نهراسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه ی یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری ست

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره ی سرخ گلومی خواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند

مرگ گاهی ودکا می نوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

و همه می دانیم

ریه های خوشبختی پراکسیژن مرگ است

نه، باورکردنی نیست که شاعر کویر هیچ گاه از مرگ هراسیده باشد. باورکردنی نیست که تصویرگر کویر و پرچین و آب، از مرگ هراسیده باشد و باور کردنی نیست که شاعر و نقاش کویر مُرده باشد. اکنون باید سایه ی سنگین غمگینی بر کویر گسترده شده باشد، وقتی که بنات النعش شاعر را به کاشان برده باشند، بی تردید، کاشان و کویر یارشان را از دست داده اند.

رفیق کویر از دست رفته است و کویر دیگر آن تنهای همیشه گی است که اکنون دیگر«سهراب» از آن خالی شده است که دیگر هیچ گاه «سهراب» طلوع خورشید و غروب آن را در کویر نظاره نمی کند. این را اهل کاشان، باید خیلی خوب دانسته باشند. آن قلندر شولا به دوش شاعر، دیگر هر غروب از کوچه های قدیمی کاشان نمی گذرد که سیطره ی کویر را تماشا کند. دیگر کودکی، پیری، جوانی سایه ی «سهراب» را بر روی یک بوته ی خار کویر نمی بیند. بوته های خار کویر اینک تنهایند، شاعر بوته های خار مرده است.

خبر مرگ «سهراب» را «معصومه سیحون» بسیار معصومانه داد. گفت: هیچ چیز نمی توانم بگویم جز این که بگویم: سهراب مُرد، دوست من، دوست شما و دوست مردم مُرد و کسانی اگر جنازه اش را بدرقه کردند، من بودم و دو تن دیگر از بستگان «سهراب» و لاغیر، یعنی که دوستان اش که مردم باشند، نمی دانستند که او مرده است، یا نه؟ نمی خواستند باور داشته باشند که او مردنی است.

اهل کاشان بود، قانع و بردبار و صبور، «مرگ رنگ» نخستین کتاب شعرش بود که به سال 1330 چاپ و پخش شد، به سال شوم 1332 زنده گی خواب ها را به داوری نهاد و در سال 1340 «آوار آفتاب» ذهن سرشار و متعالی او را عرضه کرد. «حجم سبز» در سال 1346 منتشر شد و سیمای واقعی شاعر کویر را به نمایش گذاشت. شعرهایش انگار که تابلو و تابلوهایش انگار که شعر بودند...

اهل کاشان بود که گاهی در تهران می زیست و بعدها دید که تهران جای زنده گی برای او نیست و دوباره هوای کویر کرد.

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم، خرده هوشی، سرسوزن ذوقی

مادری دارم، بهتر از برگ درخت

دوستانی، بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی ست

لای این شب بوها، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب، روی قانون درخت

من مسلمان ام

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه، مهرم نور

دشت سجاده ی من

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذان اش را باد، گفته باشد سر گلدسته ی سرو

من نمازم را، پی تکبیره الاحرام علف می خوانم

پی قدقامت موج

کلبه ام بر لب آب

کلبه ام زیر اقاقی هاست

کعبه ام مثل نسیم، می رود باغ به باغ

می رود شهر به شهر

حجرالاسود من روشنی باغچه است

پیشه ام نقاشی است

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ

می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست

دل تنهایی تان تازه شود...

و این چنین است که سهراب می میرد، که سهراب می ماند، که سهراب از رود و کوچه و کویر می گذرد و کوچه و کویر و رود تنها می مانند، به عظمت تنهایی.

و مرگ چه بی اعتبار می شود وقتی که معنای خود را از دست داده باشد و چه تنها می آید، زمانی که قرار است تنها و بی هم بمیریم بی معنای مرگ، مردن درد جانکاهی است که دیری ست بر ما چیره شده است. مرگ، دیری ست در این ملک دیگر آن ارج و قرب خود را از دست داده است و چه آسان می آید و چه آسان می میراند و ما دل ساده، چه بی رنگ وبو آن را می پذیریم.

هواپیمایی سقوط می کند، جسم و جان بر بلندی های کوهستان شرحه شرحه می شود، مرگ بر برف کوهستان و سرمای زمستان جاری می شود. مرگ اعتبار خودرااز دست می دهد و انسان بی مقدار می شود.

سیلی به زیر می آید، با خود هر آن چه هست و نیست، می برد، انسان بی مقدار می شود.

فیلسوفی در آن سوی زمین می میرد، پیش از مردن، چشم از جهان فرو بسته می میرد. تیتری می شود خلاصه بر صفحات روزنامه و فراموش می شود.

هنرمندی در این جا می میرد. گریه ای به خاطرش سرداده می شود و بعد می فهمیم که حالا باید بغض هم کرده باشیم، بغض می کنیم بی آن که معنای بغض را فهمیده باشیم.

همه می میرند، بی آن که فهمیده باشیم معنای مرگ چیست؟ می دانند برای چه می میرند و می فهمند که معنای مرگ، چه معنای عظیمی است وهرگز نمی هراسند از توپ و تشر. بی آن که به زنده گی معنا داده باشیم می میریم. اما آن ها که نمی هراسند، از توفان نمی هراسند، از قیل و قال نمی هراسند، آرام و متلاطم در کار خوداند و آرام و متلاطم می میرند.

این بار، اما شاعری، می رود جنازه اش تنها، مرگ اش تنها، وجودش تنها. او شاعر خلق است که می میرد، با مرگ شاعر آیا یک خلق می میرد؟ نه شاعر می میرد، نه خلق مردنی است، این هر دو زنده اند، به اندازه ی قامت تاریخ زنده اند.

این شاعر مرده، این بار نقاشی است که مرده است، مرده است، که قانون زمین را نفی نکرده باشد، که ایثار کرده باشد.

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد

یادمن باشد، فردا لب خوض

حوله ام را هم با چوبه بشویم

یاد من باشد تنها هستم

«سپهری» شاعر جست و جوها و کنکاش ها بود، کنکاش از درون و پرس و جویی از بیرون،  کار او شده بود و یک پرسش دایمی در ذهن او جاری و در کار خلقت مانده بود، او آیا به دنبال آرامش درون بود یا غوغای بیرون؟ هیچکس حتا کویر، آن رفیق صمیمی اش این را هرگز نمی دید، او آیا تکیه گاهی از سر تنهایی می جست؟ کس ندانست:

خانه ی دوست کجاست

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگدر شاخه نوری که به لب داشت

به تاریکی شن ها بخشید.

..................

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور

خانه ی دوست کجاست

ترس سهراب از چه بود، از چه رو این ترس مبهم برش داشته بود؟ آرامش درون یا غوغای بیرون بود که هوای خانه و دوست می کرد؟ این تبعیدی تنهایی خویش، این شاعر تبعیدی، از چه رو آن همه از همه گریزان بود در حال که با همه بود؟ هیچکس ندانست.

هیچ چشمی عاشقانه بر زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک پنجره مجذوب نشد

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

گفتند: سپهری از شورهای خود که خاستگاه خود را مرهون واقعیت های اجتماعی هستند، بس دور است، مشکل او، مشکل اجتماعی نیست، بلکه مشکل فلسفی است، راست یا غیر راست، جز او کسی نفهمید. مشکل او اگر اجتماعی نبود، اما او مشکل اجتماع اش بود. همیشه مثل یک پرسش لاینحل و حل ناشدنی بود که رفت چونان چون بسیاری حل ناشدنی های لاینحل دیگر که رفته گانند و به کار او ایراد کردند که از چه روست که گفته است:

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

عارف شولا به دوش و تنها که در کار رود و کویر و لانه و خوشه ی انگور بود، خروش درون و غوغای بیرون را در زندان تن به زنجیر کشید، آرام بود و در آرامش بود که غوغا می کرد و در هر سطر شعرش یک تابلو می آفرید و با هر خط و هر قطره رنگ شعری که به بلندی قامت سرو می سرود. او عارف زمان خود بود. عارف زمان جلادان و دژخیمان بود که سر به گریبان خود می داشت و چشم به گستره ی کویر می گشود، شاید بادی، نسمی بوزد از پشت کوهساران دور دست و سواری بیاید از راه، سواری سرخ با بیرقش و اسبی که از رود سرخ بگذرد و دشت سرخ را درنوردد و این بود آیا غوغای درون که به آرامش بیرون مبدل شده بود؟

شاعر عارف با رنگ سرخی در چشم، با دشنه ای از پرقو در دست، به چشم ما تیغ می کشید، تیغی به آرامش نسیم، تیغی به جریان زیبای رود، تیغی به گرمای خورشید، تیغی نرم از پر طاووس، این ست اوج کار عارف شاعر، او به مهمانی ما آمده بود، به مهمانی این جهان آمده بود:

من به مهمانی دنیا رفتم

من به سمت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پله ی مذهب بالا

تا ته کوچه ی شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم

....................

قفسی بی در دیدم که در آن روشنایی پرپر می زد

نردبانی که از آن، عشق می رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبید

ظهر در سفره ی آنان بود

ریحان بود، دوری شبنم بود.

..................

من گدایی دیدم دربه در می رفت، آواز چکاوک می خواست

 

تیغی به دست از پر طاووس، از قو، خشمی به ظرافت نسیم بر پهنه ی بیابان جاری می کرد، بیابانش شهر و شهرش بیابان بود. آدم هایش خار و خارهایش آدم بود. این عارف امروز در پی گل سوسن بود.

پیش از او، سال ها پیش از او عارفی از تبار عاشقان، دمار از تبار نابخردان ستانده بود. از صحرا و برهوت گذشته بود. در میدان ظلمت و نامردمی«حق» را واگفته بود و دجله و فرات را رنگ سرخ داده بود و سهراب که زخم کاری نامردمان را بر گرده ی خود می دید و تیغ بُرّای دژخیمان را زیر گلوی نسل اش حس می کرد، چشم به رنگ سبز دوخته بود و به آبی آب می اندیشید. پس می باید آرام بوده باشد، پس می باید خروش درون و غوغای بیرون را با وزش شعر و رنگ خنثا کرده باشد، او هر چه بود، او بود، نه یک انقلابی که تفنگ برگیرد، نه یک سخنور که میدانی برای سخنوری بیابد و نه یک سیاست مرد.

او نقاش شعر و شاعر رنگ بود و چونان چون صبح صادق بود.همیشه تشنه مثل کویر، همیشه جاری مثل رود، همیشه وزان مثل نسیم، همیشه آبی مثل آب.

امروز اما او مرده است. امروز شاعری مرده است نه از تبار عنصری، امروز شاعری از تبار قبادیانی مرده است، از تبار سرسلسله ی عارفان که به دنبال «هدهد» می گشت، که در جست و جوی حیات بود که از فراغ کوه قاف و سیمرغ می سوخت.

کجاست سمت حیات؟

من ازکدام طرف می رسم به یک هدهد؟

هدهدش ناپیدا، قافش نامعلوم، سیمرغش مجهول، این هدهد، قاف، سیمرغ کیان اند؟ این چینی دست نیافتنی و مرغان رهرو کجایند امروز؟ که سیمای عارفانه ی انسان امروز را ترسیم کنند، این جا و آن جا چه فرقی می کند؟

هرجا صدای شلیکی در دل کوهستان علیه تباهی ها بپیچد، مرغی است که به سوی قاف پرگشوده است، به سوی سیمرغ سفری آغاز کرده است، امروز پهنه ی گیتی پُر از هدهد شده است و مرغان رهرو که از کوهستان ها می گذرند، هر روز قدمی به قاف نزدیک تر می شوند. امروز اما «قاف» معنای دیگری یافته است، اما سیمرغ معنای دیگری یافته است و سهراب زخم کاری نامردمان را هنوز بر گرده ی خویش می کشد. امروز دیگر بار، دجله و فرات رنگ سرخ خواهند یافت، همه ی رودها سرخ خواهند شد و هر سهرابی، بدل به «سهراب» ی خواهد شد، گام به سوی قاف...

 

مجله اپیزود - شماره ده

شانزدهم شهریور ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved