شاهرخ مشکین‌قلم رقصنده‌ی باله، بازیگر تئاتر، نمایش‌نامه‌نویس و طراح باله‌ی ایرانی است که درفرانسه اقامت است. او بازیگر تئاتر ملی فرانسه و عضو«کمدی فرانسز» است. نوع متفاوت رقص او توانسته شهرت زیادی را برای‌اش به ارمغان آورد. او در سال ١٩٨٤ به فرانسه رفت و در پاريس دررشته‌های تاريخ هنر و تئاتر تحصيل كرد. مشکین‌قلم بر این باور است كه آموختن تئاتر، مفهوم رقص را برای او به‌كلی دگرگون ساخت و از طريق تئاتر آموخت كه چه‌گونه رقص را از حركت به پيام و صدا تبديل كند.

جامعه‌ی کودکی مشکین‌قلم، جامعه‌ی پیش از انقلاب بود و موضوع«جنسیت» همواره برای او معضلی بوده که تمام ذهن‌اش را تسخیر کرده بود. این‌که در جامعه‌ی ایران بین زن و مرد تا این‌حد اختلاف وجود دارد؟ و چرا این اختلاف تا این حد پُررنگ است؟ او نگاه متجاوز مرد را بر روى زن یا نگاه متفاوت زن را روى مرد می‌دید. او جامعه‌‌ى مردسالارى كه شوربختانه زن یعنى مادر در یك محیط  خانواده به‌وجود مى‌آورد را می‌دید. آن دیدگاه جنسى همیشه آزارش مى‌داد واین كه برترى جنس مذكر بر جنس مونث را مادرها به دلیل پیروی از فرهنگ غلط در ذهن كودكان مى‌پروراندند.

شاهرخ مشکین‌قلم می‌گوید: «این تضاد به‌خصوص براى من وقتى بروز كرد و متبلور شد كه خودم به غرب آمدم و متوجه شدم چهقدر این حماقت من باعث بعضى سیلى‌هایى بود كه به‌شکل مجازى و واقعى بر صورت من خورد. باورهاى ابلهانه‌اى مثل این كه مغز مرد رشدكرده‌تر از مغز زن است، باعث شد كه من از همكلاسى‌هاى مونث خودم سیلى بخورم و متوجه شدم كه واى چهقدر عقب‌افتاده‌ام. منى كه در یك خانواده‌ى اهل فرهنگ و تحصیلكرده به‌دنیا آمدم و بزرگ شدم.»

مشکین‌قلم بسیار درست می‌گوید. او عقیده دارد: «این باورها و خرافه‌هاى جنسى و مذهبى ذهن كودكان را تخریب كرده است. ما الان  یك جامعه‌‌ و نسل جوان مدرن و متحول داریم. متاسفانه این‌گروه یك قشر بسیار كمرنگى از جامعه‌ی امروز ماست و واقعیت امر این است كه ما درگیر خرافات‌مان هستیم و سنت‌ها. سنت مردسالارى در مملكت ما غوغا مى‌كند و این مختص به سی سال انقلاب و پیش از انقلاب نیست. متاسفانه همیشه با ما بوده و درگیرش هستیم، حتا امروز.»

اما در چنین هنگامه‌ای، شاهرخ مشکین‌قلم به سمت هنری رفت که از دید جامعه‌ی مردسالار، کاملن زنانه تلقی می‌شد. شاهرخ معتقد است که چنین انتخابی به‌شکل ناخودآگاه نبوده بلکه دقیقن از روی آگاهی صورت گرفته است. با این‌حال او بر این باور است که هیچ كار خاص و خارق‌العاده‌اى را در جامعه‌‌‌اش انجام نداده. او می‌گوید: «هیچ عملى بدون مشورت نیست. اما خودت فراموش مى‌كنى و یادت مى‌رود كه تو از جایى الهام گرفتى، ویک‌جایی در بدن و روح و ذهن تو ثبت شده است. به خاطر این كه ما حافظه‌ى قوى‌اى نداریم و همیشه فراموش مى‌كنیم كه این سبك لباس پوشیدن من، با خودم متولد نشده. اگر من در جنگل زنده‌گى كنم و هیچوقت هم هیچ الگویى نداشته باشم، لباس پوشیدن را یقینن یاد نمى‌گیرم! نمى‌توانم بگویم كه این سبك خودم است و خودم درست‌اش كردم! اصلن هیچ چیزى را ما اختراع نمى‌كنیم، ما همیشه لایه‌هایى را كشف مى‌كنیم، بعد با همدیگر تركیب‌شان مى‌كنیم كه چیز جدیدى به‌وجود آید. مى‌دانم كه قبل از من هزاران نفر مبارزه كرده‌اند. شاید من از آن‌ها اطلاعى نداشتم، ولى در ناخودآگاه من ثبت شده. به‌خاطر این كه یك جایى یك كسى یك صحبتى كرده و این به گوش و ذهن من رسیده و در ذهن من هستا

مشکین‌قلم معتقد است که اصولن نمی‌تواند خودش را با جنسیت تعریف کند و به همین دلیل هنر رقص نیز برای او فاقد جنسیت است. او رقص را حرفه‌ی خود می‌داند، هنری که از دوران کودکی درگیر آن بوده. او رقص را برای خود یک نیاز می‌بیند، نیازی چون راه‌رفتن. اما چون از دیدگاه فرهنگ جامعه‌اش، رقص برای یک مرد پسندیده نبود، او این نیاز خود را به حرفه و درنتیجه به مبارزه تبدیل کرد و همین کمبود فرهنگی جامعه باعث شد که او در این زمینه محکم‌تر گام بردارد. ‌

مشکین‌قلم می‌گوید: «من در خانواده‌ای بودم کاملن نظامی و مستبد. مادر مردپرور و مردسالار. پدرمردسالار و سه برادر که کاملن برادرهایی هستند که نماد کامل پسر در خانواده هستند. اسباب‌بازی‌شان فقط ماشین‌های کوچولو و اسلحه بود و تنها اسباب‌بازی من یک عروسک بود که برای‌اش لباس دوختم. من این مبارزه را از بچه‌گی یاد گرفته‌ام، با آن گریه کرده‌ام و بزرگ شده‌ام و طلبیدم‌اش و پسندیدم‌اش. نه این که فکر کنید که الزامن همه‌ی مردم مازوخیست هستند، مازوخیسمی که باعث می‌شود تو دل‌ات بخواهد زجر ببری. ولی نه، من می‌دانستم که دل‌ام می‌خواهد جای دیگری بروم و این سرکشی و این تضادی که در من بوده، من را تا اینجا رسانده و حالا می‌بینم که آن‌ها هستند که به طرف من آمده‌اند. مادر من، پدر من و برادرهایم الان به سمت من برگشته‌اند و آمده‌اند.»

مشکین‌قلم در مورد تاثیرگذاری کارش بر نسل جوان می‌گوید:

من فکر می‌کردم که شاید من مثل دوره‌ی صادق هدایت اثرم را صدسال بعد بگذارم، ولی خوشبختانه از بس همه چیز در قرن بیستویکم بهخاطر اینترنت تسریع شده، با این که فیلم‌های من مجوز ندارند، مرا در ایران خیلی‌ها می‌شناسند. البته  من در اصل فیلمی ندارم. هرچه روی یوتیوب از من گذاشته شده، در واقع دزدی شده است. چون من اصلن صنعت سینماتوگرافی و ویدیوگرافی را دوست ندارم. ولی این چیزهایی که مردم گذاشته‌اند، باعث شده که بقیه هم در ایران دیدند، پسندیدند و دنبال‌اش رفتند. یا کسان دیگری بودند که درگیر همین مسایل بودند در ایران و شروع کردند به مبارزه کردن و من این‌ها را به چشم خودم می‌بینم.

بچه‌های زیادی که اهل رقص هستند، دارند از ایران می‌آیند و من دایمن با آن‌ها در ارتباط هستم. آن‌ها از من می‌پرسند  کجا می‌توانند بروند، کدام کلاس و چه راهی را بهتر است طی کنند؟ کجا می‌توانند فرار کنند؟ چهجوری بایستی بیآیند؟ در غرب بهترین جایی که می‌توانند بروند کجاست؟ و این حرف‌ها. من می‌بینم که چهقدر طالب رقص هست و دیگر آن باری که پشت رقص قرار گرفته، فقط برای جلب توجه نیست و جنبه‌ی جنسی ندارد. دخترها رقص را دیگر فقط برای این یاد نمی‌‌گیرند که خواستگارها‌شان را جذب کنند. یک زمانی فقط دخترها می‌خواستند بیآیند توی کلاس رقص، برای این که هیکل‌های‌شان را درست کنند، برای این که جلب توجه بیشتر کنند یا بدن‌شان نرم شود. رقص را با یوگا عوضی گرفته بودند. ولی الان بیشتر و بیشتر می‌بینیم که یک تحول واقعی دارد اتفاق می‌افتد، احتیاج به اندیشه‌ای پشت حرکت‌شان دارند. حرکت‌شان یک نیاز معرفتی است و فقط چیزی نیست که حرکتی باشد برای این که مثلن بدن خوشفرم بماند و طولانی‌تر زنده بمانم. نه، یک نیاز است. نیازی است که فلسفه‌ای پشت‌ آن نشسته، یک مبارزه‌ی سیاسی و اجتماعی پشت‌اش نشسته که حرکت رقص‌ات را نه فقط به یک فرم زیبا و پسندیده، بلکه تلخ تبدیل می‌کند.

بیش‌تر کارهایی که من در رقص‌ام می‌کنم، سبب گریه انداختن‌‌ مردم است. در صورتی که مردم فکر می‌کردند که رقص برای شاد شدن و برای  تفریح و سرگرمی و خوش‌گذرانی است. همه‌شان دل‌شان می‌خواست که من بیایم آن‌جا برقصم، برای این که بخندند و خوش بگذرانند. کمااینکه در آلمان زمانی که مرا برای بزرگداشت کشتار زندانیان سیاسی سال ۶۷ دعوت کرده بودند، کسانی که مرا نمی‌شناختند، می‌گفتند آخر این چه ربطی دارد، برای چی یک رقصنده را می‌خواهید دعوت کنید برای کشتار زندانیان سیاسی ۶۷ برقصد؟؟ بچه‌های دیگر گفته بودند مگر رقص شاهرخ را نمی‌شناسید، او اصلن رقص‌اش گریه‌آوراست. گفتند مگر رقص هم گریه‌آور میشود؟ پس می‌بینیم که چیزی که پشت‌اش هست متفاوت است.»

مشکین‌قلم بر این باور است که پیش از او نیز کسانی بوده‌اند که در این زمینه مبارزه کرده‌اند، اما شاید چنین شانسی نداشته‌اند که به چشم بیایند و مطرح شوند. مردهایی بودند که پنجاه سال پیش این کار را کردند و در ایران رقصیدند. زن‌هایی بودند که رقصیدند، نه فقط برای خوشگذارنی و برای سرگرم‌کردن مردم و کسب درآمد، کسی چه می‌داند شاید آن‌ها هم چیزهای دیگری پشت ذهن‌شان بوده. اما امکانات دنیای امروز باعث شد که وی راحت‌تر این کار را انجام بدهد. چون او عضو جامعه‌ای است  که این درگیری مدنظر است و همین امرباعث می‌شود که او در یک دوره‌ی زمانی خوب و با وجود پیشرفت تکنولوژی ارتباطات و سرعت پخش خبرها و وقایع، محرکی بشود برای برداشتن این تابو و این‌که ابداع‌گر حرکتی نو باشد.

زمانی‌که مشکین‌قلم به رقص و اساطير ايرانی روی آورد، كمپانی رقص«نكيسا» را تاسیس کرد و تلاش‌اش بر این بود که  حس ايرانی را به رقصنده‌گان‌اش كه از شاخه‌های مختلف رقص می‌آمدند، منتقل كند و با همين گروه چندين كار رقص ازجمله«خسرو و شيرين»، «هفت پيكر» و«سهراب و گردآفريد» و «رويای يك شب ايرانی» را اجرا كردند.

مشکین‌قلم می‌گوید: «من نمی‌گویم نشاط در رقص خوب نیست. من خودم به دیسکو می‌روم و با آهنگ‌های مبتذل خودم را تکان می‌دهم. ولی کاری را که من دل‌ام می‌خواهد انجام دهم که سبب یک اتفاق در ذهن مردم باشد، متفاوت است. وقتی من «مهره‌ی سرخ» آخرین اثر سیاوش کسرایی در مورد واقعیت تلخ حزب توده و کلاهی که به سرش رفته را روی صحنه می‌آورم، آن هم در لس‌انجلس، آنجا که به آن می‌گویند مهد ابتذال، و دو شب سالن منفجر می‌شود و مردم در مواجهه با یک واقعیت تلخ تاریخ‌شان زار زار گریه می‌کنند، آنجا همچنان زبان من، زبان رقص است ولی متفاوت است. مردم می‌توانند متفاوت ببینند. می‌توانند چیز دیگری هم کنار خوشگذرانی و تفریح‌شان داشته باشند و بطلبند. به این بسنده نمی‌کنند که من دوست صمیمی‌شان هستم و آنجا میهمان‌شان هستم و در شب‌ها و محافل خصوصی می‌رقصیم و جوک هم می‌گوییم و خوش هم می‌گذرانیم. به این اکتفا نمی‌کنند که دیگر چرا برنامه‌ی من را بیایند و آنجا بنشینند و ببیند و زار زار گریه کنند. نه! مردم متوجه هستند که جامعه‌ی ما طیف‌های متفاوت و رنگ‌های متفاوت دارد. این یکی از اقشارش است، یکی از لایه‌ها است و یکی از طیف‌هایی است که باید مدنظر قرار گیرد.»

شاهرخ مشکین‌قلم هم‌چنان با باوری واقعی به کارش ادامه می‌دهد. تابوشکنی عملی‌ست که شخص تابوشکن را تا مدت‌ها به دردسری بزرگ می‌اندازد. همیشه همین‌گونه بوده است. کسانی‌که در زمینه‌ی فرهنگ جامعه نوآوری‌های خاص کرده‌اند، بی‌وقفه در مقابل شبیخون و هجوم سنت‌گرایان و متعصبان جامعه قرار گرفته‌اند، حتا طرد شده‌اند. اما پس از گذشت سال‌ها، ارزش کارشان نمایان گشته و تکه‌ای پوسیده از فرهنگ جامعه که به ضرب و زور تعصب به آن بند شده بود، از آن جدا شده و بر زمین افتاده و مُرده است.

 

حرف‌های شاهرخ مشکین‌قلم از گفت‌وگوی او با میترا شجاعی از دویچه‌وله برداشته شده است.

 

آنسه امیری - مجله‌ی اپیزود، شماره‌ی صدوبیست‌وسه

هشتم بهمن‌ماه 1390 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved