|
یکی از روزنامه های بسیار موثر در تاریخ نشریات ایرانی، روزنامه ی «نسیم شمال» است. این روزنامه در زمان خود، در میان مردم از محبوبیت ویژه ای برخوردار بود آن چنان که مردم هر هفته، مشتاقانه در انتظار انتشار این روزنامه بودند و به محض انتشار نیز، همه آن را می خریدند. نُه ماه پیش از بمباران مجلس، روزنامه ی ادبی و فکاهی کوچکی به نام «نسیم شمال» در شهر «رشت» انتشار یافت. نخستین شماره ی این روزنامه به تاریخ دوم شعبان 1325 هجری قمری برابر با سال 1285 خورشیدی منتشر شد و تا انحلال مشروطه نیز دایر بود. در سال 1286 خورشیدی، که مجلس بمباران شد و روزنامه ها و انجمن های ادبی برچیده شدند، «نسیم شمال» نیز توقیف گردید تا در سال 1287 خورشیدی، پس از فتح تهران و غلبه ی آزادی خواهان با کمک های مادی و معنوی«محمدولی خان» سپهسالاراعظم، دوباره انتشار یافت، اما این بار به جای رشت، در تهران منتشر شد. مدیر و دارنده ی «نسیم شمال» «سید اشرف الدین قزوینی» معروف به «گیلانی» بود. از زنده گی او اطلاع زیادی در دست نیست اما چنین می گویند که در سال 1247 خورشیدی متولد شد.
«یحیا آرین پور» در کتاب «از صبا تا نیما» می نویسد: «دوره ی تحصیلات مقدماتی را در تبریز گذراند و هیئت و جغرافیا و صرف و نحو و منطق و هندسه و علوم متداول دیگر آن زمان را آموخت و چندی بعد به گیلان آمد و در «رشت» اقامت گزید و از رشتیان نوازش ها و مهربانی ها دید و نخستین شعرهای خود را نیز همان جا سرود تا آن که: در هزار و سیصد و بیست و چهار چون که شد مشروطه این شهر و دیار کردم ایجاد این نسیم نغز را عطر بخشیدم ز بویش مغز را» بیش تر مطالب «نسیم شمال، به شکل فکاهی و انتقادی بود که از سطر اول تا سطر آخر را خود سید اشرف الدین می نوشت و اشعار دیگران را در آن چاپ نمی کرد. شیوه ی وی چنان بود که گفتی «شولت» شاعر داستان «زنبق سرخ» آناتول فرانس، این سخنان زیبا را از زبان او می گوید: «قصدم این است که بر فراز خرابه های این تمدن ظالمانه و ستمگر، صلیب جانداری نصب کنم که دنیا را به زیر بازوان توانا و گل و سنبل آراسته ی خود بیاورد. می خواهم روزنامه ای تاسیس کنم که به زبان شعرهای بسیار ساده و دلنشین با مردم صحبت بدارد و هر شماره را به یک شاهی به خلق الله بفروشم ، چون معتقدم که اشعار ساده، خواه نشاط بخش باشد، خواه غم انگیز، تنها زبانی است که به دل مردم ساده می نشیند، مخصوصن اگر بتوانند آن را به آواز هم بخوانند.»(1) اشعار سید اشرف الدین متجاوز از بیست هزار بیت است که مقداری از آن به نام «باغ بهشت» مکرر در بمبئی و تهران چاپ شده است.(2) سید اشرف محبوب ترین و معروف ترین شاعر ملی عهد انقلاب است. او به تمام معنی از طیقه ی زحمتکش حمایت می کرد واز طبقات مرفه، در هر مقام و منصبی که بودند، بیزار بود. سید اشرف همیشه با مردم و برای مردم بود. او هرگز نه وکیل و وزیر شد و نه مال و منالی جمع کرد و نه خانه و ملکی خرید، نه مال کسی را با خود برد ونه خون کسی را به گردن گرفت. نه ولادت او را جشن می گرفتند و حتا برای مرگ اش هم مجلس ختمی برپا نشد. می گویند او مردی بود مودب، فروتن، مهربان و خوشرو، دوستباز، صمیمی، بخشنده و نیکوکار که به مال دنیا و صاحبان جاه و جلال، کاملن بی اعتنا بود و گدای راه نشین را بر مالدار کاخ نشین ترجیح می داد. هر روز و شب شعر می گفت و اشعارش هر هفته چاپ می کرد و به دست مردم می داد. نزدیک به بیست سال، هر هفته روزنامه ی «نسیم شمال» او در چاپخانه ی کلیمیان که یکی از کوچک ترین چاپ خانه های آن روز تهران بود، در چهار صفحه ی کوچک چاپ می شد و در اختیار مردم قرار می گرفت. هنگامی که روزنامه فروشان دوره گرد فریاد سرمی دادند و روزنامه را اعلان می کردند، مردم هجوم می آوردند و این روزنامه را دست به دست می گرداندند. در قهوه خانه ها و در سرگذرها، مردم دور هم جمع می شدندو باسوادها، برای بیسوادها روزنامه را می خواندند. شکل ظاهری این روزنامه ، نه جذاب بود و نه چاپ خوبی داشت، مدیر آن هم وکیل و سناتور و وزیر نبود، اما حیرت انگیز بود که مردم به شدت آن را می پسندیدند. نام این روزنامه به اندازه ای برسر زبان ها بود که مردم، مدیر آن «سید اشرف الدین قزوینی» را با نام «نسیم شمال» می شناختند و او را آقای نسیم شمال خطاب می کردند.
می گویند روزی نبود که این روزنامه، هنگامه ای در تهران بر پا نکند. حکومت همیشه از دست او به ستوه می آمد. سید اشرف الدین دارای حافظه عجیبی نیز بود و هر چه را که می سرود، بدون یادداشت، از بر می خواند. سید اشرف الدین در گیرودار آن زمان و هنگام اختلاف مشروطه و مستبدان این روزنامه را منتشر کرد و اشعار معروفی در نکوهش زشت کاری های محمد علی شاه و امیربهادر و یارانش سرود که این شعرها، دهان به دهان می گشت. در این حوادث، هیچکس موثرتر از او و روزنامه اش نبود. سید اشرف الدین سرانجام دچار مخمصه ای شد که نصیب همه ی مردان بزرگ می شود ، او را به تیمارستان بردند در حالی که هیچ نشانه ی جنونی در وی دیده نمی شد. «سعید نفیسی» می نویسد: « خبر مرگ او را هم به کسی ندادند، آیا راستی مُرد؟ - نه هنوز زنده است و من زنده تر از او نمی شناسم.» (3) هرچه بود راست یا دروغ، در آن هنگام در سال 1305 خورشیدی ، شایع شد که وی به بیماری جنون مبتلا شده است. هیچکس نمی داند که در آن تیمارستان بر او چه گذشت اما پس از مدتی، دوستانش او را از تیمارستان نجات دادند. او چند سالی در حال بیماری و فقر و تنگدستی زنده بود تا سرانجانم به سال 1312 خورشیدی درگذشت. آرامگاه سید اشرف الدین روبروی مقبره ی «سپهدار رشتی» در «ابن بابویه»شهر ری است . آرامگاه وی را«ابراهیم فخرایی» با یاری فرزند یکی از موزعان روزنامه ی« نسیم شمال» در سال 1364 پیدا کرد و به شش نفر از گیلانیان ساکن تهران که مشتاق دیدار آرامگاه سید اشرف الدین بودند، نشان داد. با هزینه ی یکی از همین مشتاقان، روی سنگ قبر قدیمی آن، سنگی مرمر بزرگی گذاشته شد که نام مدیر روزنامه نسیم شمال بر روی آن نوشته شده است. «یحیا آرین پور» در کتاب «از صبا تا نیما» می نویسد: ( نقل به تلخیص) «حال باید دید چنین روزنامه ای که نه خوش چاپ بود و نه مدیرش وکیل و وزیر بود چه لطف و مزیتی داشت که مردم آن را می پسندیدند و نام اش بر سر زبان ها بود؟ این اشعار که هر هفته ولوله ای در تهران بر پا می کرد از کجا سرچشمه می گرفت. یک قسمت از اشعار سید اشرف الدین از جنبه ی تاریخی و سیاسی و حتا به عقیده ی «براون» از لحاظ ادبی هم دارای اهمیت اند. این بخش از شعرهای او در واقع اقتباس یا ترجمه ی ای آزاد است از اشعار «هوپ هوپ نامه» ی «میرزا علی اکبر طاهرزاده ی صابر» شاعر قفقازی که به زبان ترکی بود و سید اشرف الدین ترجمه ی آن ها را به شکل شعر در اختیار خواننده گان فارسی زبان قرار می داد، خواننده گانی که تشنه ی آزادی و خواهان براندازی رژیم کهنه و فرسوده ی اجتماعی بودند. سید اشرف الدین در این قسمت از اشعارش در واقع مترجم و ناقل افکار صابر به زبان فارسی بود و حتا غالب اشعار اصیل وی نیز تا حدی تحت تاثیر «صابر» بود.» اشعار سیاسی «صابر» با امضاهای مستعار در روزنامه ی «ملانصرالدین» چاپ می شد.
ملک الشعرای بهار، ضمن نامه ی منظوم خود به «صادق سرمد» با تصدیق مرغوبی و تازه گی سبک سید اشرف، نسبت انتحال به او می دهد: احمدای سید اشرف خوب بود احمدا گفتن از او مطلوب بود شیوه اش مرغوب بود
سبک اشرف تازه بود و بی بدل لیک هوپ هوپ نامه بودش در بغل بود شعرش منتحل (4) هرچند ممکن است بگوییم که سید اشرف نمی دانسته است اشعاری که به امضاهای مستعار در روزنامه ی «ملانصرالدین» چاپ می شد، از «صابر» است ، اما شرط امانت این بود که دستِ کم، یک بار در «نسیم شمال» اشاره کند که مضمون اشعار خود را از کدام منبع گرفته است، چنان که «صابر» در یگانه شعری که از «نسیم شمال» ترجمه کرده، ماخذ آن را صریحن گفته است. «یحیا آرین پور» در کتاب «از صبا تا نیما» جلد دوم در این مورد به طور صریح می نویسد: «این غفلت و تسامح، عیب و نقصی برای او شمرده می شود. به اندیشه ی من، چون هر دو روزنامه غرض سیاسی و تبلیغاتی واحدی داشتند و مضمون اشعار از روح مردم سرچشمه می گرفت و از زبان آنان سخن می گفت، کوچک ترین توجهی به این که گوینده کیست، نداشتند و تنها به این خرسند بودند که زن و مرد و پیر و جوان و باسواد و بی سواد آن ها را بخوانند و دست به دست بگردانند. اما اقتباس و استقراض «نسیم شمال» از «صابر» اگر از قدر هنری این اشعار تا حدی بکاهد ، از قدر خدمت بزرگ گوینده ی آن ها که رسانیدن این مضامین به ایرانیان و کمک به آزادی ایران باشد، هیچ نخواهد کاست، زیرا ارزش و اهمیت این گفته ها، بیش تر مربوط مضامین آن هاست و هدفی است که از سرودن آن ها در مد نظر بوده است.» همچنین «یحیا آرین پور» در کتاب «از صبا تا نیما» جلد دوم ، برای ثبت در تاریخ ادبی ایران ، کلیات« نسیم شمال» را با «هوپ هوپ نامه» ی «صابر» تطبیق داده و ترجمه ی بیت اول بعضی از اشعار صابر را که اصل آن ها به تدریج در روزنامه ی «ملانصرالدین» منتشر می شد و کمی بعد ترجمه یا مفاد آن ها در «نسیم شمال» درج می گردید را در دو ستون با هم رورو کرده است. برای نمونه : «-نه خبر وار مه شه در؟- ساغلقین – آز چوق داگنه؟ - کبلا باقر- بلی آقا – چه خبر؟ هیچ آقا. پاه! آتو نان نه آغریاتدی بواوغلان اولوبه! وای بر من مگر این ملت نادان مردم!»
«یحیا آرین پور» در جلد دوم «از صبا تا نیما» می نویسد: « در اوایل سال 1909 میلادی، شعری از صابر با عنوان (ساتیرام = می فروشم) در روزنامه ی ملانصرالدین منتشر شد. شاعر، شاه مستبد را به صورت بازرگان ورشکسته ای تصویر کرده بود که حاضر شده است دارو ندار خود را به ثمن بخس بفروشد. ملا عمو! ملت آرام نگرفت و آسوده ام نگذاشت. باشد، بگذار سربه سرمان بگذارند. حالا این اعلان مرا در روزنامه ات بنویس که مغازه ی بزرگی در تهران باز کرده و همه چیز را به بهای ارزان می فروشم. بنویس که در مغازه ام از جام جم و پرچم کی و تخت قباد، هر چه دلت بخواهد پیدا می شود. اگر چه بعضی از ایرانی ها می خواهند بازارم را کساد کنند، اما من آن ها را به چیزی نمی شمارم. کو خریدار؟ مملکت ری و کشور کی می فروشم! این ها جز این که فکرم را ناراحت کنند، به چه دردی می خورند؟ «آب شور» به پدر بزرگ ام وفا نکرد، چه فرزند ناخلفی باشم که قصرشیرین، آن یادگار شاهان کیان را نفروشم! حکم و فرمان از من، خانه و اسرارش از من، عرض و ناموس و عار و مصلحت کار و دولت قاجار همه از من است، به که مربوط است که من هرچه دارم می فروشم؟ کو خریدار... پس از یک ماه، یعنی درست در همان روزی که دسته ی اول مجاهدان به فرماندهی سپهدار، وارد تهران شد، قطعه ای در شماره ی چهل و پنج "نسیم شمال" انتشار یافت. در این شعر به "شیخ فضل الله نوری" که به هر حال در راس روحانیان مخالف مشروطه خواهان جای داشت حمله شده بود. با این توضیح که شیخ فضل الله نوری از مخالفان سرسخت مشروطه و با محمد علی میرزا همداستان بود. او مشروطه ی مشروعه می خواست. شعری که در نسیم شمال در این مورد چاپ شده بود چنین بود: حاجی! بازار رواج است رواج کو خریدار؟ حراج است جراج! می فروشم همه ی ایران را عرض و ناموس مسلمانان را رشت و قزوین و قم و کاشان را بخرید این وطن ارزان را! یزد و خوانسار حراج است حراج! کو خریدار؟ حراج است حراج!
دشمن فرقه ی احرار منم قاتل زمره ی ابرار منم شیخ فضل الله سمسار منم دین فروشنده به بازار منم مال مردار حراج است حراج کو خریدار؟ حراج است حراج
با همه خلق عداوت دارم دشمنی با همه ملت دارم از خود شاه وکالت دارم به حراج از همه دعوت دارم وقت افطار حراج است حراج! کو خریدار؟ حراج است حراج!
شهرنو اردوی ملی زده رج متفرق شده قزاق کرج گر که دیوانه شوم نیست حرج جز حراجم نبود راه فرج رخت زرتار حراج است حراج کو خریدار؟ حراج است حراج
طبل و شیپور و علم را کی می خواد؟ شیر و خورشید رقم را کی می خواد؟ تخت جمشید عجم را کی می خواد؟ تاج کی، مسند جم را کی می خواد؟ اسب و افسار حراج است حراج! کو خریدار؟ حراج است حراج!
می دهم تخت کیان را به گرو می زنم مسند جم را به الو می کشم قاب خورش را به جلو می خورم قیمه پلو قرمه چلو رشته خشکار حراج است حراج! کو خریدار؟ حراج است حراج!
آن شنیدم که حجج در عتبات زده چادر به لب شط فرات شده عازم به عجم با صلوات جز حراجم نبود راه نجات دین به ناچار حراج است حراج! کو خریدار؟ حراج است حراج!
گر زاسلام بشد قطع اثر ور به پا گشت به گیلان محشر ور به تبریز ارس کرد مقر هرچه شد، شد، به جهنم به سقر فوج افشار حراج است حراج! کو خریدار؟ حراج است حراج!
جد مرحوم شه از مهر و وداد هفده شهر ز قفقازیه داد آن چه از مال پدر مانده زیاد می فروشد همه را باداباد همه یک بار حراج است حراج! کو خریدار؟ حراج است حراج!
می کشد صیحه سروش از طرفی بختیاری به خروش از طرفی ملت رشت به جوش از طرفی شیخ را عزم فروش از طرفی فرش دربار حراج است حراج! کو خریدار؟ حراج است حراج!
در همه مکر و فن استادم من مفتی بصره و بغدادم من قاضی سلطنت آبادم من آی، عجب در تله افتادم من! گرگ و کفتار حراج است حراج! کو خریدار؟ حراج است حراج!» به جز اشعار سیاسی و تاریخی ، سید اشرف الدین مستزادهای زیبایی نیز در «نسیم شمال» منتشر می کرد که معادل آن ها در «هوپ هوپ نامه» دیده نشده و شعرهایی اصیل هستد که بسیار روان و شیوا سروده شده اند. «یحیا آرین پور» در کتاب «از صبا تا نیما» می نویسد: «اولن شعرهای سید اشرف الدین هر چند به بلندی سخن گوینده گان کلاسیک نمی رسد، لیکن از حیث ترکیب عبارات و سبک بیان، بر بسیاری از اشعار فکاهی و سیاسی آن زمان برتری دارد. در ثانی، راست است که اشرف مرد انقلابی نبوده، ولی با این همه مدافعه از استقلال ایران و دشمنی با تجاوزکاران بیگانه، برزگ ترین هدف های هنری او بوده است که همه را در قالب اشعار گرم و آتشین و با سبک و روش هزل آمیزی که از صابر آموخته بود، نمایش می داد. در اشعار اصیل او نیز که پُر از طنز خفیف(نه زیاد تلخ و نیشدار) و در عین حال کوبنده است، وطن فروشان، خیانت کاران و دشمنان آزادی، دیپلمات های دو روی و کلیه ی کسانی که در بند کشور و مردم نبوده اند، به باد استهزا و خنده گرفته شده اند.»
آنسه امیری - مجله اپیزود - شماره یازده بیست و سوم شهریور ماه 1387 خورشیدی با بهره ازکتاب «از صبا تا نیما» نوشته ی «یحیا آرین پور» با تغییر و تلخیص
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |