بیشتر کارهایی که من در رقصام
میکنم، سبب گریه انداختن مردم
است. در صورتی که مردم فکر
میکردند که رقص برای شاد شدن و
برای تفریح و سرگرمی و
خوشگذرانی است. همهشان دلشان
میخواست که من بیایم آنجا
برقصم، برای این که بخندند و خوش
بگذرانند. کمااینکه در آلمان
زمانی که مرا برای بزرگداشت
کشتار زندانیان سیاسی سال ۶۷ دعوت
کرده بودند، کسانی که مرا
نمیشناختند، میگفتند آخر این چه
ربطی دارد، برای چی یک رقصنده را
میخواهید دعوت کنید برای کشتار
زندانیان سیاسی ۶۷ برقصد؟؟
بچههای دیگر گفته بودند مگر رقص
شاهرخ را نمیشناسید، او اصلن رقصاش
گریهآوراست. گفتند مگر رقص هم
گریهآور میشود؟ پس میبینیم که
چیزی که پشتاش هست متفاوت است.»
مشکینقلم بر این
باور است که پیش از او نیز کسانی
بودهاند که در این زمینه مبارزه
کردهاند، اما شاید چنین شانسی
نداشتهاند که به چشم بیایند و
مطرح شوند. مردهایی بودند که
پنجاه سال پیش این کار را کردند و
در ایران رقصیدند. زنهایی بودند
که رقصیدند، نه فقط برای
خوشگذارنی و برای سرگرمکردن
مردم و کسب
درآمد، کسی چه میداند شاید آنها هم چیزهای دیگری
پشت ذهنشان بوده.
اما امکانات دنیای
امروز باعث شد که
وی راحتتر
این کار را انجام
بدهد. چون
او عضو جامعهای است که این
درگیری
مدنظر است و همین
امرباعث میشود که او در یک
دورهی زمانی خوب و با وجود
پیشرفت تکنولوژی ارتباطات و سرعت
پخش خبرها و وقایع، محرکی بشود
برای برداشتن این تابو و اینکه
ابداعگر حرکتی نو باشد.
زمانیکه مشکینقلم به رقص و
اساطير ايرانی روی آورد، كمپانی
رقص«نكيسا» را تاسیس کرد و
تلاشاش بر این بود که حس
ايرانی را به رقصندهگاناش كه از
شاخههای مختلف رقص میآمدند،
منتقل كند و با همين گروه چندين
كار رقص ازجمله«خسرو و شيرين»،
«هفت پيكر» و«سهراب و گردآفريد» و
«رويای يك شب ايرانی» را اجرا
كردند.

مشکینقلم
میگوید: «من نمیگویم نشاط در رقص خوب نیست.
من خودم به دیسکو میروم و با
آهنگهای مبتذل خودم را تکان
میدهم. ولی کاری را که من دلام
میخواهد انجام دهم که سبب یک
اتفاق در ذهن مردم باشد، متفاوت
است. وقتی من «مهرهی سرخ» آخرین
اثر سیاوش کسرایی در مورد واقعیت
تلخ حزب توده و کلاهی که به سرش
رفته را روی صحنه میآورم، آن هم
در لسانجلس، آنجا که به آن
میگویند مهد ابتذال، و دو شب سالن
منفجر میشود و مردم در مواجهه با
یک واقعیت تلخ تاریخشان زار زار
گریه میکنند، آنجا همچنان زبان
من، زبان رقص است ولی متفاوت است.
مردم میتوانند متفاوت ببینند.
میتوانند چیز دیگری هم کنار
خوشگذرانی و تفریحشان داشته
باشند و بطلبند. به این بسنده
نمیکنند که من دوست صمیمیشان
هستم و آنجا میهمانشان هستم و در
شبها و محافل خصوصی میرقصیم و
جوک هم میگوییم و خوش هم
میگذرانیم. به این اکتفا
نمیکنند که دیگر چرا برنامهی من
را بیایند و آنجا بنشینند و ببیند
و زار زار گریه کنند. نه! مردم
متوجه هستند که جامعهی ما
طیفهای متفاوت و رنگهای متفاوت
دارد. این یکی از اقشارش است، یکی
از لایهها است و یکی از طیفهایی
است که باید مدنظر قرار گیرد.»
شاهرخ
مشکینقلم همچنان با باوری واقعی
به کارش ادامه میدهد. تابوشکنی
عملیست که شخص تابوشکن را تا
مدتها به دردسری بزرگ میاندازد.
همیشه همینگونه بوده است.
کسانیکه در زمینهی فرهنگ جامعه
نوآوریهای خاص کردهاند، بیوقفه
در مقابل شبیخون و هجوم
سنتگرایان و متعصبان جامعه قرار
گرفتهاند، حتا طرد شدهاند. اما
پس از گذشت سالها، ارزش کارشان
نمایان گشته و تکهای پوسیده از
فرهنگ جامعه که به ضرب و زور تعصب
به آن بند شده بود، از آن جدا شده
و بر زمین افتاده و مُرده است.