حیرت می کنم از این باغ

که دست پاییز را

می بوسد.

حیرت می کنم ازاین عطر

که خود را

بر جنازه می افشاند!

حیرت می کنم از این رود

که به مرداب می ریزد

من در آینه ها تکرار نمی شوم

من

از آینه عبور می کنم!

من از عاقبت خویش نمی ترسم

درختی که در اتاق می روید

به سقف نمی اندیشد!...

 

 

صدای پرنده

از حباب لحظه های نیم آفتابی

می گذرد

کاسه ی نور

در ایوان هزار تکه می شود

و فواره های درخشان حس

از هر سو

در پوست مُرده ام می ریزند!...

زنده ام

با پلک هایی از اطلس

چشمانی کهنسال

و غرایزی نیم مُرده

کلمات با بال هایی از یاس

در اتاق پرواز می کنند

کلمات

درک تازه ای از هستی را

در اتاق می پراکنند...

کلمات مرا صید می کنند

اتاق خالی می شود

پرنده ها نیستند!...

مردم نیستند

هیچکس نیست

و کلام

چون شاهینی

بر گیسوان تنهایی ام نشسته است

زنده ام

با هزاران هزار

غریزه ی ازلی.

 

 

به تو گفته بودم

ردای باران را به تن نکنی

خاموش خواهی شد.

گفته بودمت

از سایه های جنگل جادو به ما خیره نشوی

مسخ خواهی شد.

به تو گفته بودم

به تو

به گوی سُربی لحظه ها دست نزنی

خشک خواهی شد.

اکنون گیسوی مرا بریده اند

تا کنار هم

در بی زمانی فرصت ها

یکدیگر را صدا بزنیم

و هیچ نشنویم.

«دی ماه 1368»

 

 مجله اپیزود ، شماره نوزده

هجدهم آبان ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved