با لب دمساز خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنی ها گفتمی (1)

          برای درک و شناخت ذهن و زبان سهراب سپهری لازم است که به چندین نکته توجه داشت. اول باید شناختی اندک از مکتب

          ادبی سورئالیسم به دست آوریم. واژه ی سورئالیسم نخست بار به وسیله ی "گیوم آپولینز"  به کار رفت و بعدها به وسیله

          "آندره برتون" و "لوئی آراگون"  شکل گرفت و مرداشان از این واژه ، همان فعالیت های درون مغزی رویا مانندی است که آن را

           مافوق طبیعت نیز می نامند.

         سورئالیست ها به چند نکته توجه دارند:

         *رویا* : آن ها معتقدند که واقعیت رویا کمتر از بیداری نیست. رویا به آدمی اجازه می دهد که در خود نفوذ کند.

         *جهان شگفت*: پژوهنده ی سورئالیست همیشه و در همه جا در زنده گی روزمره و در هر جریان عادی عامل خرق عادت را

          جست و جو می کند و امور غریب و مافوق طبیعی را آشنا و در دسترس بشر می داند.

         *دیوانه گی* : گسیخته گی و غرابت و پریشانی رویاها ، آدمی را به خیال بافی دیوانه گان می اندازد. دنیای دیوانه گی زمینه 

          مطالعه ی گران بهایی برای معرفت نفس انسانی است ، تخیل در عالم دیوانه گان ، حاکم مطلق العنان است.

          سورئالیست ها به جنبه های دیگری نیز توجه دارند. از جمله به نگارش خود به خود. یعنی در حالتی که ذهن از قید و نظارت

          ذهن بیدار ، آزاد شده است ، نگارش به خودی خود جلوه می نماید ، و نیز لازم است اهمیت ذهن و رویا را در اندیشه های

          "یونگ"جست و جو کرد. "یونگ" انسان اسطوره یا را مطرح می کند  و به اهمیت ذهن تاریخی توجه دارد.

          در کتاب "انسان ها و سمبُل هایش" ، صفحه ی 145 چنین آمده است:

          « توجه به این نکته بسیار مهم است. انسان امروز در حقیقت مخلوط عجیبی است از خصایصی که طی قرن های طولانی از

         تحول روانی تحصیل کرده است. این موجود  مختلط ، انسان و سمبول هایش است که مورد بحث ماست و باید محصولات ذهن 

          اورا به دقت بررسی کنیم . در وجود او شکاکیت و اعتقاد علمی، با پیش داوری های کهنه، عادات منسوخ فکری و احساساتی

          سوء تعبیرهای لجوجانه و جهل کورانه پهلو به پهلو می زند.»

          از آن جا که "یونگ" و فلسفه ی یونگ تحت تاثیر فلسفه در هند قرار دارد و سهراب سپهری نیز توجه به این خطه و فلسفه ی آن

          داشته است، طبیعی است که هماهنگی نسبی بین اندیشه های آن ها برقرار باشد. اگر به این ویژه گی ها، آب و رنگ فرهنگ

          این سرزمین را اضافه کنیم ، به خصوص غنا و گسترده گی عرفان را ، آن وقت رمز و رازی که در شعر این انسانی که "خود" بود را

         می توانیم درک نماییم، مضاف بر این که چاشنی نگارگری و رنگ، برگ تشخیص هویت ویژه است بر چهره ی این زمینه گسترده .

         مشکلی که اکثر جوانان ما در شناخت اشعار سهراب سپهری دارند و کلیدش را از ما طلب می کنند در این است که جوانان بنا 

         به خصلت جوانی، کمتر به درون و ذهن می اندیشند و بیش تر به جنبه های فعال صوری عنایت دارند، در نتیجه تصور این که ذهن

         از محدوده ی خود آگاه شود ، بر ای شان امری غیر ممکن است.

           *حقیقت این است که زبان سهراب سپهری به قدری جذابیت دارد که به عنوان علامتی ست که جوان اهل مطالعه ی امروز را به

           توقف و پرسش دعوت می نماید.

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند

هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک!

آشتی خواهم داد.

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت. (2)

         

        *به ویژه وقتی زبان به آب و رنگ نقاشی نزدیک می شود یا اصلن شعر با نقاشی تداخل پیدا می کند :

من در این خانه به گمنامی غمناک علف نزدیکم

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را، وقتی از برگی می ریزد

و صدای، سرفه ی روشنی از پشت درخت

عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ

چکچک چلچله از سقف بهار (3)

 

          *سپهری در قرار دادن واژگان در کنار هم یا ترکیب آن ها با یکدیگر به تداخل ذهن ، نه از مقوله ی ذهن انسان های معمولی، بل

          ذهنی به وسعت طبیعت موفق است و طبیعی است به سِرّ و رمز طبیعت دست یافته است. در نتیجه برای شناخت این قسمت

          از ذهن او ، باید لااقل ذهنی داشت که نسیم بیداری بر آن وزیده باشد و الا با ساده نگری که به آن عادت کرده ایم و عادت

          داده ایم نمی توان ذهن را شناخت. این روح و هوش گنگ است و نامفهوم:

من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گل ها را می گیرم.

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری ست

روح من کم سال است

روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد ... (4)

         

        *باز ازمسائلی که قدری شناخت شعر سهراب سپهری را مشکل می نماید، توجه و دید او نسبت به جهان است. سپهری جهان

          را یکپارچه زنده و جاندار می بیند. یعنی تمام عناصر جهان با او در حال غمزه اند و هر یک زبانی و دنیایی برای او می گشاید.

          به همین جهت است که در اشعار او ، باغ نور می نوشد و درختی جان می گیرد و روشنی می خزد و کوه از خوابی سنگین پُر

           است و... تمام تصویرها از این نوع است ، آن چه که در اصطلاح ادبی "تشخیص" می گوییم و یا به عبارت دیگر شخصیت دادن

          به اشیا . 

          منتها در کار سپهری این شخصیت دادن بنا به وظیفه شعری نیست بلکه بنابر طبیعت این اشیا است. یعنی سپهری واقعن این

          رمز و راز را حس می کند و با ذهن خود پیوند می زند. در نتیجه ما که عادت کرده ایم شاهد این زنده گی مصنوعی باشیم از

          طبیعی بودن اش گیج می شویم و نمی توانیم آن را توجیه نماییم:

شب ایستاده است

خیره نگاه او

بر چار چوب پنجره ی من

سرتا به پای پرسش، اما

اندیشناک مانده و خاموش

شاید از هیچ سو جواب نیاید.

...

شب ایستاده است

خیره نگاه او

بر چارچوب پنجره ی من

با جنبش است پیکر او گرم یک جدال

بسته است نقش بر تن لب هایش

تصویر یک سوال (5)

 

           *شاید بتوان این اشاره را کرد زنده گی سهراب سپهری رام و آرام است و در پس آن فلسفه ای است عمیق. شناخت فلسفه

           همیشه با اشکال روبرو بوده است و آن صراحتی را که همه انتظار آن را دارند ، هیچ گاه از فلسفه عاید انسان نگردیده است .

           این نیز از مسائلی است که درک و شناخت شعر سپهری را مشکل می نماید:

آن شب

هیچکس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود

کوه! سنگین ، سرگردان ، خونسرد

یاد می آمد ولی خاموش

ابر پَر می زد ولی آرام

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی، کار کندن را کند آغاز

رعد غرید

کوه را لرزاند

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ی کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند (6)

 

         * اگر به این ویژه گی ها و صدها ویژه گی لفظی و معنوی دیگر، آزاد اندیشی و بزرگ منشی عرفان را نیز اضافه کنیم، در مجموع

          به عمق و روح اشعار سپهری می توانیم دست پیدا کنیم. در این غیر صورت واژگان و حروف با ما همراهی نخواهند کرد:

آب را گِل نکنیم

در فرودست انگار، کفتری می خورد آب

یا که در بیشه ی دور، سیره ای پَر می شوید

یا در آبادی، کوزه ای پُر می گردد.

آب را گِل نکنیم

شاید این آب روان، می رود پای سپیداری. تا فرو شوید اندوه دلی

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب

زن زیبایی آمد لب رود

آب را گِل نکنیم:

روی زیبا دوبرابر شده است (7)

 

          حالا اگر به بغرنج بودن انسان و عدم شناخت به درون مان توجه داشته باشیم ، یعنی لااقل این اصل را بپذیریم که انسان

          خود معمایی است که حل نشده است و در عمق ، به این معما بیاندیشیم ، پی خواهیم بُرد که چرا در مجموع فقط می- 

         توانیم از اشعار سپهری برداشتی کُلی داشته باشیم و از واژگان و ترکیب آن ها لذت ببریم و از تجزیه و تحلیل تمام نکات آن

          عاجز گردیم.

         این چیزی نیست مگر این که بشر امروز نیز از تجزیه و تحلیل خود عاجز آمده است. بد نیست که این سوال را نیز بکنیم که چرا

         ما انتظار داریم به ناخودآگاه دیگران دست بیابیم، حال آن که از ناخودآگاه آگاه خود هیچ اطلاعی نداریم؟

        بحث در باره ی ویژه گی های تصاویر و تجزیه و تحلیل بیش تر ذهن سهراب سپهری احتیاج به فراغت بیش تری دارد.

         امیدوار است در آینده در فرصتی مناسب این مهم به حاصل آید. خدا یارتان باد.      

 

    توضیحات:

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

      1 - مولوی

      2- هشت کتاب ، ص 1-340

      3- هشت کتاب ، ص 286

     4- هشت کتاب ، ص 7-288

     5- هشت کتاب ، 5-48

     6 - هشت کتاب ، ص 2-61

    7- هشت کتاب ، ص 6-345

   Home

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved