|


تقدیم به«اصغر فرهادی» که چشمهایمان را گریاند
و قلبهایمان را خنداند
تو را دیدم که چشمانام چنین گریان شد از شادی
تو گویی مردمات هستند نماد صلح و آزادی
تو را دیدم که آوازت جهانی را بِهگوش کرده
هنر دارد گلویی بسته از بغض و تو فریادی
تو هر جای زمین باشی تو را نامات ایران است
اگر بم ریخت غمی نیست تا تو هستی و آبادی
چه لذت دارد اینگونه نفس وقتی تو را دارم
تو آن عطر خوشی که تا ابد آزاد در بادی
غرورم شعر سعدی بود و حافظ بود و فردوسی
غرورم را تو با سیمین و نادر بال و پر دادی
در این دنیا تو را خاک وطن بود عشق شیرینات
که ایران افتخار دارد که تو اینگونه فرهادی


وقتی حبابوار سحر میکنی به
آب
وقتی دهان تشنهگی خاک
میمکی
در تو عبور چلچلهای داد
میزند
آهوی خستهی چشمات
چه بیقرار!
هر ناخن تو
روایت حرفی است مثل آه...
اما نگاه توست که با شیوهای
دگر
با التهاب حرف تو برخورد
میکند
شاید که عشق میچکد از
بافهی گوَن
شاید که زندهگی است
سلامی دوباره را.


من از سنگهای این راه
از دستاندازهای این جاده ممنونام ...
از مسیری که به تو نرسید،
از حرفی که با تو نزدم،
و از چراغی که با تو روشن نکردم، ممنونام ...
نه به غاری پناه خواهم بُرد
نه به خواب هزارساله خواهم رفت .
در اولین ایستگاه
بلیتی رزرو میکنم
سوار کلمات می شوم
و باسرعت هرچه تمامتر
به سمت خودم برمیگردم
به سمت شعر و شهری که شعور
از نان شب
زیباتر است ...
مجلهی اپیزود، شمارهی
صدوبیستوسه
هشتم بهمنماه
1390 خورشیدی
Home
|