|
بعد از وقوع انقلاب 1357 و به دنبال آن دو تکه شدن جامعه ی ایرانی و تقسیم آن به جامعه ی ایرانی داخل کشور و جامعه ی ایرانی خارج از کشور، شرایط کار موسیقی و سینما نیز به دو قسمت تقسیم شد. تعدادی از هنرمندان اعم از دست اندرکاران موسیقی و سینما و نقاشی و نویسنده گان و شاعران در داخل ایران باقی ماندند و گروهی نیز به خارج از ایران مهاجرت کردند. هنرمندان ساکن ایران نیز خود به دو گروه تقسیم شدند: آنان که به خواست خود یا بالاجبار از فعالیت هنری دست کشیدند و خانه نشین شدند و یا کاری دیگراز سر گرفتند و آنانی که در همین شرایط جدید حاکم بر ایران، به کار هنری خود ادامه دادند. هنرمندان خارج از کشور نیز به دو دسته تقسیم شدند، آنانی که توانستند خود را در جامعه ی هنری جهانی مطرح سازند و آنان که فقط در جامعه ی هنری ایرانی فعالیت داشتند و دارند. تا پیش از ظهور اینترنت و تلویزیون های فارسی زبان ماهواره ای، دو تکه ی جامعه ی ایرانی داخل و خارج از کشور، زیاد از حال یکدیگر باخبر نبودند. در زمینه ی موسیقی گاهی نوارهای ویدیویی با کیفیت تصویری بد( به دلیل تکثیر کردن زیاد) به دست مردم داخل ایران می رسید و به این ترتیب مردم ساکن ایران تا حدودی از فعالیت های هنرمندان خارج از کشور باخبر می شدند. دو عامل اساسی سبب شد که مردم به آوازخوانان و هنرمندان دست اندرکار موسیقی خارج از کشور ، بیش از حد معمول بها بدهند: نخست این که موسیقی پاپ در ایران قدغن بود و هیچ گونه تولیدی در این زمینه وجود نداشت و از آن جا که بیش تر مردم ایرانی، به موسیقی پاپ علاقه مند هستند، بالطبع از موسیقی پاپ ایرانی، که در آن سوی آب ها تولید می شد، لذت می بردند و نسبت به آن علاقه نشان می دادند. مضافن بر این که هنرمندانی در آن سوی آب ها فعالیت هنری می کردند که پیش از آن و در رژیم قبلی، در داخل ایران هم فعالیت داشتند و دیدن شان و شنیدن صدا و موسیقی شان ، مردم را به خاطرات خوش گذشته بازمی گردانید. دوم این که هر چیزی را که برای انسان قدغن کنند، انسان به سمت آن بیش تر راغب می شود، در مورد مردم ایران نیز چنین بود، وقتی می دیدند که دست شان کوتاه و خرما بر نخیل ... رغبت شان به سمت و سوی موسیقی آن سوی آب ها بیش تر می شد، اما به هر شکل، به جز نوارهای صوتی و ویدیوهای نوروزی ، چیز دیگری نصیب شان نمی شد. خوب به یاد دارم که در دهه ی شصت برای مراسم عروسی هیچ گونه گروه موزیک یا به اصطلاح ارکستری وجود نداشت و مراسم عروسی در این سال ها، با همین نوارهای صوتی خواننده گان پاپ ایرانی که از آن سوی آب ها می آمد، برگزار می شد. در جشن های تولد و در میهمانی ها ، تنها وسیله ی تفریح و خوشی مردم، همین ترانه های آن سوی آب ها بود که از آن هم با ترس و لرز و مراقب بودن این که به در خانه نیایند و نگیرند و نبرند ، استفاده می کردند. نمی خواهم بگویم مبتذل ترین، ولی حتا بدترین ترانه ها نیز مخاطب و هواخواه داشت، چون مردم می دانستند که فقط همین نوارهاست که به دست شان می رسد و اگر این هم نباشد از موسیقی پاپ خبری نیست، به همین دلیل همان ترانه های بد را هم بر روی دیده گان خود می گذاشتند و باور من بر این است که کج سلیقه گی جماعت ایرانی در مورد موسیقی، از همان زمان آغاز شد که هر نوع موسیقی را به دلیل محدودیت شدید اجتماعی، با جان و دل گوش می دادند. در واقع، گوش مردم از همان زمان مسموم شد که اینک نیز خیلی ها نمی توانند بین موسیقی سالم و ناسالم تفاوتی قائل شوند. ایران دهه ی شصت و به ویژه اوایل دهه ی شصت ، جامعه ای به شدت بسته و محدود بود. نه تنها فقدان موسیقی پاپ در جامعه دیده می شد که تلویزیون هم هیچ برنامه ی سرگرم کننده ای نداشت و سینما هم چنگی به دل نمی زد. به ویژه آن دورانی که برای استفاده از بازیگر زن در فیلم های سینمایی محدودیت شدید وجود داشت، فیلم درخور توجهی تولید نشد. زمانی بود که همین قانون کمرشکسته را نیز برای استفاده از بازی خانم ها در فیلم های سینمایی وضع نکرده بودند و فیلم ها به ناچار بدون شخصیت زن ساخته می شد که صدالبته جذاب نبود. بعضی فیلم سازان برای این که این نقیصه ی بزرگ را تا حدی جبران کنند، از جذابیت کودکان در فیلم های سینمایی بهره بردند و چندین و چند فیلم ساخته شد که نقش اصلی آن فیلم ها را یک کودک برعهده داشت. اما این چاره نیز خیلی زود به بن بست رسید. دهه ی هفتاد به باور من برای سینمای ایران، دهه ی خوبی بود. بسیاری از فیلم های فیلم سازان مطرحی چون «بهرام بیضایی» ، «داریوش مهرجویی» و ... در این دهه ساخته شد و نیز فیلم هایی از فیلم سازان جوان و تازه نفس. من در دهه ی هفتاد دانشجو بودم و به یاد دارم که در زمان جشنواره ی فجر، علاقه مندان به سینما چه شور و شوقی داشتند و شاهد بودم که برای گرفتن بلیت های جشنواره از ساعات اولیه ی صبح ، صف طویلی در جلوی سینماها بسته می شد و گاهی حتا مردم شب را در نیز جلوی در سینماها به صبح می رساندند که بتوانند بلیت تهیه کنند. در این دوره، در واقع این سینما بود که جای موسیقی را نیز تا حدود زیادی پِر کرده بود. البته ناگفته نماند که موسیقی سنتی در همه ی این سال ها فعال بود، اما باید باور کرد که علاقه مندان به موسیقی سنتی ایرانی، طیف وسیعی را تشکیل نمی دهند. در همین دهه ی هفتاد بود که در سینمای ایران ستاره سازی هم شد و اگر چه که جلوی ستاره سازی به شدت گرفته می شد، اما چهره های شاخص سینمایی چه زن و چه مرد، در این دوره ظهور کردند و صاحب شهرت و محبوبیت ستاره وار شدند. نشریه های سینمایی و ادبی نیز با این که تعدادشان محدود بود، اما رواج و رونق بسیاری داشت و نقد فیلم ها و آراء و نظرات فراوانی در این نشریه ها به چاپ می رسید و به واقع خریدار نیز داشت. برخی فیلم سازان ایرانی به جشنواره های جهانی راه یافتند و صاحب جایزه و لوح نیز شدند که بارزترین شان «عباس کیارستمی» است. از بُعد سیاسی هم اگر به جامعه ی آن روز ایران نگاه کنیم می بینیم که چون جامعه از بُعد سیاسی، جامعه ی بسیار بسته و محدودی بود، بیش تر مردم از شرایط سیاسی جامعه اطلاع دقیق نداشتند ، مگر آنان که به رادیوهای خارجی که با صدای بسیار بد و پارازیت فراوان به ایران می رسید، از اوضاع سیاسی مملکت باخبر می شدند و فقط خبرهایی بود که دهان به دهان می گشت. اما همه فقط می دانستند که نرخ اجناس هر روز بالاتر و بالاتر می رود، یعنی در دوران جنگ و پس از جنگ، حس قوی مردم، حس اقتصادی بود و کاری هم از دست شان برنمی آمد. این سال ها گذشت تا این که نخستین تلویزیون ماهواره ای فارسی زبان در ایران ظهور کرد. در آن زمان هم قیمت دستگاه های گیرنده ی ماهواره بسیار بالا بود و همه ی مردم هم نمی دانستند که چنین تلویزیونی وجود دارد. مثل الان نبود با این که داشتن دستگاه های گیرنده ی ماهواره، در داخل کشور غیرقانونی است، اما حتا مردم دورافتاده ترین روستاها نیز صاحب تصویرهای ماهواره ای هستند. نخستین تصویر ماهواره ای، تصویر«ان آی تی وی» بود و من به خوبی برنامه های آن را به یاد دارم. این تلویزیون در ابتدا، کاری به مسائل سیاسی نداشت ، اما پس از مدتی تغییر روش داد. بعد از آن تلویزیون آقای شب خیز ظهور کرد و بعد هم تصویر«پارس» به ایران رسید و بعد از آن «تپش» و سپس پشت هم، تلویزیون های جورواجور با فاصله ی زمانی کم ، یکی پس از دیگری تصویر و صدای شان را به ایران فرستادند و تا به اکنون که صاحب سی و چند تی وی ایرانی بلکه بیش تر هستیم. پس از رواج ماهواره در ایران، سینما به شکل محسوسی، رونق دهه ی هفتاد را از دست داد و تلویزیون دولتی داخل ایران نیز بیش تر بیننده گان خود را. با رونق تلویزیون های ماهواره ای در ایران و سپس تعدد آن ها، چشم مان به جمال خیلی از هنرمندان و چهره های مشهور ایرانی خارج از کشور روشن شد. یکی از همین مشهورها، کسی بود به نام «شهیار قنبری» که بیش تر مردم اسم او را از ترانه های قدیمی گوگوش و فرهاد و ترانه های قبل از انقلاب و بعد از انقلاب داریوش و ابی به یاد داشتند. جناب قنبری در ابتدا، فعالیت های ماهواره ای خودرا از«ان آی تی وی » و با برنامه ای موسوم به «تیک وان» آغاز کرد. ایشان ضمن این که در هر برنامه پشت هم بزرگان موسیقی و سینمای جهان را معرفی می کرد و آنان را به رخ هنرمندان ایرانی و مردم ایران می کشید، خصومت عجیبی با هنرمندان فعال داخل کشور داشت. به ظاهر حرف های زیبایی می زد که خیلی از ما که بیننده ی برنامه اش بودیم، جذب حرف های ایشان شدیم. جناب قنبری به گونه ای صحبت می کرد و آن چنان حرف های جذابی می زد که انسان به واقع فکر می کرد که خود او نیز شبیه حرف هایش است. من آن قدر شهامت دارم که بگویم در مورد ایشان اشتباه کردم، اما آن زمان که ایشان به شکلی جدی و با چهره ای عصبی، از تعهد هنری و هنرمند متعهد و خیانت نکردن به مردم، سخنرانی های آتشین می کرد، من و امثال من که دوره ی راهنمایی و دبستان و دانشگاه را در یک جامعه ی محدود گذرانیده بودیم ، چه گونه می توانستیم جذب سخنان خوش ظاهر ایشان نشویم؟ از کجا باید می دانستیم که ایشان شبیه حرف هایی که می زنند، نیستند و چون به خلوت می روند، آن کار دیگر می کنند؟ جناب قنبری کسی بود که همه ی هنرمندان فعال داخل ایران را متهم به خودفروشی به نظام و خیانت به مردم و نداشتن تعهد هنری کرد از جمله آقای کیارستمی را، که در مورد ایشان فراوان گفت و تمسخر و تحقیر کرد. در واقع، در این هفت سالی که گوش به سخنرانی های جناب قنبری سپردم و نطق های آتشین ایشان را در مورد تعهد هنری هنرمند و عدم خیانت به مردم و هنرمندان پوشالی داخل و خارج از کشور و آزاد کردن حقیقت شنیدم، به خیلی از هنرمندان داخل ایران بدبین شدم و فقط من نبودم که خیلی های دیگر نیز چنین وضعیتی داشتند. در واقع حرف های دروغین ایشان، ما را از هنرمندانی که در این سال ها در داخل ایران زحمت کشیده بودند، دور ساخت. کلمات جادویی «تعهد هنری» ، «خیانت به مردم به وسیله ی هنر» ، «هنرمند پوشالی و هنرمند واقعی» ، «هنرمند متعهد و هنرمند نما» ، «آزاد کردن حقیقت» و کلمات و ترکیب هایی از این قبیل بود که برنامه های ایشان را در این چند سال پیش بُرد. آن هایی که در لس انجلس بودند و حتا تلویزیون هایی که میزبان برنامه ی جناب قنبری بودند خوب می دانستند که سخنرانی های ایشان به جز «کشک» چیز دیگری نیست، اما من و نسل من و نسل بعد از من که در ایران هستیم و فقط واژه های ترانه ها و سخنرانی های ایشان را می شنیدیم از کجا می بایست به کشک و دوغ بودن حرف های ایشان می رسیدیم؟؟؟ تلویزیون ها با این که آقای قنبری را می شناختند و از وضعیت زنده گی و دوگانه گی فکری او خبر داشتند، اما باز هم وقت تلویزیونی برای اجرای برنامه به ایشان می دادند و جناب قنبری نیز با سوءاستفاده از وقت تلویزیونی و ساده گی بچه های خالص ایران، برای سایت خیالی خود، از آنان پول طلب کردند، پول گرفتند و عاقبت نیز سایتی در کار نبود، یعنی این که به راحتی پول های بچه های ایران را که در شرایط دشوار زنده گی در ایران، به سختی فراهم کرده بودند را با خیال راحت بالا کشیدند. حتا همکاران نزدیک و دور جناب قنبری هم می دانستند که ایشان کجای کارند و در کجا ایستاده اند، اما همه در سکوت مطلق بودند که کسانی که دل به حرف های ایشان بسته بودند، بیش تر دل ببندند و فریب سخنان خوش واژه ی ایشان را بخورند. حالا چرا چنین کاری می کردند ؟ این را باید خودشان پاسخگو باشند. وقتی کسانی که بر حقیقت واقف هستند از آشکار کردن آن به هر دلیلی امتناع می کنند، واضح است که جامعه ی دور از حقیقت به ناچار اسیر افسانه می شود. امروز که به ماهیت اصلی جناب قنبری پی برده ام، متوجه شده ام که دلیل دشمنی ایشان به هنرمندانی چون «عباس کیارستمی» فقط و فقط حسادت بود. الان وقتی که در اینترنت عکس های آقای کیارستمی را می بینم که در نشریات مختلف خارجی چاپ شده و این که همه ی جهان ایشان را به عنوان یک فیلمساز می شناسند، به عمق حسادت آقای قنبری پی می برم. آقای کیارستمی هر چه که هست، نام ایران را در جشنواره های سینمایی جهان مطرح کرد و سینمای ایران را شناساند و این کار کمی نیست. چرا جناب قنبری که بیش تر عمرش را در خارج از ایران گذرانده و مدعی دانستن چندین زبان غیر ایرانی و شناخت جهان است، نتوانست نام خود را در جهان مطرح کند؟ چه گونه است که آقای کیارستمی با یک انگلیسی دست و پا شکسته، خود و سرزمین اش را به جهان شناساند ولی آقای قنبری چندزبانه و صاحب شناخت جهان، نتوانست چنین کاری بکند؟؟ شاید باز هم کسانی مانند آقای قنبری وجود داشته باشند که از طریق تلویزیون ها، سر جوانان ایرانی را شیره می مالند، امیدوارم که چنین نباشد، اما امیدوار بودن من شرط نیست. به هر شکل، آمدن تلویزیون های ماهواره ای به ایران، روی مردم ایران بسیار تاثیر گذاشت که البته تاثیرات منفی آن، بیش تر از تاثیرات مثبت بود، در حالی که این تصویرهای ماهواره ای می توانست تحولی فرهنگی عظیمی در فرهنگ جامعه به وجود بیاورد، اما متاسفانه چنین نشد. شاید که به دلیل بی تجربه گی آنان بود و یا نداشتن امکانات مالی که مجبورشان می کند دست به هر کاری بزنند تا باقی بمانند، شاید هم عوامل دیگر. اما آن چه بدیهی ست این است که ما مخاطبان نیز مقصریم که بیهوده به یک تلویزیون ، یک هنرمند و یا چیزهایی شبیه به این دل می بندیم بدون آن که از ماهیت واقعی آنان آگاه باشیم.
آنسه امیری - مجله اپیزود ، شماره ده شانزدهم شهریور ماه 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |