|
سوال های فلسفه از جواب های آن مهم تر است زیرا هزاران فیلسوف و اندیشمند، قرن ها در پی پاسخگویی چند سوال، عمر را برآورده اند و هر چند آثار بزرگی بر جای نهادند ولی هنوز با قاطعیت نمی توان گفت که به کدام «چرا» پاسخ قطعی و نهایی داده اند. یکی از سوال های بنیادی فلسفه که هنوز هم توجه اندیشمندان بزرگ این قرن را به خود معطوف داشته این است که: «هستی چیست؟» کاری به پاسخ فیلسوفانی چون « هیرگر» یا «سپرس» و «سارتر» به مسئله ی هستی ندارم که پاسخ هریک از این بزرگان در حوزه ی شرایط، فرهنگ، تفکر و تجربه ی فردی آن ها محدود و به دیگران قابل تعمیم نیست. از این جهت، سوال بالا را باید این گونه مطرح کرد که:«هستی من کدام است؟» و همچنین هیچ تعریف قبول عام یافته ای برای هستی متصور نیست. اما می توان یک تقسیم بندی کلی را فرض نمود و آن این که هر کس وجود دارد ولی ممکن است هستی نداشته باشد. به عبارت دیگر«وجود» شخص، دلیل بر «هستی» او نیست زیرا هستی هر کس به اندازه ی سعی و کوشش آگاهانه ی او برای رسیدن به آن است. سنگ و درخت و دیوار وجود دارند ولی هستی ندارند. هستی اجسام و موجودات –به زبان کانت- در خویش است نه برای خویش. هستی وجود آگاهانه است. از این رو می توان گفت که هستی، خاص انسان است. انسانی که به هستی خود می اندیشد و «چرا» دارد و هر انسان به اندازه ی چراهایش از بار هستی برخوردار است. «چرا»های هرکس بیش تر و بنیادی تر باشد، بار هستی او اصیل تر و حجم زیستن اش وسیع تر خواهد بود. آدمی دو وجود و سن دارد، سن تقویمی و طولی و سن فرهنگی و عرضی. وجود و سن تقویمی او از مجموعه ی فعالیت های زیستی اوست که دارای نقطه ی شروع و پایانی است که آن را در اصطلاح «عمر» می نامیم. ولی وجود سن فرهنگی هر کس به میزان حضور و شرکت او در دایره ی حیات فکری و فرهنگی انسان ها در طول تاریخ است و برای آن پایانی متصور نیست. از این رو گفته اند که «زنده گی برخی کسان پس از مرگ شان آغاز می شود». منظورم از هستی انسان همین برخورداری و بهره مندی و حضور در دایره ی حیات فکری و فرهنگی ست. روان ناخودآگاه جامعه ی ما در یکی دو دهه ی اخیر با تکان های سخت و سهمگینی روبرو شده است. لایه های زیرین فرهنگ و ذهنیت مردم تکان خورده و زمین لرزه ای سخت، اعماق را دستخوش تغییر و تحول قرار داده است. نمی توان با شتاب و به درستی برآورد کرد که چه تَرَک هایی ایجاد شده و چه دره هایی دهان باز کرده و چه رشته کوه هایی سر برکرده و چه آبشارها و چشمه هایی سرازیر شده است. اما آن چه مسلم است می توان در فراسوی نگاه ها، اندوه ها، انتظارها، ریشخندها و خوارداشتن ها، افق های جدیدی –ولو مبهم- از حیات فردا را مشاهده کرد و صفحه ی جدیدی از تاریخ تغییر را ورق زد. با همه ی سردرگمی و اضطراب و بحران هویتی که گریبانگیر تاریخ انسان است، می توان رگه های گران قیمیتی از الماس«تامل» را در آوار بی هویتی ها جست و جو کرد. اندیشه های تبداری که نظاره گر تنها نیستند، بلکه در مصاف با تندبادهای تاریخ، حجم و استحکام ریشه های خود را جست و جو می کنند. دلشوره ی رنج و محدودیت و مرگ همچون اختاپوسی، پیکر روح شان را در بازوهای قدرت خود فشرده و بی تابانه و مضطرب وادارشان نموده تا درباره ی –حتا – وجود خود به «تامل» بنشینند و همه ی معلومات و ارزش های از پیش پذیرفته را ارزیابی کنند. رشد و توسعه ی فلسفه و ادبیات اگزیستانسیالیستی در غرب، معلول بحران هویت و سقوط ارزش هایی است که تمدن صنعتی برای انسان غربی به ارمغان آورده بود و شاید بتوان با احتیاط گفت در هر برهه ای که هنرمندان و اندیشمندان جامعه ای دست به گریبان طرح مسایل هستی و وجود هستند، آن جامعه در گرداب«بحران هویت» گرفتار آمده است. به طور قطع نمی توان«سهراب سپهری» را شاعر و متفکر اگزیستانسیالیست نامید، ولی آن چه مسلم است او بیش تر از دیگر شاعران معاصر در پی کسب هویت و تجربه ی هستی خویش است. او در پی مرزهای صمیمیت خود با اشیا و پدیده ها که رنگ و جلوه ای خاص در اشعارش دارد، حفره ها و گرداب های سهمگینی از یاس، دلمرده گی و نیستی را سپری کرده است. آبادی کلام اش را خواننده ای می تواند به درستی بشناسد و خیابان ها و کوچه هایش را تماشا کند که اضطراب و سرگشته گی در کویر بی هویتی را تجربه کرده باشد. اشعار سهراب تلاشی پیگیر برای جست و جوی هستی خویش و عبور از برهوت بی هویتی و نیستی است و کسانی به میهمانی تالار اندیشه هایش دعوت می شوند که گوشه ای از این برهوت را در درون خود داشته باشند و آیا علت اقبال عمومی در زمانه ی ما از شاعری که در زمان خود چندان مطرح نبود، جز نشانه ای از بحران هویت می تواند باشد؟! برجسته گی ویژه ی آثار سهراب، خلوت او با اشیا، عبور از کلمه ها و واژه ها و تجربه ی نزدیک و صمیمی با پدیده هاست. زبان و کلمات عمومن مرز و فاصله بین انسان و شیء می شوند و اغلب آدمیان عادت می کنند که چیزها را از نام شان بشناسند و کلمات تهی شده از بار شیء را وسیله ی ارتباط با هم قرار دهند. ولی برای شاعر، فاصله ای بین کلمه و شیء وجود ندارد. او اسم و مسما را با هم و درهم لمس می کند. احساس و عواطف او از محدوده ی ضرورت و احتیاج پا فراتر می نهد و فراسوی معیارهای قراردادی و اعتباری، زبان و کلمات را تجربه می کند: «من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست وچرا در قفس هیچکسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد چشم ها را باید شست، جوردیگر باید دید واژه ها را باید شست واژه باید خودباد، واژه باید خود باران باشد»(1) برای درست دیدن اشیا باید نگاه کنجکاوانه و کودکانه ای داشت. کودک همه چیز را برای بار اول می بیند. در بزرگسالی، ضرورت زنده گی و جبر با دیگران بودن به ما یاد می دهد که برای گریز از اتهام و ملالت و تلخکامی و شوربختی، هرچیز را آن گونه که همگان می بینند، ببینیم، نه آن گونه که هست! و چه بسا که تکرار همسان نگری و همگون نگری ما را از بار عاطفی کلمات دور و بیگانه کند و تنها به پوسته ی خارجی کلمات و واژه ها دل ببندیم. ولی شاعر همچون کودک از سطح ظاهری کلمات عبور می کند، لباس ظاهری کلمات را از تن اشیا به در می آورد و به نظاره گری و لمس پیکر برهنه ی اشیا می پردازد. «برای من بس نیست که بخوانم شن های ساحلی نرم است. من می خواهم که پاهای برهنه ام این نرمی را حس کند. معلوماتی که احساس بر آن پیشی نجوید، برای من بیهوده است.» (2) صمیمیت کلماتی که سپهری به کار می گیرد و در ذهن خواننده می نشیند، حاکی از دستیابی او به رمز صمیمیت با اشیا و پدیده ها، قرابت و صمیمتی کودکانه دارد. او مرز و فاصله ای بین کلمه و شیء احساس نمی کند. می خواهد همه چیز را ببیند، لمس کند و با قدرت خیال، اسم ها را در قالب مسماها بنشاند و روح اش را در جهت تازه ی اشیا جاری کند، زیرا اغلب کلمات در این سوی مرزبندی های زبان و زمان توقف می کنند و از اشیاء سیال و متحول واپس می مانند و شاعر خلاق و آفریننده کسی ست که کلمات را از بن بست قراردادها برهاند و به شیء نزدیک سازد. شاعر باید حد فاصل کلمات و اشیا را پُر کند. ضرورت زنده گی معاصر، اغلب آدمیان را به موجوداتی از خود بیگانه بدل کرده است. موجودات مسخ شده ای که به «داشتن» بیش تر می اندیشند تا«بودن».(3) صرف تملک اشیا، او را به غوک و وزغ تبدیل نموده که فقط ترجیع بند تکراری و یکنواخت شام و ناهار را سر می دهد بی آن که دغدغه و اضطراب تهی شدن از هستی خویش را داشته باشد. اما شاعر به داشتن و تملک اشیا و تهیه ی شام و ناهار بسنده نمی کند، او انسانی دل به دریا زده و شناور درگرداب نیستی و مصمم به رسیدن به جزیره ی هستی است. او با ادراک شهودی ویژه ی خویش، مرزبندی های اعتباری و سطحی آن چه که به نام عادت زیستن به او القا کرده اند را پس می زند و هستی از هم گسیخته اش را ترمیم و به هم متصل می نماید و در «وضعیت روانی خاصی» هستی محدود خود را با کل وجود هماهنگ و همسو می کند و وقتی که تجربه ی راستین این همسویی و هماهنگی را به دست آورد، آن گاه به قول هیدگر«نغمه ی هستی می سراید». (4) سپهری به چنین ادراک شاعرانه ای رسیده بود، او از غفلت حیات رسته و به حضوری پیوسته با اشیا، طبیعت و انسان ها دست یافته بود: «... و نخواهیم مگس از سرانگشت طبیعت بپرد و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون و بداینم اگر کرم نبود، زنده گی چیزی کم داشت و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت.» (5) سهراب دیدی انسانی نسبت به طبیعت دارد و دیدی طبیعی به انسان. همه ی پدیده ها در نگاه او زیبا و دوست داشتنی است. او نگران می شود وقتی می بیند که «هیچکس زاغچه ای را در یک مزرعه» جدی نمی گیرد. او هماهنگی، تفاهم و تعاون طبیعت را به انسان ها بشارت می دهد: « من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین رایگان می بخشد، نارون شاخه ی خود را به کلاغ» (6) این گونه است که شاعر از مرز فاصله ها، خصومت ها و تراحم ها عبور می کند، به هماهنگی و توازن هستی پراکنده ی خود دست می یابد و ارتباط صمیمانه و متوازنی با وجود برقرار می کند و تجربه ی راستین و اصیل او می تواند مرهم شفابخشی بر ناسور زخم های چرکین و پنهانی باشد که خشونت زنده گی معاصر بر روان آدمی وارد کرده است. شاعر می تواند عامل به خود آورنده ی انسان های از خود بیگانه باشد. زمان در شعر سپهری، زمان اسطوره ای است. او وارد زمان خطی تاریخ نمی شود، ازین روی، شعر سپهری، شعری تاریخمند نیست. او بی تفاوت از کنار شهر و جمعیت انبوه آدمیان عبور می کند. قطار سیاست را خالی می بیند و هیاهو و غوغای شهریان را با چشمانی نیمه باز می نگرد و می گذرد. خود را در «دشت های فراخ» و «کوه های بلند» می رساند و در گلستانه، سراغ بوی علف را می گیرد و لب آبی، گیوه ها را می کند و پاها را در آب می گذارد. بی خبر از آشوب و هیاهویی که سراسر زمانه و تاریخ اش را آکنده است. او خوش باورانه «زنده گی را رسم خوشایندی می داند» و به کودکان احساس مژده می دهد که: «زنده گی خالی نیست مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست آری تا شقایق هست، زنده گی باید کرد.» (7) اما نمی گوید در کجا و چه گونه؟ بهشت او، گریز از واقعیت موجود است، اما به روشنی نمی گوید به کجا باید رفت. او تجربه ی دوزخ ندارد. «سپهری دانته ای است که از دوزخ عبورنمی کند، سپهری روحی بی جدال دارد، به دوزخ وقوف ندارد.» (8) با همه ی این احوال سپهری، شاعری هستی دار است. او به مرزهای هستی خود دست یافته و با صمیمیت با خود نایل گشته بود. می توان این صمیمیت را در اشعارش احساس کرد و بی شک کسی که بتواند با خود رابطه ای صمیمی و جذاب داشته باشد، می تواند در بیرون از خود نیز با دیگران رابطه ای جاذب و اکمالی داشته باشد. در این عصر «بحران هویت» و از خود بیگانه گی و پاره پاره گی هستی، انسان معاصر می تواند یک انسان هنرمند را که موفق زیسته، به درستی بشناسد و روح او را در کالبد فسرده ی خود بدمد و با او زنده گی دوباره ای را آغاز کند.
مجله اپیزود - شماره یازده بیست و سوم شهریور ماه 1387 خورشیدی توضیحات: ----------------------------------------------- 1- سهراب سپهری – صدای پای آب 2 – آندره ژید 3 – عنوان کتابی از «اریک فروم» 4 – ویلیام بارت ، اگزیستانسیالیسم چیست؟ ، ص 118 5 – سپهری ، صدای پای آب 6 – سپهری ، همان کتاب 7 – سپهری ، حجم سبز 8 – براهنی، رضا ، طلا در مس، ج2 ، ص 517 ، چالوس – مرداد 69
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |