روزی،

خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

در رگ ها، نور خواهم ریخت

و صدا خواهم درداد: ای سبدهاتان پُرخواب، سیب آوردم

سیب سرخ خورشید

خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را

گوشواری دیگر، خواهم بخشید

کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ

دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت، جار خواهم زد

آی شبنم، شبنم، شبنم

رهگذاری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است

کهکشانی خواهم دادش

 

هنگامی که سخن از شاعری می رود که به دور از دل بستگی های عادی و مادی حیات و دور از غوغای نان و زرق و برق آن چنانی جهان، همراه با غم نهان خود در خلوت عاشقانه در جست و جوی بیخودی و جذبه ی عشق می نشیند، به آن چنان جذابیت و صداقتی می توان دست یافت که این جذابیت و صداقت، همه ی راه ها را روشن و تابناک می سازد. وقتی که سخن از شعر، شاعر و یا هنرمندی به میان می آید، غربت هنر و دل آزردگی هنرمند را نیز باید به خاطر آورد که: در این عالم سراسر گر بگردی / خردمندی نبینی شادمانه.

در این گفتار، ما دنیای خاص اندیشه های سهراب سپهری (1307 – 1359 ) شاعر و نقاش را سیر می کنیم، تردیدی نیست که زبان سپهری و شعر او ورای شعر و زبان دیگران و دنیای او غیر از دنیای دیگر شاعران است. سپهری شاعر تثبیت شده ای است که به زبان شعری خود دست یافته و به استقلال زبانی رسیده است. همه می دانیم که طریق شعر، طریق سیر و سلوک است که به گونه ای عارف و طالب را به سرچشمه های فیاض عشق رهنمون می شود و سپهری شاعر سیر و سلوک است که در طول سی سال شاعری، سر چشمه های عشق را درک کرده و از فیضان آن سیراب شده است.

علیرغم آن که او را شاعری مرفه و خالی از درد و رنج شاعرانه دانسته اند، لحظه های درد و اندوه شاعرانه را لمس کرده ، اندوهی که درون هر هنرمند را پُربار و سرشار از صمیمیت می سازد. این اندوه، اندوه عادی و عوامانه نیست، بلکه نشانه ای است از تاثیر عوالمی بالاتر و صمیمانه تر از لحظه های عادی حیات، همان لحظاتی که شاعر یا هنرمند به اسرار و رموز بیخودی دست می یابد و شعور آسمانی او به کار می افتد و در لذت و نشات الهام فرو می رود و وجود او با وجود اشیا و طبیعت یکی می شود تا ماحصل اندیشه و تفکر خود را ارزیابی و آشکار سازد. این صداقت در حالت خودی امکان پذیر نیست زیرا:

آن نفسی که با خودی، یار چو خار آیدت

و آن نفسی که بیخودی، یار چه کار آیدت

آن نفسی که با خودی، خود تو شکار پشه ای

و آن نفسی که بیخودی، فیل شکار آیدت

و آن نفسی که با خودی، بسته ی ابر غصه ای

آن نفسی که بیخودی، مه به کنار آیدت

آن نفسی که باخودی، همچو خزان فسرده ای

و آن نفسی که بیخودی، دی چو بهار آیدت

جمله ی بیقراریت از طلب قرار توست

طالب بیقرار شود تا که قرار آیدت

و بدین سبب است که اگر ظرافت ها و بیقراری های عارفانه را از شعر کهن و استوار خویش برداریم، چیزی که باقی می ماند، مقداری کلمات و واژه های خشک و بی روح و خالی از لطف خواهد بود.

این بیقراری و بیخودی را می توانیم در شعر امروز«صمیمیت» بنامیم و بگوییم اگر از شعر امروز صمیمیت را برداریم، آن چه برجای خواهد ماند، مقداری کلمات بی روح و بی خون است که در بازی با الفاظ خودنمایی می کنند و ای بسا که ما امروز به آثاری برمی خوریم که به طور جدی فاقد صمیمت اند.

ما این صمیمیت را در اشعار سپهری آشکارا می بینیم زیرا او شاعری ست که طبیعت را خوب می شناسد، آب و گل و گیاه و درخت و سبزه و صحرا و کوه و دشت، در شعر او جان می گیرند و حرکت می کنند و در حقیقت کلام او حرکت طبیعت و رقص اشیا و تبسم واژه ها و انبساط  و لطف تصویرها را در خود جمع کرده است، کلمات در شعر او زنده هستند و همه ی اشیای طبیعت در سخن او به سماع برمی خیزند.

اگر چه در بازار نقد، هر کسی بنا به ذوق و برداشت خود، زر سخن او را به نوعی عیارسنجی می کند و به محک می زند، اما خالی از انصاف خواهد بود اگر او را از جرگه ی شاعران برخاسته از اجتماع دور سازند و سخنان او را ناشی از جنبه های رفاهی زنده گی بی دغدغه بدانند و در واقع برای شاعر و هنرمند کجا است آن زنده گی بی دغدغه؟ درست است که چند قدم بالاتر در کنار نهر آب، گوسفندی را سر می برند، اما او حاضر نیست حتا آب را گل آلود ببیند، چه رسد به خون آلود، و به طور کلی نباید صافی آب و صداقت لحظه ها را در کلام او فراموش کرد.

و باز درست است که سپهری در گوشه ی تنهایی و انزوای خود به سر می برد، اما از همین گوشه ی تنهایی انزوا، پنجره ای به سوی کوچه گشوده است و با دقت، عابران را می بیند و دردشان را با تمام وجود درک می کند.

من اناری را، می کنم دانه، به دل می گویم:

خوب بود این مردم

دانه های دل شان، پیدا بود

 

در شعر او، رمز و مثل ، راه خود را یافته است، او سمبل های شعر خود را از همه ی اشیا و موجودات طبیعت دریافت می کند و در این لحظات به فکر همه چیز هست.

یاد من باشد

هر چه پروانه که می افتد در آب

زود از آب درآرم.

یاد من باشد کاری نکنم

که به قانون زمین بربخورد

 

و در جایی دیگر می گوید:

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید

عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود

 

او به فکر ماهی ها نیز هست که از بی آبی ، بی تاب شده اند:

تو اگر در تپش باغ، خدا را دیدی، همت کن

و بگو ماهی ها

حوض شان بی آب است.

 

سپهری در شعر خود به پرنده های در قفس، به ماهی های حوض بی آب، به کوچه باغ هایی که در خواب اند و به واژه هایی که در قفس به بند کشیده شده اند، می اندیشد.

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

 

اگر سهراب سپهری در اعتقاد صاحب نظران و سرشناسان شعر امروز، به شاعری مرفه و سیر شهرت یافته، به دلیل آن است که «تکه نانی داشته و روزگارش بد نبوده» اما به جرات می توان گفت که او فقر را می شناخته و لحظه های دست و پا زدن را در آن درک کرده است.

ما گروه عاشقان بودیم و راه ما

از کنار قریه های آشنا با فقر

تا صفای بیکران می رفت

 

و اگر او در لاک تنهایی خود خزیده و ظاهرن از مردم بریده، بدان جهت بوده که تلوّن و رنگ تعلق پذیری زمانه ی خود را برنمی تابیده و نمی پسندیده است، بنابراین در جهان پُر اضطرابی که کسی به فکر کسی نیست، می پرسد که:

خانه ی دوست کجاست؟

 

شاید رفاه او را ذیل سفرهای دور و دراز و متعدد او دانسته اند چرا که او بیش از بیست بار به اروپا، امریکا، شرق دور، شبه قاره هند و سایر نقاط عالم به خاطر شرکت در فستیوال ها، بینال ها ، نمایشگاه های فردی و گروهی نقاشی سفر کرده است، اما خود می گوید:

اهل کاشانم / پیشه ام نقاشی ست / گاهگاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما / تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست/ دل تنهایی تان، تازه شود.

 

و در عین حال، این سفرها به او تجربه داده و دید او را وسعت بخشیده است که یکی از صفات ده گانه ی هر عارف، کثیر السفر بودن است.

سفر مرا به زمین هایی استوایی برد / چه خوب یادم هست / عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد / وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت.

 

و ضمن این که فقر را تجربه کرده و سختی آن را بر دوش لاغر خود حس کرده، باز هم امید می دهد که:

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند

هر کلاغی را، کاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک

آشتی خواهم داد / آشنا خواهم کرد / راه خواهم رفت / دوست خواهم داشت.

«سپهری» در لحظه های ظریف عرفانی خویش، در بعد بی کرانه گی افق های روشن ذهن در اندوه عاشقانه و شاعرانه و در فضای عارفانه ی خود به نقطه ای از بی کرانه گی ایمان و عظمت پرواز از خاکدان خاک به اوج عالم ملکوت می اندیشد و این نیرو به او قدرت می دهد که با تمام وجود، دردهای زنده گی را بپذیرد و شکوه و گلایه ای را بر زبان نیاورد.

من مسلمانم / قبله ام یک گل سرخ، جانمازم چشمه ، مُهرم نور / دشت سجاده ی من / من وضو با تپش پنجره ها می گیرم / در نمازم جریان دارد ماه / سنگ از پشت نمازم پیداست / همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتی می خوانم / که اذانش را باد / گفته باشد سر گلدسته ی سرو / من نمازم را / پی تکبیره الاحرام علف می خوانم / پی قد قامت موج / کعبه ام بر لب آب / کعبه ام زیر اقاقی هاست / کعبه ام مثل نسیم / می رود باغ به باغ / می رود شهر به شهر / حجرالاسود من روشنی باغچه است.

 

زبان سپهری آرام، پُرطراوت و شعر او زلال چون چشمه ساران است، او طبیعت را به ساده گی می پذیرد و تماشای طبیعت سیراب اش می سازد. ایهام در کلام او اندک و شاید این خود به شاعری او لطمه می زند، اما تصاویر در شعر او زنده اند و جاندار، پِر تحرک و پُِر رنگ، رنگ های شعر او زنده اند همچون نقاشی او که زنده اند و پُر رنگ، زبان اش ساده گی گل دارد و سیالی آب .

زبان سپهری در اولین مجموعه ی خود - مرگ رنگ - که در سال 1330 به چاپ رسیده است، زیر تاثیر زبان نیما است و در عین حال، افسرده گی و اندوه رمانتیک و سوز و گدازهای جوانی که متاثر از زبان و شعر «فریدون توللی» است نیز در کلام او می توان مشاهده کرد، لکن این تاثر و تاثیر از «توللی» در شعر او دیری نپایید و «توللی» را به زودی رها کرد و با آن که تا آخر شاگرد وفادار «نیما» باقی ماند، به تدریج و در طی سیر و سلوک  به زبان مستقل شعری خود دست یافت. این روند تدریجی را ما در مجموعه های بعدی وی «زنده گی خواب ها» 1332 ، «آواز آفتاب» 1340 «شرق اندوه» 1340 و شعرهای بلند «صدای پای آب» و «مسافر» و سرانجام در کتالب «حجم سبز» 1346 ، که در حقیقت دانشنامه ی  شاعری اوست، درمی یابیم.

بینش عارفانه ی  سپهری در شعرهای بعدی وی آشکارتر و گویاتر است، اصطلاحات بودایی در شعر شرق اندوه و تاثیرات دیوان شمس مولانا را در اشعار «صدای پای آب» و «مسافر» به وضوح می توان دید.

در نهایت باید گفت که سپهری همه ی لحظه های خوب تخیل عرفانی را درک کرده و به ثبت لحظه های ظریف و دقیق عارفانه با زبانی ساده و روان به روانی آب پرداخته است و هر چند که در به کار گیری پاره ای  از اوزان، مخصوصن وزن «مفعول مفاعیلن» چندان موفق نیست، اما در وزن های «فاعلاتن» بسیار موفق است.

 به تماشا سوگند / و به آغاز کلام / و به پرواز کبوتر از ذهن  / واژه ای در قفس است.

حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود / من به آنان گفتم / آفتابی لب درگاه شماست / که اگر در بگشایید / به رفتار شما می تابد.

کفش هایم کو / چه کسی بود صدا زد، سهراب / آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ / صبح خواهد شد / و به این کاسه ی آب / آسمان هجرت خواهد کرد / باید امشب بروم / من که از بازترین پنجره ها با مردم این ناحیه صحبت کردم.

حرفی از جنس زمان نشنیدم / هیچ چشمی / عاشقانه به زمین خیره نبود / کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. باید امشب بروم / باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم / و به سمتی بروم / که درختان پیدا است / یک نفر باز صدا زد، سهراب ، کفش هایم کو.

 

مجله اپیزود - شماره نوزده

هجدهم آبان ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved