|
پری کوچک غمگین، پریشادخت شعر آدمیزادان، فروغ فرخزاد را تا وقتی زنده بود، هیچکس چنان که باید و شاید نشناخت. او که شعرش زنده گی اش، و زنده گی اش شعرش بود، عقیده داشت کسی که می خواهد شاعر باشد، باید خودش را قربانی کند، از خیلی حرف ها و حساب ها بگذرد، بسیاری از خوش بختی های ساده و راضی کننده را کنار بگذارد، دور خودش دیوار بکشد و داخل محیط آن دیوار، از نو شروع به متولد شدن، شکل گرفتن ، فکر کردن و کشف معانی و مفاهیم مختلف بکند. اما دریغا که در بد زمانه ای و در بد خانواده ای متولد شده بود. او چهارمین فرزند یک خانواده ی پُراولاد بود که در آن، هیچ چیز با هیچ چیز نمی- خواند.
پدر ، مردی نظامی و خشن و سختگیر بود که می اندیشید: از من گذشته است من بار خود را بردم و کار خود را کردم و در اتاقش از صبح تا غروب یا شاهنامه می خواند یا ناسخ التواریخ. در خانه ای که فروغ در آن چشم به دنیا گشود، پدری حاکم مطلق بود که برای اش هیچ چیز جز خواسته های خودش اهمیت نداشت و تصور می کرد اعضای خانواده اش باید همانند عروسک هایی کوکی، با فرمان وی به چپ و راست حرکت کنند و در این خانه، زنی مادر بود که معصومیتی سنتی داشت، همه چیز را با معصومیت نگاه کبوتران می دید و حرف زدن و اعتراض کردن اش در حد لب جنباندن ماهی بود: مادر، تمام زنده گی اش سجاده ای است گسترده در آستان وحشت دوزخ مادر، همیشه در ته هر چیزی دنبال جای پای معصیتی می گردد و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه آلوده کرده است. مادر، تمام روز دعا می خواند مادر گناهکار طبیعی است و فوت می کند به تمام گل ها و فوت می کند به تمام ماهی ها و فوت می کند به خودش مادر، در انتظار ظهور است و بخشی که نازل خواهد شد پسر خانواده، برادر فروغ متظاهر به روشنفکری بود، اما روشنفکری که نه گذشته ی سیاسی روشنی داشت و نه نگرشی مشخص به آینده. موجودی بود پُرمدعا، اما کم اطلاع که فقط ادا درمی آورد: برادرم به باغچه می گوید قبرستان برادرم شفای باغچه را در انهدام باغچه می داند او مست می کند و مشت می زند به درو دیوار و سعی می کند که بگوید بسیار دردمند و مایوس و خسته است او ناامیدی اش را هم مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش همراه خود به کوچه و بازار می برد و ناامیدی اش آن قدر کوچک است که هر شب در ازدحام میکده گم می شود. یعنی این که آدمی است بی درد که فقط ادای درد کشیدن را درمی آورد و بی آن که شناخت و تجربه ای از زنده گی داشته باشد، از ایسم های مدروز حرف می زند. خواهر هم، دست کمی از بقیه ی اعضای خانواده اش نداشت: او خانواده اش آن سوی شهر است او در میان خانه ی مصنوعی اش با ماهیان قرمز مصنوعی اش و در پناه همسر مصنوعی اش و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی اش آوازهای مصنوعی می خواند و بچه های طبیعی می زاید او هر وقت که به دیدن ما می آید و گوشه های دامن اش از فقر باغچه آلوده می شود حمام ادوکلن می گیرد یعنی این که با ازدواج، تغییر طبقه داده، به رفاه رسیده و به ایده آل های زنان وابسته به طبقه ی متوسط دسترسی یافته بود و از این رو، زرق و برق های زنده گی تجملی، معصومیت هایش را از او گرفته و در چاله ی یک زنده گی متکلف و مصنوعی افتاده بود و در این میان اما، او حکم تافته ای جدابافته را داشت، فراتر از همه ی اعضای خانواده که هیچ کدام هدف و اندیشه ی مشخصی نداشتند، در بند«من» ها اسیر مانده بودند و جز به منافع فردی خودنمی اندیشیدند. دل اش برای باغچه می سوخت و به آمدن کسی می اندیشید که مثل هیچکس نیست. او برخلاف دیگران دائم سرش در کتاب بود، مدام می خواند. از مولانا و حافظ گرفته تا کفاش خراسانی و شاطر عباس صبوحی، از اندیشه و انگیزه سرشار می شد و روزی که آموخته هایش فوران کرد، «اسیر» را به بازار کتاب فرستاد، آن هم در شرایطی که فقط هفده سال از عمرش گذشته بود و ... کیست که نداند انتشار این کتاب، چه غوغایی برانگیخت و چه گونه باعث بروز توفان در محیط خانواده شد!! انتشار اسیر انگار همان آبی بود که نیمای بزرگ در خوابگه مورچه گان ریخته بود. فروغ با شعرهای جسورانه اش پیشقدم حضور فرهنگی زنان در جامعه شد و هر چند می دانست عصیان فردی، همیشه به بن بست می رسد، اما باور داشت که برای رسیدن به چنین هدفی باید پیشگام شود، حتا اگر خیلی چیزها را از دست بدهد. او پیشگام شد و تاوان این کارش را نیز پرداخت. از درس خواندن محروم شد، شوهر طلاق اش داد، پدر از خانه بیرون اش کرد و در جامعه، هزار جور شایعه در باره اش ساختند، شایعاتی که نسبت به هیچ کدام شان واکنشی نشان نداد، چون رودی که در مسیر خود، همواری ها و ناهمواری ها را پشت سر می گذارد، به راه اش ادامه داد و بالاخره نیز، مثل تمام آدم هایی که یک روز به دنیا می آیند و یک روز از دنیا می روند، در ساعت چهار بعداز ظهر روز بیست و ششم بهمن ماه 1345 دفتر عمرش در سی و سه ساله گی بسته شد و خاک پذیرنده، پیکر خاکی او را به خود گرفت.
بعد از مرگ اش، باز هم آن هایی که در تمام سال های عمر آزارش داده بودند، دست از سرش برنداشتند و چون حالا دیگر خودش هم وجود نداشت تا بتواند چیزی را نفی یا اثبات کند، خیلی چیزها در باره اش گفتند و اگر چه شعرها، ترجمه ها، فیلم ها، مقالات، مصاحبه ها، نقاشی ها و ... فروغ به خوبی نشان دهنده ی زنده گی خصوصی اوست و از خلال آن ها می توان پری کوچک غمگین شعر را شناخت، اما نسل امروز، نسلی که سی و چند سال بعد از مرگ فروغ، همچنان شعرهای او را می خواند، از زنده گی خصوصی فروغ، از دردهای فروغ، از شرایط اجتماعی زمان وی و از زوایای تاریک و روشن زنده گی او، چیز چندان زیادی نمی داند... من چون شاملو معتقدم «فروغ اگر دنبال مهربانی و خوبی می گشت، باید می رفت جلوی آینه و خودش را می دید.» فروغ در مجالی که برای زنده گی کردن داشت و بی رحمانه نیز اندک بود، توانست به صورت یکی از درخشان ترین چهره های امروز درآید و با مرگ آن آیه ی زمینی، موسیقی درخشانی که خاص شعر معصومانه اش بود، غیر قابل تقلید ماند و از گسترش بازایستاد. فروغ آن قدر زن است که من هرگز نتوانسته ام شعرش را با صدای بلند بخوانم، وقتی این کار را می کنم به نظر می آید لباس زنانه تنم کرده اند. در ذهن ام که می خوانم، شعرش را با صدای زنی می شنوم. و صرف نظر از همه ی آن چه دیگران در باره ی فروغ گفته اند، فروغ را به عنوان زنی شناخته ام که «اگر دوام حیثیت آدمی نبود، اگر معصوم و سراسر صمیمیت نبود، اگر روح والای همه ی بزرگواری ها نبود، آدمی جستجوگر، کمال یابنده و صمیمی بود، که چه بسا از بسیاری ترس های کوچک و حسابگری هاچیزی نمی دانست». من، پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دل اش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام...
مجله اپیزود - شماره بیست بیست و پنجم آبان ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |