ماه برآمده بود و رنگ نقره‌ای بر پرده پاشیده بود. به سمت پنجره رفت. به ماه چشم دوخت. کجا بود حالا؟ «نگاه تو وقتی بر ماه انعکاس دارد همان وقت بر چشمان من هم! می‌فهمی؟» رفت پشت میزش نشست. کتاب را باز کرد. «دریا که سکوت کرد/ تو آغاز می‌شوی/تو آواز می‌شوی/آبی بی‌مرز می‌شوی» دیگر تمام شده بود. همه‌ی آن خاطرات اما باز در برابرش بودند.

-    ببخشید خانم این کتاب شعری که دیروز این‌جا بود، حالا نیست!

- اسم‌اش؟

-   ابراهیم در...

-   آتش!

-   آره... درسته! کجاست؟ نیم‌رخ شاعر هم روی جلدش بود!

-   تموم کردیم! آخه سال‌هاست پرفروشه! بازم برامون می‌آد! سربزنید.

آن روز فرزان برای کتاب مجددن آمده بود و بحث شعر و شاعری گل کرده بود و من بیش از آن‌که به حرفای‌اش گوش کنم، حواس‌ام به عطر تنش بود و بوی عجیبی که مشام‌ام را پُر کرده بود! آخر پول کتاب را که حساب کرد، بابا متوجه رفتار غیرعادی جفت‌مان شده بود، آمد جلو و گفت: «می‌توانم کمک‌تان کنم؟»

      - می‌فهمی پری من فکر می‌کنم بابات خیلی سخت می‌گیره! می‌دانی امروز وقتی داشتم به یک پیرمرد کمک می‌کردم، اون به من چی گفت؟ گفت: پسرم الهی اگر داماد نشدی دست‌کم خوش‌بخت بشی! بابات به فکر خوش‌بختی تو نیست!

شب بود ولی بیم موج ساحل نبود و دست من در دست فرزان بود با شیشه‌ای که بوی تند الکل می‌داد! آن‌شب همه‌اش شعر می‌خواند مثل وقتایی که در کافی‌شاپ شعر می‌خواند و زنان و دختران دور و برمان به من حسادت می‌کردند که چقدر خوش‌عطر است این مرد و چه جنتلمنی! اما حرف پدر یکی بود. انگار مرغ یک پا داشت.« دختر، شاعر جماعت برات سر سفره نون نمی‌آره، بدبخت می‌شی.»ر

  - فیلم« شب یلدا» رو دیدی؟

  - همون که زنه به «فروتن» خیانت می‌کنه؟

  - چرا فکر می‌کنی خیانت؟ خب اونم حق انتخاب داره دیگه، نه؟

  - می‌دونی فرزان من می‌ترسم! از آینده‌مون! از این‌که...

نه فرزان می‌دانست و نه پری که روزگار بازی‌ها دارد! هر آینه‌ای در نهایت زنگار می‌بندد!

وای چقدر بد می‌شد وقتی معنای اصطلاحی انگلیسی را نمی‌فهمیدم و فرزان برام توضیح می‌داد و از خجالت آب می‌شدم و هی توی صورت‌اش نگاه می‌کردم که یعنی حالا دارم گوش می‌دهم و شاید این از بار گناهی که زبان نمی‌فهم‌ام کم کند! فرزان اما خیلی دوست داشت که من هرگز نفهم‌ام و هی و هی توضیح بدهد و حرف بزند.ر

شاید باید آن روزها این‌گونه می‌گذشتند که به یکدیگر بگوییم که هم را دوست داریم. عاشقانه دوست داریم. سرشار دوست داریم. که می‌فهمیم همدیگر را! اگر روزی تلفن نمی‌زدم، می‌دانستم دل‌اش هزار راه رفته هر چند تماس نگرفته! تماس نگرفته که مثلن من تماس بگیرم! تماس نگرفته که من نازش را بکشم! آی پری چه کردی با من! آی پری! آی پری! پری...ر

دوباره به سوی پنجره رفت. ماه هنوز بود. اما فرزان نبود. شاید نگاه‌اش بر ماه بود و انعکاس‌اش در چشمان پری! یک نگاه نقره‌ای. این ماه بدفرم همیشه همراه و وعده‌ی هر شب‌شان بود. البته بود و دیگر نبود. آخر فرزان نبود. فرزان کجا بود؟

دفتری که روی میز بود را بازکرد. لای دفتر پر از کاغذهایی رنگی و خوش‌بو. کاغذی کاهی و زرد.

 سلام پری جان!

داشتم به ساحل فکر می‌کردم و یاد مادر که همیشه گونه‌های‌ام را در ساحل خیس می‌کرد و یاد دختر دایی وترانه‌ای که دوست داشتی و با هم می‌خواندیم! یادت هست؟ این‌جا انگار قیر در فضا پاشیده‌اند اما فقط نور ماه تنها یار و همراه‌ام است! و نگاه تو بر ماه تا این‌سوی جغرافیای زمین.ر

این کاغذ پاره که نور ماه را از این سلول سرد بر خود دارد را می‌بوسم و نگه می‌دارم تا به دست تو برسانند. دیروز بازجویی سختی داشتم. خب می‌گذرد و روسیاهی به ذغال می‌ماند. پدر را سلام دارم. بگو روسیاهم پدر! خیلی اذیت شد. نمی‌توانم بیش از این بنویسم. دست‌های‌ام رمق ندارد. اما حال‌ام خوب است.ر

می‌بوسم‌ات

فرزان

 

نم‌اشک‌اش را با پشت دست پاک کرد. با دو دست‌اش سرش را گرفت و خودش را روی تخت ولو کرد. به سقف اتاق نگاه کرد. نمی که برسقف نشسته بود نقشی رقم زده بود که یاد «میترا» انداخت‌اش. همان گربه‌ی حیاط فرزان اینا! گربه‌ی لوس و نازی بود که فرزان عجیب دوست‌اش داشت.

  - فرزان یه وقت وحشی نشه گازم بگیره؟

  - نه بی‌آزاره. کاری بات نداره. مثل خودمه. ملوسه

و می‌خندید و مرا در آغوش می‌گرفت و بوی عطر تن‌اش دیوانه‌ام می‌کرد و هی می‌بوسید. روزی پدر گفت: «بذار هر وقت عقد کردید اون‌وقت عشق‌بازی. قباحت داره» تو اما از سر لج ِ بابا همیشه مرا تو حیاط‌مون وقتی در رو باز می‌کردم بغل می‌کردی.ر

خبر اما تلخ بود. باورم نمی‌شد بی‌نفس شده باشی. باز فکر کردم اون نامرد مثل دفعه‌ی قبل که تازه نامزدی‌مون قرار بود پا بگیره، خواسته منو داغون کنه. خندیدم به آقای "خادمی" اون اما بر و بر نگاه‌ام کرد و فکر کرد دیوانه شدم. گفتم: « به اون علی دیوانه بگو، فرزان را با یک تار موی گندیده‌ات عوض نمی‌کنم»ر

وقتی در را به شدت بستم و وارد هال خانه شدم، بابا چشمان‌اش تر بود و کت مشکی‌اش را پوشیده بود و می‌خواست بیرون برود. دیگر چیزی نفهمیدم که "رویا" بالای سرم در بیمارستان بود.ر

تلفن زنگ خورد. دست‌اش را کورمال کورمال به سمت صدا برد.

  - منم رویا، حالت خوبه؟ بابات دیروز زنگ زد. گفت سه روز دیگه چهلم هستش.

   - رویا ساعت چنده؟

   - اوه ببخش منو پری جون! من داشتم با "حمید" چت می‌کردم حواس‌ام نبود که الان چه وقت شبه و نباید زنگ بزنم.

به سمت پنجره رفت. فضا قیراندود بود. پرده را کنار زد. ماه نبود!

 

محمود بی تا - مجله اپیزود ، شماره ده

شانزدهم شهریور ماه 1387 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved