای ملّی ماست. كاركنان تلویزیون شما هرچند خودشان سینما خوانده‌اند، ولی نمی‌توانند این سینمای ملّی را ببینند. اگر تلویزیونی كه شما رییس اش هستید، تلویزیون ملّی‌ست، باید از كارگردان یك فیلم ملّی دعوت كند و درباره فیلم اش با او حرف بزند. چون آن‌ها زیر اسم‌شان را «دكتر» امضا می‌كردند، منتقدان «ستاره ی سینما» هم قبل از اسم‌شان یك «دكتر» گذاشتند! شوخی بامزّه‌ای بود.

به‌خاطر همین نامه از من خواستند به تلویزیون بروم و در برنامه‌ای راجع به‌ «قیصر» شركت كنم. اوّلش قبول نكردم، ولی بعد رفتم و آن برنامه را هم داده بودند «هژیر داریوش» (خدابیامرزدش) و «هوشنگ كاووسی» سوییچ كنند! «پرویز دوایی» این‌نوع سینمایی را كه من می‌ساختم، دوست داشت، چون هردو ما از یك‌جا می‌آمدیم. از فیلم‌های وسترن، از سینمای امریكا، علاقه ی مشترك داشتیم و گاهی هم سینما می‌رفتیم و باهم فیلم می‌دیدیم.

یادم هست یكی از آخرین فیلم‌هایی كه با هم در سینما دیدیم، «جن‌گیر» [ساخته ویلیام فریدكین] بود. در این سی‌وچندسالی كه «پرویز دوایی» از ایران رفته، نبودنش را در نقد فیلم ایران واقعاً احساس می‌كنم. فارسیِ «دوایی» فارسیِ درخشانی بود و به حسّش درباره سینما خیلی كمك می‌كرد. كسی نمی‌توانست مثل «دوایی» درباره سینما بنویسد، چون دانسته‌هایش بیرون از سینما هم زیاد بود. فقط سینما نبود. دیگران هم فیلم می‌دیدند و نقد می‌نوشتند، ولی هیچ‌كدام «پرویز دوایی» نشدند.

وقتی می‌نوشت، واقعیت با او بود، هستی با او بود. دلم می‌خواهد كه فارسیِ «دوایی» را به سینما تبدیل كنم. دوست دارم یكی از داستان‌هایش را بسازم. داستان‌هایش واقعن زیبا هستند، اما سینمای حالا، اجازه این كار را نمی‌دهد. اصلن این‌نوع تفكر جزء «ته‌ِ صندوقی»‌هاست، نمی‌خواهم بگویم «نوستالژیك»، چون به‌نظرم «تهِ صندوقی»ست. برای همین هم دوستش دارم.

 

 دکترعلی شریعتی

من دكتر «علی شریعتی» را از كتاب‌ و سخنرانی‌هایش می‌شناختم و گاهی با هم در تماس بودیم. برای همین، دیدار من با «دكتر شریعتی» خیلی قبل‌تر از نمایش «قیصر» اتفاق افتاده بود. اما خیلی‌ها این ماجرا را نمی‌دانند. «دكتر شریعتی» را چندین‌بار دیده بودم، اما شب نمایش «قیصر» بود كه از دور ایشان را دیدم و سلام‌و‌علیكی كردیم. این‌كه می‌گویند «كیمیایی» هیچ‌وقت «دكتر شریعتی» را ندیده و با او حرف نزده، حرف درستی نیست.

یادم هست او «قیصر» و «گاو» را دیده بود و می‌گفت بین این‌دو، فیلم مورد نظرما «قیصر» است. چون معتقد بود «قیصر» فیلم «نر» و «پرحركتی»‌ از كار درآمده است. خیلی هم «قیصر» را دوست داشت و ابراز لطف می‌كرد، اما من هیچ‌وقت درباره این فیلم با او حرف نزدم، یعنی هیچ‌وقت فرصت اش پیش نیامد. «شریعتی» درباره ی فیلم با «عباس شباویز» مفصل حرف زده بود و برای او از خوبی‌های فیلم گفته بود. آن‌‌وقت‌ها، «دكتر» دوستان و مریدانی در «حسینیه ی ارشاد» داشت كه پای حرف‌های او می‌نشستند.

من البته همیشه به «حسینیه ی ارشاد» نمی‌رفتم، اما «شریعتی» را می‌شناختم. از آن جمعی كه در «حسینیه ی ارشاد» پای حرف‌های «دكتر شریعتی» می‌نشستند، آقایان «فخرالدین انوار» و «سید محمد بهشتی» و «محمدعلی نجفی» بعد‌ها همه گی نخستین مدیران سینمایی بعد از انقلاب شدند. یادم می‌آید آن‌ها، در سال‌های اول دهه 1350، یك‌بار تئاتری را براساس فیلم «رضا موتوریِ» من آماده كردند و در «حسینیه ی ارشاد» روی صحنه بردند. البته پایان آن‌را تغییر داده بودند.

یك‌روز «دكتر شریعتی» با من تماس گرفت و گفت «اجازه می‌دهی پایان فیلم را در این اجرایی كه برای تئاتر می‌كنیم، تغییر بدهیم؟» آن‌ها می‌خواستند جایی را كه «عباس‌قراضه» می‌آید، عوض كنند. به‌هرحال می‌خواستند آن را در «حسینیه ی ارشاد» اجرا كنند و به‌نظرشان باید تغییراتی در داستان می‌دادند.

من هم مخالفتی با كارشان نكردم. كارگردان آن نمایش به‌نظرم «فخرالدین انوار» بود و باقی، یا روی صحنه بازی می‌كردند، یا این‌كه در پشت صحنه بودند. اما به طور کلی می‌دانستم كه دیدگاه‌های من و «شریعتی» با هم منطبق نیستند. برای همین هم بود كه تماس‌های دایمی ‌نداشتیم. هرازگاهی همدیگر را می‌دیدیم و حرف می‌زدیم. اگر چه این اتفاق در شب نمایش «قیصر» نیفتاد كه او هم در سینما حاضر بود.

 

 مدیریت شبكه ی دو سیما

رفتن من به تلویزیون و قبول مدیریت شبكه ی دو، درواقع ایده ی دوستان «كانون نویسنده گان» بود. یادم هست یك‌شب ساعت سه آمدند در خانه و من را بردند به جایی كه تقریبن همه اعضای «كانون نویسنده گان» حاضر بودند. آن‌جا گفتند كه من به تلویزیون بروم و مدیریت شبكه ی دو را قبول كنم و «احمد شاملو» هم به اداره نگارش وزارت فرهنگ برود. آن‌‌وقت‌ها همه در آن جمع بودند. یعنی هم «غلامحسین ساعدی» بود، هم «باقر پرهام» ، هم «اسماعیل خویی» و هم خیلی‌های دیگر.

در جواب‌شان ‌گفتم «مگر می‌شود من به تلویزیون بروم؟ اصلن غیرممكن است!» اما فردای آن‌روز آقایی مرا به «قطب‌زاده» معرفی كرد كه رییس رادیو و تلویزیون شده بود. اما او اعتنای چندانی به من نكرد و طوری رفتار كرد كه فهمیدم دلش نمی‌خواسته من آن‌جا باشم. این‌ بود كه من هم دیگر به شبكه ی دو نرفتم. دو روز بعد،‌ دوباره دنبالم آمدند و من‌را پیش «قطب‌زاده» بردند. این‌بار او بیش تر توجه كرد و سعی كرد رفتارش با دفعه قبل فرق داشته باشد.

اما در همان مدت دوماه و نیمی‌ كه من در شبكه ی دو بودم، فهمیدم كه نمی‌شود كاری انجام داد. همان وقت‌ها بود كه نامه‌ای نوشتم و در روزنامه‌ها منتشر شد. در آن نامه گفته بودم كه چه‌قدر فضای كار در تلویزیون محدود و بسته است. سال 1359 بود كه من از فضای بسته ی كار در آن‌جا نوشته بودم. بعد از آن دیدم كه دیگر كار در تلویزیون هیچ فایده‌ای ندارد، این بود كه قیدش را زدم و دیگر به شبكه ی دو نرفتم.

 

 منبع : پایگاه اینترنتی شهروند امروز

 

کامیار فرمندیان - مجله اپیزود ، شماره بیست

بیست و پنجم آبان ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved