این روزها متداول شده است که همه از عرفان سپهری سخن بگویند و چنان وانمود کنند که او از راه عرفان شرقی و هندی به حقیقت رسیده است. نویسنده ی این سطور می خواهد نشان دهد که بر خلاف آرای همگان ، سپهری اگر چه مدتی مانند«هدایت» در عرفان هندی سیر کرد  ولی چونان «هدایت» به حقیقتی نرسید و همانند «کافکا» ، این نکته دائم به ما القا می شود که انسان این توانایی را ندارد تا بر «اسرار» دسترسی پیدا کند ، حقیقت غایب است و هر نوع ارتباطی با آن غیر ممکن .

به گفته ی "سهراب":

«کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن ، پی آواز حقیقت بدویم.»

همگان زیر پوششی از تاریکی زنده گی می کنند. قانون یا دادگاه در ما ایجاد اختناق می کند و نمی گذارد راحت نفس بکشیم. نگهبانان دادگاه  هنگامی که «یوزف کا» را متقاعد می کنند در موقع مقتضی همه چیز را خواهد فهمید، به اودروغ می گویند. قانون این دادگاه سِرّی است و تنها عده ی معدودی که از اسرارش باخبر ند می توانند صفحات کتاب قانون را ورق بزنند.

اتهامات ، رای دادگاه و حتا وکلای مدافع را از متهم پنهان می کنند و او را در ابهام محض قرار می دهند. دادگاه  هم سِرّی است و هم علنی و چون حقیقت پنهان و آشکار ، دیدنی و نادیدنی است ، کارکنان و نگهبانان دادگاه  رمان «محاکمه» که سخت تنفر «یوزف کا» را برمی انگیزند ، آگاهی بیش تری از اسرار آن دادگاه مرموز دارند. نور حقیقت نقاب سیاه ضخیمی بر چهره افکنده   و "کافکا" به عنوان یک نویسنده ی جستجوگر در برابر آن مبهوت می ایستد. شاید عارفی بزرگ چون «مولوی» یا «عطار» بتواند پرده از این چهره برفکند ، وگرنه چنین سعادتی نصیب انسانی امروزی چون «یوزف کا» نخواهد شد.

مسافری که جستجوگر حقیقت است در شعر "سپهری" می گوید:

نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند.

و فکر می کنم

که این ترنّم حُزن تا ابد

شنیده خواهد شد...

 نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست.

برای سپهری «عشق صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.» عاشق حقیقت همیشه تنهاست چرا که چونان «ماهی» «هزارو یک گره ی رودخانه» را نخواهد گشود و آن قدر سرگردان است که سرانجام با حسرت می گوید:

«کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش.» هم "سپهری" و هم "کافکا" آرزو داشتند «موسا وار» به سرزمین "کنعان" راه یابند ولی به برهوت رسیدند.

قهرمان رمان "قصر" هم به آن مکان رفیع دست نیافت. "کافکا" و "سپهری" دنبال همان چیزی می گشتند که "مسّاح کا" جستجوگرش بود ، آیا می شود "مسّاح کا" نبود؟ اما مسّاح کا که نقشه بردار زمین است چه گونه می تواند از اسرار غیرزمینی سردرآورد؟ قصر جایی آرمانی و دست نیافتنی ست ، جایی است که در آن جا هم معشوق نقاب ز رُخ در نمی کشد چرا که هنگام ورود "کا" به دهکده ،  قصر در نقابی از مه غلیظ «پنهان» است و در «تاریکی» محض فرو رفته است ، همچنان که بیابان گرداگرد «کنعان» را فرا گرفته بود ، قصر هم در میان برهوت برف واقع شده و فقط این امید واهی وجود دارد که با پای پیاده بتوان به آن رسید.

نام کسی که بر قصر حاکم است "کنت وست وست" است به معنی غروب آفتاب یا فرمانروای غرب غرب. رهرویی که از برهوت برف می گذرد تا عاشقانه به دیار وصل خویش برسد ، می بیند در آن دیار جز سرمای زیر صفر و غروب جاودانه ی خورشید ، چیز دیگری یافت نمی شود.

این که فرمانروای قصر جدا از دیگران در سکوت مطلق به سر می برد و کسی را توان دیدن او نیست چرا که در حجاب است چه چیزی را به ما القا می کند؟ آیا برای "کافکا" حقیقت ، دور ، در آن بالا، دست نیافتنی و فراسوی ادراک ما توصیف نمی شود؟ همان سکوت مطلقی که بر قصر حکمفرماست کافی است این عقیده را در ما القا کند که حقیقت خاموش است. ماموران قصر ، چه عالی رتبه و چه دون پایه ، مرموز و غیر قابل ادراکند.

 «کلام» یکی از ماموران عالی رتبه ی قصر دائمن در حال تغییر است ، در دهکده به هیاتی ظاهر می شود و در قصر به هیاتی دیگر. قبل از نوشیدن آبجو قیافه ای دارد که پس از نوشیدن ، تغییر پیدا می کند. هنگامی که خواب است ، سیمایش با موقع بیداری فرق دارد. وقتی تنهاست یک جور به نظر می آید و هنگامی که با دیگران است جور دیگر.  هر وقت حالش تغییر کند سیمایش هم دگرگون می شود و بیننده در هر حالی که باشد – بیم و امید – او را به همان گونه می بیند.

"مسافر" سپهری هم چونان شخصیت اصلی رمان "قصر" فقط آرزومند است که «به وسعت تشکیل برگ ها» برود:

عبور باید کرد.

صدای باد می آید ، عبور باید کرد

و من مسافرم، ای بادهای همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.

مرا به کودکی شور آب ها برسانید.

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پُر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده ی پاک.

هم "مسافر" سپهری و هم "مسّاح" کافکا ، نمونه ی مجسم انسان جستجوگرند ولی سرانجام به این نتیجه می رسند که «وصل ممکن نیست» چرا که حقیقت دست نیافتنی ، نادیدنی و درک نشدنی است و نمی توان چونان موسا در طور سینا با حقیقت رویارو شد.

"مساح" کافکا هم که می خواهد با «کلام» سخن بگوید و در شب یخ بندان به انتظارش می نشیند و می بیند که او حضور پیدا نکرده است. او حتا می خواهد فرمانروای غرب را هم ببیند چرا که او به هر تقدیر مسّاح است و می خواهد حقیقت را بسنجد و از راه عقل با آن در ارتباط باشد.

فرق «مسافر» و «مسّاح» با «منصور حلاج» در این است که حلاج جست و جویش را از نقطه ای آغاز می کند و در نقطه ای دیگر با حقیقت یکی می شود و آواز «انالحق» سر می دهد. در حالی که «مسافر» و «مسّاح» با وجود این که در جستجوی شان برای دست یازیدن به حقیقت  ، چونان «حلاج» صادق و صمیم اند ، از بالا، یا از سوی حقیقت هیچ پیامی دریافت نمی کنند و فاصله شان با حقیقت همواره حفظ می شود.

درونمایه ی شعر "بی پاسخ" (1)  سپهری هم دقیقن همانی است که در قطعه ی "جلو قانون" کافکا می خوانیم. این قطعه ، بخشی از رمان "محاکمه" است که جداگانه هم برای خود معنی مستقلی دارد.(2)

«در تاریکی بی آغاز و پایان» دری در برابر گوینده ی شعر نمودار می شود  ولی او در «انتظار» و در «تنهایی» به سر می برد و اتاقش «بی روزن» است. «سایه» ای بر او فرود می آید و او را در حالت سرگردانی به جای می گذارد. تو که در «سایه ی بهتی» فرو رفته است به همان حالت ، در پس «در» تنها می ماند و اضافه می کند که همیشه خودش را در پس «یک در» تنها دیده است.

آن گاه شاعر می گوید: «آیا زندگی ام ، صدایی بی پاسخ نبود؟»  و همین جمله ، قطعه ی دیگری را در مجموعه ی " پزشک دهکده" که «پیام امپراتوری» نام دارد ، به ذهن متبادر می کند ، یا جمله ی "کافکا" را : «من کوچه ای بن بست هستم» به یاد ما می آورد.

شاعر در تاریکی خوابش می برد و در خواب رویای «هشیاری» را می بیند ولی پس از بیدار شدن ، پی به «خطا» بودنش می برد . او که گمان کرده بود به بیداری خواهد رسید اینک این توهم را چیزی جز «سایه ی گمشده ی خطایی» نمی یابد. واژه ی «در» که بیست و هفت بار در این شعر تکرار شده است ، خواننده را به یاد قطعه ی «جلو قانون» کافکا می اندازد که در آن مردی روستایی با تمام خلوص ، تواضع ، صداقت و ساده گی اش پشت «دری» می ماند که آن سویش حقیقت و عدالت است. مرد روستایی تشنه ی حقیقت است و برای وصول آن ، صادقانه تلاش می کند اما دربانی که در جلوی «در» ایستاده است می گوید که فعلن نمی تواند به اواجازه ی ورود بدهد .مرد کمی به فکر فرومی رود و سپس می پرسد که آیا بعدن اجازه ی ورود خواهد داشت؟  و دربان در پاسخ می گوید: « امکانش هست، ولی نه حالا.» 

مرد روستایی از خود می پرسد مگر قانون نباید همیشه و برای هر کسی در دسترس باشد ؟ و به ناچار همان جا می ماندتا اجازه ی ورود بگیرد.  دربان چارپایه ای به او می دهد و می گذارد که کنار در بنشیند . مرد روستایی روزها و سال ها در انتظار می نشیند و در این مدت ، هر چه را که برای سفرش آورده است ، حتا با ارزش ترین چیزها را به کار می گیرد تا دربان را رشوه گیر کند. دربان هم اگر چه همه چیز را می پذیرد اما ضمنن می گوید: « فقط به این علت قبول می کنم که گمان نکنی در موردی غفلت کرده ای.»

سرانجام مرد روستایی که آن قدر در انتظار مانده تا پیر و فرتوت شده و در حال مردن است ، صدای دربان را می شنود که در گوش او چنین نعره می زند :« از این جا هیچکس جز تو نمی توانست داخل شود ، چون این در فقط مختص تو بوده است. حالا من می روم و می بندمش.» می- بینیم که دربان موقعی پیام رستگاری را به مرد روستایی می دهد که دیگر خیلی دیر شده است.

به گفته ی "سپهری" :

شراب را بدهید.

شتاب باید کرد:

من از سیاحت در یک حماسه می آیم

و مثل آب

تمام قصه ی سهراب و نوشدارو را

روانم.

هم سپهری در شعر "بی پاسخ" و هم کافکا در "جلو قانون" به صورت عینی و ملموس یک مسئله ی کاملن ذهنی را بیان می کنند.در هر دو اثر هنری «دری» وجود دارد که گذشتن از آن امکان دارد ولی «نه حالا» . یعنی در آینده و این آینده هیچگاه نخواهد آمدو اگر هم بیاید «نوشداروی پس از مرگ سهراب» خواهد بود. اهمیتی ندارد اگر به ما گفته شود : « این در فقط مختص تو بوده است.» قضیه ی مهم این است که نه سپهری و نه کافکا ، هیچکدام از آن «در» عبور نمی کنند تا به حقیقت برسند. اما هر دو هنرمند و ، در سطح جهانی ، انسان، همواره در این انتظار به سر می برند که شاید بتوانند روزی آرزوی شان را برآورده کنند.

 

مجله اپیزود

بیست و دوم تیرماه 1387 خورشیدی

 

    توضیحات:

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

      1 - آخرین شعر مجموعه ی "زندگی خواب ها"

      2- فرانتس کافکا ، پزشک دهکده ، ترجمه ی فرامرز بهزاد. تهران ، انتشارات خوارزمی ، 1356 ، ص 27-29      

    

Home

  

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved