«بخش دوم»

 "بهرام بيضايی"  کارگردان صاحب نام سینمای ایران ، در باره ی «سوسن تسلیمی» می گوید:

«قبل از آن که سوسن تسليمی دانشجوی من بشود،  تئاتری با بازی او روی صحنه ديدم ، تنها چيزی که از آن تئاتر يادم مانده  بود حضور سوسن تسليمی بود. چند دقيقه از بازی او يادم مانده بود و بس. همانجا با خودم فکر کردم چه قدر بازيگر با حضوری است.

 باز هم قبل از آن که سر کلاس من بيايد نمايشی بازی می کرد به نام "با خشم به ياد آر " نقش کوتاهی هم داشت، اما باز هم تنها چيزی که از آن نمايش در خاطرم مانده بود دقايق کوتاه بازی او بود.

 با او بسيار بدرفتاری شد. او را از تئاتر شهر اخراج کردند. نقش زن از سينما و تئاتر حذف شد و اين ها همه در زمانی رخ داد که او در آغاز شکوفايی دوران حرفه اش بود.»

"سيروس تسليمی" برادر سوسن که او نیز بازیگر موفقی است ، درباره خواهرش می گويد:

 «سوسن اولين نمايش نامه اش را در سن يازده سالگی در دبستان "عدل امين" بازی کرد. در اين نمايش نامه او به نقش ابو مسلم خراسانی  شمشيری به  کمر بسته بود که از قدش بلندتر بود و روی صحنه سکندری می خورد. بعد در دبيرستان "حجت" اولين تئاتر جدی ترش را بازی کرد.  نادرشاه افشار! او لباس مردانه پوشيد،  ريش و سبيل گذاشت و نقش نادرشاه را بازی کرد .

 اولين نمايش کامل و جدی که بازی کرد ،  نمايشنامه "آرش کمانگير" بود که توسط يک معلم به نام آقای "بديعی" کارگردانی شده بود و در تالار فرهنگ به روی صحنه رفت.

سال بعد من و سوسن و مرضيه برومند در نمايشنامه ای بازی کرديم که در استان تهران رتبه نخست را پيدا کرد. سوسن همان  سال به عنوان بهترين بازيگر تئاتر دانش آموزی کشور اولين جايزه اش را دريافت داشت.

سال 1348 هردو ديپلم گرفتيم. من ديپلم ادبی گرفتم و سوسن ديپلم طبيعی. و همان سال در کنکور دانشکده هنرهای زيبا رشته تئاتر دانشگاه تهران قبول و مشغول تحصيل شديم. سال اول دانشکده تئاتر بوديم که بازی سوسن در نمايشنامه "نگاهی از پل" اثر  "آرتور ميلر" به کارگردانی آقای "حميد سمندريان" بسيار درخشيد و بعد بازی در نمايشنامه های مختلفی مثل باغ وحش شيشه ای (تنسی ويليامز) و شهر کوچک ما (تورنتون وايلدر) سوسن را به عنوان يک چهره استثنايی بازيگری در تئاتر های دانشجويی به همه معرفی کرد.

در گوتنبرگ نمايشنامه "مده آ"  اثر ماندگار "اروپيد" را به تنهايی کارگردانی ،  طراحی و بازی کرد. اجرای اين نمايشنامه همه ی  چشم ها را خيره کرد. همه منتقدين از يک زن سی و چند ساله ايرانی و مهاجر گفتند که نمايشنامه بزرگ نويسنده يونانی را به تنهايی کارگردانی کرده و خود با عوض کردن ماسک نقش پرسوناژهای اين نمايش را بازی می کند.

تعجب آن ها اين بود که سوسن چه گونه توانست بدون لهجه خارجی و با زبان سليس سوئدی نقش های متعدد را ايفا کند.  از آن روز صعود سوسن پله به پله آغاز گرديد. و بعد از طرف وزارت فرهنگ سوئد به عنوان يکی از پنج عضو هيات مديره ی " انستيتو فيلم سوئد" انتخاب شده و اداره تئاتر و سينمای سوئد را در دست گرفت.

 از دیگر کارهای او کارگردانی و بازی يک سريال بزرگ تلويزيونی برای پخش در اروپا ، کارگردانی و نوشتن فیلم سینمایی "خانه در آتش"  و تدريس در دانشگاه استکهلم،  دريافت نشان افتخار شخصيت فرهنگی از وزارت فرهنگ سوئد ...

 

خانم تسلیمی در گفت و گویی با رادیو «زمانه» درباره هدفش از ساخت فیلم»خانه جهنمی» و این پرسش که  چرا مسئله ی مردسالاری را در فیلم تان مطرح کردید؟ چنین گفت:

 «برای این‌که مسئله‌ی فیلم مسئله‌ی خود من بود. من خودم زنم، و در جامعه‌ای هم زنده گی کرده‌ام که از کودکی در آن بزرگ شده‌ام و این جامعه‌ای بوده که بر اساس موازین سنتی و پدرسالارانه وجود داشته است. من خودم در هر قدمی با این مسایل روبه‌رو بودم که چه جوری حق و حقوق من گرفته می‌شود، چه جوری نمی‌توانم حرفم را بزنم، چه جوری نمی‌توانم انتخاب خودم را بکنم و چه جوری تصمیم‌های من مورد سوال قرار می‌گیرد.

همه‌ی این‌ها بود تا وقتی که من به سوئد آمدم. در وهله‌ی اول، کار من بازیگری بود. سال‌ها من در تئاتر، در سوئد بازی کرده‌ام.  سال 2002 من تصمیم گرفتم. مثل این‌که زمان برای من آماده بود. به سوئدی بیش تر مسلط بودم و جامعه‌ی سوئد را هم دیده بودم. جامعه‌ی ایران را با سوئد این دو فرهنگ‌ را مقایسه کرده بودم. من باید راجع به فرهنگ سوئد شناخت کافی می‌داشتم  که بتوانم این فیلم را بسازم. زمان آماده بود.

من سناریویش را نوشتم. بعد هم تهیه‌کننده پیدا کردم. البته ساده نبود، خیلی مشکل بود. واقعن دوندگی بسیار داشت که این  فیلم ساخته شد. برای من مهم بود که این فیلم ساخته بشود. چون حرف‌های دل من بود و فکر می‌کردم این درد مشترکیاست که بسیاری از زنان ایرانی دارند ، یا مسایلی است که خانواده‌های ایرانی درگیرش هستند. حالا شکل‌های مختلف دارد. یک سری خانواده‌ها درگیر مسایل دیگری هستند. این مسایل برای من مهم بود که گفته بشود».

خانم تسلیمی در پاسخ به این پرسش که «آیا نقطه ی مرکزی فیلم تان همین مردسالاری بود؟» چنین پاسخ دادند:

 «ببینید، خانواده همیشه مثل یک مینیاتور است از یک جامعه‌ی‌ بزرگ. یک ارگان خیلی کوچک است از یک جامعه‌ی بزرگ‌تر. این خانواده‌ا‌ی است که از یک سیستم دیگری می‌آید، از یک سیستم ارزش‌گذاری‌های دیگری می‌آید و حالا با ارزش‌گذاری‌های جدید روبه‌رو می‌شود.

سیستم قدیمی تشکل خانواده ، با خانواده‌ای که در جهان امروز به یک شکل دیگری کار می‌کند. بین سنّت و مدرنیته. جامعه‌ای که براساس زمان حاضر و مدرنیت عمل می‌کند که تضاد این دو را می‌خواستم نشان بدهم«

خبرنگار می پرسد:  آیا نخواستید برای این‌که این وضعیت مردسالاری، دست‌کم وقتی به یک جامعه‌ی مدرن می‌آیند، از بین  برود، راهی هم نشان بدهید؟

 خانم تسلیمی پاسخ می دهند:

«من خودم نمی‌توانم راه نشان بدهم. چون فکر می‌کنم هر کسی باید راهش را خودش پیدا بکند. با دیدن این فیلم چیز کوچکی اتفاق می‌افتد. می‌دانم همه‌ی آدم‌هایی که از این سالن بیرون می‌روند، به فکر فرو می روند. شاید راه‌هایی را خود آدم‌ها پیدا کنند. چون من نه رهبر حزبم یا رهبر مذهبی‌ام و یا رهبر دولتی‌ام که بگویم و برنامه بدهم که اگر این راه را شما پی بگیرید، مشکل حل می‌شود. چون مشکلات این‌جا مشکلات شخصی است.

 وقتی فکر می‌کنند و به آن پی‌ ببرند، می‌گویند خب آیا راهی هست؟ حالا این راه را هم امروز یا فردا پیدا نکنند، چون راه در رابطه‌ها پیدا می‌شود، ولی حداقل بدانند که این راهش نیست«.

 خبرنگار می پرسد:

«از آقایانی که سؤال می‌کردم، این استنباط را کردم که زیاد خوش شان نیامد که چهره‌ی خودشان را در فیلم دیدند. فکر می‌کنم شما خواستید اصلن یک آیینه را در مقابل جامعه‌ی ایرانی قرار بدهید؟«

خانم تسلیمی می گویند:

«و بیش تر هم خوش شان نیامد. طبیعتن وقتی آیینه بگذاری، آدم رفتارهای خودش را می‌بیند. دوربین سینما کارش افشا کردن  است. چه در کارهای خبری، چه در کارهای داستانی، کارش نشان دادن است. مثل همان آیینه گرفتن است که وقتی خودت را  می‌بینی، خب دردناک است  و هر آدمی که می‌بیند، خوشش نمی‌آید، دوست ندارد. یعنی حقایقی را به شکل حساس، مثل  نقطه بگذارید روبه‌رویش، دردناک است.

  این را هم برایتان بگویم، مرد خانواده‌ی من، آن مردی‌ست که من خیلی به او سمپاتی دارم،  این مرد را خیلی دوست دارم. ببینید مثلن فدیمه را پدرش کشت. من هرگز نمی‌گذاشتم این پدر به این کار دست بزند. تهدید می‌کرد، دنبال بچه می‌کرد. ولی هیچ وقت نمی‌زدش ، هیچ وقت. بیشتر در حد تهدید کردن است، ترساندن است.

 یک کسی پیشنهاد کرد که چرا نگذاشتی او را بکشد. گفتم،: نه؛ اصلن ، چون این مرد این کار را نمی‌کند. من به این معتقدم. مرد این خانواده چون قدرت‌هایش را از دست داده، خودش در عذاب است. واقعن  نمی‌خواهد این جوری باشد. وقتی می‌گوید من خانواده‌ام را دوست دارم، واقعن می‌گوید، از ته دل می‌گوید، فقط طریق ابرازش را نمی‌داند. چون به او نقش‌اش را داده‌اند که   اگر تو مردی، باید این جوری بگویی. اگر نکنی، مرد نیستی. یعنی هویت مردانه‌اش زیر سوال می‌رود. این است که دردناک است«

 خبرنگار می پرسد:«خودتان هم عقیده دارید که فیلم‌تان کمی به سینمای نئورئالیسم ایتالیا نزدیک است؟»

خانم تسلیمی پاسخ می دهند:

«قبول دارم. چون من خودم سینمای نئورئالیسم را خیلی دوست دارم. یعنی شیفته‌اش هستم، بارها و بارها هم می‌بینم. این را قبول دارم که نزدیک به آن است«.

         

خانم تسلیمی در باره ی "شایعات" گفتند:

«راستش گاهی خبرهایی درباره ی آدم می‌دهند که اگر بخواهد وقت روی آن بگذارد، باید تمام زندگی اش را برای تأیید یا تکذیب  آن هدر بدهد. شما می‌دانید که چه شکلی است. شایعه می‌شود. خبر می‌رود. آدم کارهایی را که نکرده است، می‌گویند کرده.  حرف‌هایی را که واقعن نزده می‌گویند زده.

 اظهاراتی که من واقعن در جایی نکرده‌ام، از قول من نقل قول می‌شود و متأسفانه بعضی از آن اظهارات که به اسم من قلمداد شده، اظهارات خوب و درستی نیست و من خیلی از شنیدن آنها متأسف می‌شوم و گاه‌گاهی هم اگر جایی مصاحبه‌ای شده، تکذیب کرده‌ام و گفته‌ام که این چیزها را من جایی نگفته‌ام و اگر هم از قول من جایی منتشر شده، به من هم نشان بدهید. و این باعث تأسف است. ولی خب، گاهی هم شایعات به این شکل است که وزیر فرهنگ  شده و حداقل این یکی دیگر به آدم لطمه نمی‌زند.

 اما واقعن نمی‌دانم این خبر از کجا در آمد که گفتند: «خانم تسلیمی گفته که من ایرانی نیستم. من اصلن خوشم نمی‌آید که با  ایرانی‌ها تماس داشته باشم!!!

 من بسیار متأسف شدم و خُب، آدم بسیار عصبانی هم می‌شود. ببینید یک وقتی آدم یک حرفی  می‌زند و پای آن هم می‌ایستد و دلایل خودش را هم می‌گوید. ولی مسئله این جاست که این حرف اصلن از طرف من گفته نشده. چون من هر کاری می‌کنم، حتا کارهای سوئدی من نقشی از گذشته ی کار من در ایران را با خود دارد. چون تمام پیشینه ی کاری من از آن جاست. من آن جا بزرگ شده‌ام، کار را آن جا یاد گرفتم مدرسه و دانشگاه را آن جا رفتم، با اساتید آن جا کار کردم   یعنی نمی‌شود جدا از آن جا بود. غیر از این، مگر می‌شود آدم ملیت خودش را انکار کند!؟ مگر می‌شود گفت که من ایرانی نیستم!؟

اصلن چنین چیزی امکان ندارد. حتا این جا در سوئد هم وقتی من کارهای سوئدی می‌کنم، می‌نویسند: بازیگر یا کارگردان ایرانی- سوئدی. هرجا که بوده به این اشاره شده و من هم خیلی خوش حال می‌شوم، چون‌ آرزوی قلبی من است. یعنی هر ایرانی چه من باشم، چه هرکس دیگر، که با کار مثبت خود بتواند اثر مثبتی در سوئدی‌ها بگذارد، برای همه ی  ما خوب و خوشایند و  باعث افتخار است. آن وقت من چه طور می‌توانم بگویم: من ایرانی نیستم!؟

من نمی‌دانم کسانی که این خبرها را پخش می‌کنند چرا و با چه نیتی این کار را می‌کنند. خیلی باعث تأسف است. و دیگر این که چرا روبرو و در روی خودم نمی‌گویند و می‌روند پشت سر می‌گویند.

 به‌هرحال، خیلی خیلی باعث تأسف من بود و سال‌ها وقت  مرا گرفت. هرجا که بود از من این سوال را می‌کردند که: شما این حرف را زده‌اید یا نه؟. آدم مقداری از انرژی و نیرویش را از دست می‌دهد تا برای همه توضیح دهد که: نه! من چنین چیزی نگفته‌ام...»

با آرزوی موفقیت و افتخار آفرینی بیش از پیش برای خانم تسلیمی عزیز

آنسه امیری - مجله اپیزود

بیست و دوم تیرماه 1387 خورشیدی

 

  Home

     

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved