|
خبر را که شنیدم، باورم نمی شد ... پرویز خان اتابکی یار تابستان بود، ماه اول تابستان آمد و ماه آخرتابستان رفت ... و چه غمکده ای می سازد رفتن هنرمند باارزش! زمانی که من آمدم او دیگر نمی ساخت و زمانی که بزرگ تر شدم نیز نامی از او در رسانه ها نبود، پس گناه از من نیست که نام اش را نشنیده بودم گناه اش به گردن کسانی ست که شرایط فراموشی تاریخی را فراهم آوردند. در آن سال های دور، فقط نامی از پرویزخان اتابکی خوانده بودم بر روی صفحه های موسیقی که در خانه داشتیم، نام اش توجه ام را جلب کرد چون بر روی صفحاتی نوشته شده بود که صدای مورد علاقه ام را در دل خود داشت. سال ها گذشت و پرویز اتابکی همچنان برایم نامی آشنا بود. در سال های بعدتر شنیدم که او نه فقط آهنگسازی خوش احساس که صاحبِ خانه ای خوشرنگ نیز بود که همه ی صداهای خوش دوران گذشته از خانه ی خوشرنگ و خوش صدای او به میهمانی خانه های مردم می رفت... استودیو طنین... خانه ی باارزش ساز و صدا... نام اش برایم پِرابهت تر شد... سال ها پشت هم سپری شدند و من همچنان پرویزخان اتابکی را به عنوان هنرمندی می شناختم که مبتکر ماندنی شدن صداهای این همه سال خاطره های مردم بود. هفدهم خرداد ماه سال 1385 ، زمانی بود که من صدای بسیار مهربان پرویزخان اتابکی را از طریق تلفن شنیدم ... صدایی بی نهایت مهربان که وقتی داستان کار تحقیقی مرا شنید با نهایت فروتنی گفت: برای کاری که انجام می دهی بسیار احترام قائلم چون می دانم که چه کار ارزشمندی است و از آن جا که مرا پیدا کرده ای معلوم است در کارت جدی و کوشا هستی ... گفت: با کمال میل یاری ات می دهم ، دفتری دارم که مربوط به سال های دور است، در آن دفتر هر آن چه که ساخته ام را با نام ترانه سرا و تنظیم کننده و آوازخوان و تاریخ اش ثبت کرده ام که برای همیشه بماند و چه خوب که نخستین کسی هستی که اطلاعات این دفتر را در اختیارت قرار می دهم ... گفت: چند لحظه گوشی را نگه دار، بروم دفتر را بیاورم... از شما چه پنهان زبانم بند آمده بود از این همه شخصیت و فروتنی و مهربانی ... دگمه ی ضبط صوت را فشار دادم و گفت و گو مان آغاز شد ... بسیار باحوصله، مهربان و شیرین سخن می گفت ... از سال های کودکی و نوجوانی و جوانی و حال اش گفت ... گفتم: چرا کسی از شما خبری ندارد؟ گفت: خُب، خبر نمی گیرند ... گفتم: چرا با هیچ رسانه ای گفت و گو نمی کنید؟ گفت: دوست ندارم ، راحت ام و در حیرت ام که شما چه گونه مرا پیدا کردی؟؟ گفتم: جوینده یابنده است! گفتم : همه ی هنرمندان بر روی اینترنت چندین آلبوم عکس دارند، چرا از شما فقط یک عکس بر روی اینترنت است؟ گفت: اگر می شد آن یک عکس را نیز محو می کردم!! گفت و گوی من با پرویزخان اتابکی ، گفت و گوی جالبی بود... از من خواست که پاره ای حرف ها را نزد خودم به امانت نگه دارم و منتشر نکنم و من اطاعت کردم ... متن این گفت و گو را در همان سال 1385 و در زادروزش بیست و سوم تیرماه در سایت «حرف» منتشر کردم. افتخار می کنم که این توفیق نصیبم شد که پیش از هر کسی، با او گفت و گو کنم و در زنده بودن اش با دوستان ام در سایت «حرف» تولدش را جشن بگیریم و برای زحمات این همه سال اش، از او تجلیل و قدردانی کنیم ، اتفاقی که در سرزمین ما، کمتر رخ می دهد. بعد از آن گفت وگو، دو سه بار دیگر هم با ایشان تماس گرفتم واحوالپرسی کردم و صدای مهربان اش را شنیدم. امسال نیز با آمدن تیرماه، و به مناسبت زادروز پرویز خان اتابکی، بخش هایی از آن گفت و گو را در شماره ی دوم مجله ی اپیزود منتشر کردیم ... این گفت و گو را می توانید در این لینک ببینید: خوش حالم که با یاری یک دوست، تلاش کردیم و تلاش مان برای یافتن و گفت و گو کردن با پرویزخان اتابکی به ثمر نشست ... کاری که حتا خیلی ازهمکاران این همه سال اش دریغ کردند ... یکی از همین همکاران که ادعای بسیار نیز دارد با این که سال ها برنامه ی رادیویی و تلویزیونی داشت و از استودیو«طنین» صحبت کرد و کلی به همکاری اش با استودیو«طنین» افتخار کرد، اما یک بار هم گوشی تلفن را به دست نگرفت که سراغی از او بگیرد و دستِ کم برای اجرای مجدد ترانه ای که موسیقی اش از او بود، کسب اجازه کند!!! و بعد می گوید: «حلوا را عشق است»!!! با این اخلاق و رفتاری که شما دارید معلوم است که حلوا را عشق است!!! حالا اما زمان اش فرارسیده ، پس بیایید در برنامه تان گریه و زاری راه بیاندازید و برنامه را به پرویزخان اتابکی تقدیم کنید ...چه فایده ای دارد ؟؟؟ آقای حلوا را عشق است؟؟ از آقای اتابکی نازنین پرسیدم: کار کدام آهنگ ساز همدوره ی خود را بیش تر می پسندید؟ گفت: اول «پرویز مقصدی»، دوم «واروژان». گفتم: ترانه سراها؟ ... با آن هایی که کار کردید، کدام را بیش تر می پسندید؟ گفت: تورج نگهبان ، و ترانه ای هم هست که من بسیار دوست اش می دارم که شعر آن از «ایرج جنتی عطایی» است ، ترانه ای به نام « وقتی نیستی» با صدای گوگوش... این ترانه به مناسبت سی و هفتمین سال جشن تاسیس رادیو، جزء سی و هفت آهنگ منتخب برای این جشن بود. پرویز خان اتابکی روز شانزدهم شهریورماه 1387 پر کشید و رفت، گویا بهانه ی پرکشیدن اش بیماری سرطان بود. پرویزخان اتابکی عزیز! نیستی اما موسیقی ات هست ، زنده ی زنده ... و تا همیشه خواهد ماند. نیستی اما صدایت برایم هست ... صدایت را همیشه حفظ خواهم کرد... آن صدای مهربان و آن لحن شیرین حرف زدن را ... و دوستت دارم! در سرسرای آه و اشک نشسته ام به تماشای لحظه های سرد و پیچک بغضی بر دیواره ی گلویم.
با دشتی پُر از تاول در دست ام و قلبی که در آن زخم می کارند
دوباره امشب این فانوس هم خاموش می شود
و من فریاد می زنم: «آی! در ِ زخم هایم را ببندید...»
آنسه امیری - مجله اپیزود ، شماره یازده بیست وسوم شهریور ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |