خبرگزاری كتاب ايران (ايبنا) محمد علی علومی : «فريدريش نيچه» در بخش روكن، در نزديك« تونزن، ساكسونی پروسی آلمان به دنيا آمد. پدرش، «كارل لودويگ نيچه» پيشوای روحانی روستا و پسر يك پيشوای روحانی و مادرش «فرانزيسكا نيچه» دختر پيشوای روحانی روستای مجاور پوبلس بود. فريدريش نيچه اولين ثمره ی ازدواج آن ها بود. آن ها دو فرزند ديگر نيز به دنيا  آورند: «اليزابت» و «ژوزف».

پدر او كشيش بود، اجداد پدری و مادری او نيز تا چند پشت كشيش بودند، خود او نيز تا پايان عمر واعظ  و مبلغ ماند. برای آن به مسيحيت انتقاد می‌كرد كه ريشه ی اخلاق و رفتار او در مسيحيت بود. فلسفه ی او می‌خواست با مخالفت شديد اين ميل وافر به مهربانی و ملايمت و آشتی را، كه در سرنوشت او بود، اصلاح و تعديل كند.

روز تولد «نيچه» كه در پانزدهم اكتبرسال 1844 بود،مصادف شد با روز تولد فردريك ويلهلم چهارم، پادشاه وقت «پروس». پدر او كه معلم چند تن از اعضای خاندان سلطنت بود، به ذوق وطن‌خواهی از اين تصادف خوش حال شد و نام كوچك پادشاه را برای پسرش انتخاب كرد.

نيچه در اين باره می گوید: «این تصادف به هر حال به نفع من بود، در سرتاسر ايام كودكی روز تولد من با جشن عمومی همراه بود.»

مرگ زودرس پدر، او را در آغوش زنان مقدس خانواده انداخت و اين امر موجب شد كه با نرمی و حساسيت زنان بزرگ شود. از كودكان شرير همسايه كه لانه ی مرغان را خراب می‌كردند و باغچه‌ها را ضايع می‌ساختند و مشق سربازی می‌ كردند و دروغ می‌گفتند ،متنفر بود

همدرسانش به او «كشيش كوچك» خط می گفتند و يكی از آنان وی را «عيسی در محراب» نامید.  لذت او در اين بود كه در گوشه‌ای بنشيند و انجيل بخواند و گاهی آن را چنان با رقت و احساس بر ديگران می‌خواند كه اشك از ديده گان شان می‌آورد. ولی در پشت اين پرده، غرور شديد و ميل فراوان به تحمل آلام جسمانی نهان بود. هنگامی كه همدرسانش در داستان«موسيس سكه وولا» ترديد كردند، يك بسته كبريت را در كف دست روشن كرد و چنان نگه داشت كه همه كبريت ها سوختند.

اين يك حادثه مثالی و نمونه‌ای بود. اودر تمام عمر در جست وجوی وسايل روحی و جسمی بود تا خود را چنان سخت و نيرومند سازد كه به كمال مردی برسد

در هجده ساله گی ايمان خود را به خدای نياكانش از دست داد و بقيه ی عمر را در جست وجوی خدايی جديد به سربرد، كه به عقيده ی ‌خودش اين خدا را در «انسان برتر» يافت.

بعدها می‌گفت كه اين تغير عقيده به آسانی صورت گرفت، ولی او خود درباره ی خويش خيلی زود اشتباه كرد و شرح حالی را كه از خود نوشت با حقيقت وفق نداد. مانند كسی كه تمام مايملك خود را به يك مهره می‌بازد، به همه چيز بی‌اعتنا بود. مغز زنده گی او دين بود و همين كه آن را از دست داد، زنده گی برايش بی‌حاصل و بی‌معنی شد. پس از آن ناگهان چندی با همدرسان خود در بن و لايپزيگ به عيش و نوش مشغول شد و حتا بر نفرتی كه از عادات مردانه از قبيل شراب خواری و صرف دخانيات داشت غالب آمد. ولی به زودی از ولگردی و شراب و دخانيات زده شد و می خواری عصر و مملكت خود را به باد طعنه و ريشخند گرفت: مردمی كه شراب می‌خوردند و چپق می‌كشند از درك افكار باريك عاجزند.

در همين ايام، يعني در سال1865، بود كه بر كتاب «جهان همچون اراده و تصور» شوپنهاور دست يافت .او درباره ی اين كتاب می گوید:

« آن را همچون آيينه‌ای ديدم كه جهان و زنده گی و طبيعت خودم، با عظمت ترس‌آوری در آن پديدار بود.»

كتاب را به خانه برد و با حرص و ولع تمام كلمه به كلمه خواند. «گويی شوپنهاور شخصن به من خطاب می‌كرد. من هيجان و التهاب او را حس كردم و او را در برابر خود ديدم. هر سطری با صدای بلند به خويشتنداری و اعراض از دنيا فرا می‌خواند.» رنگ تيره ی فلسفه ی «شوپنهاور» همواره اثر خود را در فكر او باقی گذاشت. نه تنها هنگامی كه مريد «شوپنهاور و همچون آموزگار» (عنوان يكی از مقالات او) بود، بلكه در ايامی كه بدبينی را نشانه ی انحطاط می‌دانست نيز از ته دل بدبخت بود. گويا اعصابش برای رنج آفريده شده بود و تعريف او از تراژدی به عنوان لذت زندگی، خود دليل ديگری بر خودفريبی اش بود. فقط «اسپينوزا» و «گوته» می‌توانستند او را از دست «شوپنهاور» نجات دهند، ولی با آن كه خود او هميشه «متانت» و «عشق به سرنوشت» را می‌ستود هرگز بدان عمل ننموده، آرامش و تعادل ذهنی كه لازمه ی حكمت است در او نبود.

در بيست و سه ساله گی به خدمت نظام فراخوانده شد. اين خوشبختی را داشت كه به علت نزديك‌بينی و به خاطر مادر بيوه‌اش از خدمت نظام معاف شود، ولی با اين همه نظام از او دست برنداشت. حتا فلاسفه در روزهای سخت سدان و سادووا طعمه ی خوبی برای توپ به شمار می‌رفتند. ولی چون از اسب افتاد و عضلات سينه‌اش كوفته شد، مأمور سربازگيری مجبور شد كه شكار خود را ترك كند. «نيچه» هرگز از اين آسيب به خود نيامد. تجربه ی او از سپاهيگری سخت مختصر بود و هنگامی كه از سپاه خارج شد، همان اشتباهاتی را كه درباره ی نظام قبلن داشت از دست نداده بود. زنده گی سخت اسپارتی فرماندهی و فرمانبری، سختگيری و انضباط، خيال او را، حتا در روزگاری كه نمی‌توانست اين آرزو را عملی كند، به خود مشغول داشته بود. زنده گی سربازی را می‌پرستيد برای آن كه مزاج عليلش او را از خدمت سربازی مانع شده بود

از زنده گی سربازی برگشت و درست به نقطه ی مقابل آن يعنی زنده گی بحث و درس رفت و به جای آن كه مردی جنگجو شود، دانشمند و دكتر در زبان‌شناسی شد. در بيست و پنج ساله گی در دانشگاه «بال» استاد كرسی زبان شناسی قديم شد و از اين فاصله مصون از تعرض توانست به لاقيدی- ها و ريشخندهای خون‌آلود «بيسمارك» آفرين گويد. از اين شغل عزلت پسند و دور از قهرمانی خود به طور عجيبی دلتنگ بود، از سوی ديگر آرزومند شغل عملی و فعاليت‌آميزی مانند طب بود و درعين حال به فراگرفتن موسيقی علاقه ی وافر داشت، تا اندازه‌ای در پيانو مهارت پيدا كرد و چند سونات نوشت، خود او می‌گوید:«زنده گی بدون موسيقی اشتباه است.»

او برای موسيقی آينده شوق شديدی داشت و واگنر از نوآموزانی كه ممكن بود در دانشگاه ها و مجامع علمی، مايه ی شهرت او شوند بدش نمی‌آمد. «نيچه» تحت تأثير اين آهنگساز بزرگ، نخستين كتاب خويش را آغاز كرد كه می‌بايستی از درام يونانی شروع و به «حلقه ی نيبلونگ» ختم  می- شد و واگنر را به جهان مانند اشيل نو معرفی كند. برای آن كه كتاب خود را در سكوت و دور از غوغای مردم بنويسد به كوههای آلپ رفت، در آن جا بود كه به سال 1870 خبر جنگ فرانسه و آلمان به او رسيد.

دچار ترديد شد، روح يونانی و خدايان شعر و فلسفه و درام و موسيقی دست های بركت‌بخش خود را به سوی او دراز كرده بودند. ولی او نتوانست دعوت مملكت خود را رد كند، آن جا نيز شعر وجود داشت. می نویسد: «اصل شرم‌آور دولت همين جاست، او برای مردم سرچشمه ی تمام نشدنی رنج و درد است و‌ آتشی است كه در شعله‌های دايمی خود، همه را می‌سوزاند. با اين همه، همين كه ما را می‌خواند خود را فراموش میكنيم؛ ندای خون‌آلود او برای مردم، مايه ی ‌دليری و ارتقا به مقام قهرمانی  است.»

 بر سر راه به جبهه ی جنگ، در «فرانكفورت» يك دسته سواره نظام ديد كه بد دبدبه از شهر می‌گذشتند، همين‌جا بود كه به گفته ی خويش، انديشه و تصوری به ذهنش رسيد كه تمام فلسفه او بر روی آن استوار شد: «در اين جا بود كه نخستين‌بار فهميدم كه اراده ی زنده گی برتر و نيرومندتر در مفهوم ناچيز نبرد برای زنده گی نيست، بلكه در اراده ی جنگ، اراده ی قدرت، و اراده ی مافوق قدرت است!» نزديك‌بينی مانع شد كه در زنده گی فعال سربازی شركت كند و به پرستاری از زخميان راضی شد. بااين كه وحشت و ترس به اندازه ی كافی ديد، باز هم خشونت و شدت ميدان جنگ را نديد، همين وحشت و خشونت ميدان جنگ بود كه بعدها روح سربه‌زير او، آن را كمال مطلوب می‌دانست و با تخيل قوی كسی كه تجربه نديده است، آن را كمال مطلوب می‌پنداشت. به قدری نازك ‌دل و سريع‌التأثير بود كه در پرستاری هم نتوانست بماند، منظره ی خون او را ناخوش می‌كرد و به همين جهت بيمار.

«نيچه» پس از يك بيماری سخت مداوا شد و عشق به تندرستی و آفتاب، به زنده گی و خنده و رقص و «موسيقی جنوب» در قالب اپرای «كارمن» در او پيدا شد، اراده‌اش در نبرد با مرگ قوي تر  و حالت رضا و تسليمی در او پيدا شد كه حتا در هنگام رنج و تلخی نيز شيرينی حيات را حس كرد. «دستور من برای بزرگی، عشق به سرنوشت است... نه اين كه در هر ضرورتی آن را تحمل كنند، بلكه بايد دوستش بدارند.» دريغ كه گفتار از كردار بسيار آسان تر است

پس از آن كتاب های «سپيده‌دم» (1881) و «حكمت مسرتبخش»(1883) را نوشت كه نشانه ی‌دوره ی نقاهت سپاس‌آميز بود. در اين جا آهنگش نرم تر و زبانش ملايم تر از كتاب های ديگر است. يك سال به آرامی گذراند و در اين مدت مخارجش از وظيفه‌ای بود كه دانشگاه در حق او مقرر داشته بود. آفتاب محبت می‌توانست غرور اين فيلسوف را همچون برف آب كند، ولی لوسالومه به عشق او پاسخ نداد، زيرا در چشمان تند عميقش نشانه راحتی ديده نمی‌شد. نيچه در حقيقت ساده و سريع‌التأثير و رمانتيك و رقيق‌القلب بود. برضد رقت و نرم خويی مبارزه می‌كرد تا خصلتی را كه اين همه برای او نوميدی تلخ بارآورده و زخم كاری زده بود، بهبود بخشد.

«من كسی را كه بخواهد چيزی برتر از خود بيافريند و سپس نابود شود دوست می دارم.»

بی‌شك فكر تند نيچه او را زودتر از وقت پخته كرد و بسوخت. پيكار او با عصر خويش تعادل مغزش را به هم زد، «جنگ با اخلاق و عادات عصر، وحشتناك است... آن كه وارد اين پيكار شود از درون و بيرون كيفر خواهد ديد.» گفتار نيچه به تدريج تلخ تر می شد و اشخاص را نيز مانند عقايد و افكار مورد حمله قرار می‌داد، به واگنر و مسيح و ديگران ابقا نكرد. می گوید: «پيشرفت در حكمت مايه ی كاهش تندی و تلخی است.» ولی خود او نتوانست به گفته ی قلمش گوش دهد. هر چه ذهنش كندتر می‌گشت، خنده‌اش نيز تلخ تر می شد، هيچ چيز بهتر از گفتار زير، شدت زهری را كه در او نفوذ می‌كرد، بيان نمی‌كند:

«شاید من بهتر از همه می‌دانم كه چرا انسان تنها حيوان ضاحك است: او چنان به شدت و مرارت درد و رنج ديد كه مجبور شد خنده را اختراع كند.»

بيماری و نابينايی تدريجی جنبه‌های ضعف و انحطاط جسمانی او بود و رفته‌رفته درباره ی بزرگی و رنج خويش به وهم جنون‌آميزی دچار شد، يكی از كتاب های خود را با يادداشتی پيش «تن» فرستاد. در اين يادداشت به آن منتقد بزرگ اطمينان می‌داد كه اين كتاب از نادر‌ترين كتبی است كه نوشته شده است. آخرين كتاب او «مرد را ببين» پر از خودستايی هايی است كه نظيرش ديده نشده است. «مرد را ببين!» دريغا كه ما مرد را در اين جا خيلی خوب می‌بينيم!

شايد اگر مردم قدرش را بهتر می‌شناختند، اين خودخواهی تسلی‌بخش در وی ظاهر نمی‌شد و نيچه از نظر تندرستی و عقايد بهتر می‌ بود، ولی قدرشناسي ها قدری دير شد. هنگامی كه ديگران به او دشنام می‌دادند و يا اصلن نمی‌شناختنداش، «تن» دليرانه سخنان ستايش‌آميزی به او فرستاد، براندس به وی نوشت كه در دانشگاه كپنهاگ درباره ی نوشته های نيچه تدريس خواهد كرد. استريندبرگ نوشت كه عقايد نيچه را در درام به كار خواهد بست، و شايد بالاتر از همه آن بود كه يكی از هواخواهان ناشناس او يك چك چهارصد دلاری برايش فرستاد، ولی اين هدايا هنگامی می‌رسيد كه دل و ديده ی نيچه هر دو تقريبن بينايی خود را از دست داده و اميدی برايش نمانده بود. می گوید: «هنوز دوره  یمن نرسيده است، فقط پس ‌فردا از آن من خواهد بود.»
در ژانويه سال 1889 در «تورن» آخرين ضربت به وی وارد و دچار سكته ی ناقص شد.  به هر زحمتی بود خود را به اتاق زيرشيروانی خويش رسانيد و شروع به نوشتن نامه‌های جنون‌آميز كرد: به كوزيما واگنر فقط چهار كلمه نوشت: «آريادنه، من تو را دوست می‌دارم.». به براندس پيام مفصلیتحت عنوان «مصلوب» فرستاد. به بوركهارت و اووربك چنان نامه‌های عجيب نوشت كه اووربك به كمك او شتافت و ديد كه نيچه با آرنج های خويش پيانو را می‌كوبد و می‌شكند و در يك ذوق و مستی ديونويوسی آواز می‌خواند و فرياد می‌كشد.


نخست به تيمارستانش بردند، ولی مادرش به فريادش رسيد و او را تحت مراقبت و پرستاری تسلی‌بخش خودش گرفت. چه منظره‌ای! اين پيرزن پارسا كه فرزندش همه ی معتقدات مقدس او را نفی و انكار كرده بود و خود كفر و الحاد پسر را با درد و اندوه و شكيبايی برخود هموار ساخته بود، اكنون دوباره با مهر مادری مانند «پيتا» در آغوشش می‌گرفت. ولی مادر به سال 1897 از دنيا رفت و خواهر نيچه مراقبت او را به عهده گرفت و با خود به وايمار برد. در آن جا كرامی مجسمه‌ای برای او بساخت كه رقت‌انگيز است و نشان می‌دهد مردی كه هنگامی نيرومند بود چه گونه زار و نزار و بی‌يار سر فرود آورده است. با اين همه نمی‌توان گفت كه كاملن بدبخت بود، طبيعت با ديوانه كردن او، بر وی رحم آورده بود. روزی ناگهان متوجه شد كه خواهرش به او نگاه كرده گريه می‌كند،  نتوانست معنی گريه‌اش را بفهمد و گفت: «ليسبت، چرا گريه می‌كنی مگر ما خوشبخت نيستيم؟» روزی شنيد كه كسی از كتاب صحبت می‌كند، صورت رنگ‌پريده‌اش برافروخت و به خوشی گفت: «آه! من نيز بعضی كتاب های خوب نوشته‌ام»، و دوباره آن حال خوشی و روشنی برطرف شد.

وفات او درسال 1900 بود. نبوغ برای كمتر كسی اين همه گران تمام شده است

 

کامیار فرمندیان - مجله اپیزود ، شماره نوزده

هجدهم آبان ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

  

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved